هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

جشن پایان دوره روانخوانی

سلام سلام به دختر تلاشگر مامان... بلاخره دور روانخوانی قرآنت تمام شد و خدا رو شکر این مرحله رو هم عالی به اتمام رسوندی،الان دیگه میتونی از روی قرآن بخونی،انشاالله که قرآن حافظ و نگهدارت باشه عزیز دل مامان و بابا چند تا عکس از امروز در ادامه بعد از آزمون همراه دوستات رفتیم خانه و بازی و پارک   اینم جایزه ی دختر مامان    مدرک پایانی دوره روانخوانی ...
10 تير 1398

فرشته ی مامان شصت و پنج ماهه شد...

فرشته دوست داشتنی من تو یکی از زیباترین معجزات زندگی ام هستی یکی از بزرگ ترین شادی هایی که من تاکنون درک کرده ام و یکی از دلایلی که روشنی و خنده و شادی بیشتری در جهانم وجود دارد دوست دارم دختر کوچولوی عزیزم فرشته ی مامان شصت و پنج ماهه شد... خدایا شکرت  این ماه هم خدا رو شکر به سلامتی سپری شد و شما شصت و پنج ماهه شدی تو این ماه هفتمین سالگرد عروسیمون رو سه تایی با یه کیک کوچولو جشن گرفتیم،الهی که همیشه در کنار هم خوشحال و شاد و سلامت و خوشبخت باشیم توی این ماه یه روز داشتید با بابایی بازی میکردید که یه باره انگشت کوچیکه شما خورد روی زمین و خیلی درد گرفت،فکر نمیکردیم چیز مهمی باشه اما بعد از یکساعت ورم کرد و سیاه شد...
9 تير 1398

عشق مامان و بابا شصت و چهار ماهه شد...

تمام فصل ها تویی با تو بهار میشوم... نفس مامان شصت و چهار ماهه شد...خدایا شکرت توی این ماه رفتیم سیسمونی نی نی خاله اختر رو چیدیم و لباسایی که مامانی واسه هلن کوچولو دوخته بود رو واسشون بردیم،اتفاقات این ماه رو به مرور واست گذاشتم و فقط چند تا عکس به جا مونده که واست میزارم. خدایا شکرت به خاطر همه چیز... چند تا عکس از این ماه در ادامه قشنگ مامانی با لباسای مامان دوز،چند تکه کوچولو هم واسه هلن جونم دوختم،الهی که به خوشی تن کنید عزیزای دلم توی این ماه دو سه روزی بابابزرگ اینا مهمونمون بودند،شما داخل باغ با چوب و برگ یه بادبادک و غورباقه درست کردی،داشتی بهم نشون میدادی ازت پرسیدم چی درست کردی گفتی ...
9 خرداد 1398

خواهر که داشته باشی...

روزی که خاله اختر زایمان داشت ما همگی اومدیم بیمارستان،اجازه داخل شدن به شما نمیدادند من پیش شماموندم تا یکی از خاله ها بیاد پیشت که خاله آذر اومد پیشت و ما رفتم پیش خاله اختر،خاله آذر مهربون وقتی ما توی بیمارستان بودم شما رو برده بود پارک و آب بازی و کاری کرده بود که حسابی بهت خوش گذشته بود،وقتی منو دیدی بهم گفتی مامان امروز یه روز فوق العاده بود وبه من خیلی خوش گذشت،اون لحظه خیلی خدا رو شکر کردم به خاطر داشتن خواهری به این مهربونی و خیلی خوشحال شدم واسه تو که خاله هایی داری که از جون واست مایه میزارند،الهی که همه شون خوشبخت باشند و شادی و آرامش مهمون لحظه لحظه ی زندگیشون باشه عکسای گردش دو نفره شما و خاله آذر مهربون در ادامه ...
7 خرداد 1398

یه حس ناب...

خاله شدن خیلی حس عجیبیه  اولش فکر میکنی که فقط یه خواهر زاده ست اما بعدش میفهمی که اون فرزندیه ،که فقط تو به دنیا نیاوردیش خوش اومدی به دنیا  خوش اومدی به قلبامون خوش اومدی به خانواده مون،عزیزدل خاله دنیا جای قشنگیه اما یکم ترسناکه ولی عزیزترینم ما هستیم و هواتو داریم میتونی تا همیشه از داشتن یه عالمه عشق،یه عالمه تکیه گاه ،یه عالمه آدمایی که همه جوره پشتتن خیالت راحت باشه  مبارکمون باشه وجودت بلللللله بلاخره من واسه اولین بار خاله شدم و هستی قشنگم دختر خاله... هلن خاله روز سه شنبه 7 خرداد98 ساعت هشت و ربع چشمای قشنگشو به روی این دنیا باز کرد و با اومدنش تیممون رو کامل کرد و الان ما شدیم 11 نفر...
7 خرداد 1398

گل دختر مامان شصت و سه ماهه شد...

تو که هستی چهار فصل دلم  با تو  بهار است گل دختر مامان شصت و سه ماهه شد...خدایا شکرت توی این ماه یه پروژه بسیار عالی رو شروع کردیم و اونم جدا کردن اتاق خواب شما بود،از روز چهاردهم دیگه شما رو بردم داخل تختت و یه چند روزی داخل اتاقت خوابیدم تا عادت کردی و الان چندروزی میشه که جدا میخوابی و مستقل شدی توی این ماه ولادت امام حسین(ع) رو داشتیم که رفتیم خونه بابابزرگ و نذری مون رو  واسه سال هفتم اونجا پختیم،انشاله که امام حسین خودش حوائج همه رو بده وماهم بتونیم هر سال نذرمون رو ادا کنیم در سلامت و دلخوشی کامل توی این ماه از طرف جامعة القران داخل کانون یه جشن خوب واستون گرفتند و مدرک دوره ی روخوانی تون رو بهتون...
9 ارديبهشت 1398

سبز بمانی همه عمر دخترکم...سیزده بدر98

باز هم سیزدهی دیگر یک شهر پر از شادی و باهم بودن... از خدا خواسته ام کل خوشبختی دنیا گره ای کور شود،به همه زندگی ات و غم از خانه و کاشانه ی تو دور شود... همه روزت نوروز همه ایامت عید باغ لبخندت سبز امسال هم مثل چند سال اخیر همه ی خانواده ی بابابزرگ واسه سیزده بدر اومدند باغ ما،همگی از عصر روز دوازدهم اومدند و چون چهاردهم هم تعطیل بود تا چهاردهم بودند وچهاردهم ظهر رفتند،خدا رو شکر خیلی عالی بود یه عالمه آب بازی کردیم،دور آتیش خوندیم و رقصیدیم و چایی آتیشی خوردیم،روز سیزده هم که آب بازی کردیم و سبزه گره زدیم و سیزده رو به در کردیم،خدا رو شکر خیلی عااالی گذشت... چندتا عکس از این چند روز در ادامه ست کی بو...
14 فروردين 1398

آمد از راه بهار...نوروز 98

آمد از راه بهار! بقچه ی شادی و امید به دست، کوله ی سبزی و آرامش و لبخند به دوش... رنگ آورده بپاشد در شهر، عشق آورده بریزد همه جا... شب به پایان خودش نزدیک است دختر مامان عیدت مبارک  خب وارد یه سال جدید شدیم و با یه عالمه امید و آرزوهای قشنگ،داریم میریم به استقبال یه سال فوق العاده،امیدوارم که امسال واسه همه مون سالی باشه پر از شادی و خوشحالی،پر از شوق و هیجان،پر از خنده های از ته دل،پر از موفقیت و سربلندی،پر از سلامتی و تندرستی،پر از خوشگذرونی و تفریح،پر از خوراکی های خوشمزه،پراز آخ جون گفتن های از ته دل... الهی که امسال همه چیز یه جوری عالی باشه که بعدها بگیم همه چیز از سال 98شروع شد...سالی که هم...
12 فروردين 1398

جانان من شصت و دو ماهه شد...

بودنت خندیدنت نگاهت صدایت... تمام قرص های آرامش بخش دنیا را بی اعتبار میکند عزیزدل مامان شصت و دوماهه شدی و من هر لحظه به خاطر داشتنت خدارو شکر میکنم این ماه یکی از دوست داشتنی ترین ماه های مورد علاقه ی مامان بود چون با نیمی از اسفند شروع شد و با نیمی از بهار تموم شد این روزا همه ش مشغول کارای نیمه تماممون بودی مامانی همه ی خیاطی هاشو که شروع کرده بود تمام کرد،خریدهای عیدمون انجام شد و خونه تکونی مون به اتمام رسید،شما هم که با جوجه ای که خریدی روزا مشغول بودی،اتفاق خاصی نبود و خدا رو شکر اوضاع بر وفق مراده... عکسای این ماه رو به مرور با توضیحاتش گذاشتم و فقط چند تا عکس مونده که در ادامه واست میزارم. عکسای این ماه در...
9 فروردين 1398