هستی دنیای مامان و بابا

الهی که امسال سال ما باشد...چهارمین عید هستی کوچولو

هستی من،سال نو شد،بهار اومد وسال 96 آغازشد.لحظه تحویل سال از خدا خواستم که سال جدید پر از سلامتی و شادمانی برامون باشه،همونطور که سال گذشته بود خدا رو شکرررر.لحظه تحویل سال توی دلم برای هر سه مون آرزوی خوشبختی کردم و از خدا خواستم که سالها باهم باشیم و عاشقانه زندگی کنیم ومن هر لحظه بیشتر دوستتون داشته باشم،از خدا خواستم که هیچ وقت بدون شما دو تا نباشم،از خدا خواستم که غم نبینیم و تنمون سالم باشه موقع تحویل سال دستامون توی دست هم بود و دلامون به هم گره خورده بود و باهمدیگه دعای تحویل سال رو خوندیم؛ یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ  «ای تغیر دهنده دلها و دیده ها» یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ ...
14 فروردين 1396

جمع کردن هفت سین...

سفره های هفت سین را که جمع میکنیم  باز هم از خدا حال خوب بخواهیم  بهترین حال ها را نه فقط لحظه تحویل سال به تمام آرزوهایمان فکر کنیم ...به قرار و مدارهایی که با خودمان گذاشته ایم و لیستهای بلند و بالا ساخته ایم  مگر غیر از این است که آرزوها برآورده می شوند تا حال ما خوب باشد یک انسان چه آرزویی بهتر از این میتواند از پروردگارش داشته باشد کدام آرزو آنقدر کامل است که تمام آرزوها را در خودش یکجا جمع کند  خدایا حال ما را خوب کن  امروز هفت سینمون رو با کمک هم جمع کردیم مثل همیشه یه عالمه سؤال کردی و یه کوچولو غر زدی که جمع نکنیم بعد که بهت شمع خروس رو دادم و گفتم بعد که وسایل رو ...
12 فروردين 1396

شب آرزوها...

امشب آرزو دارم فاصله نباشد میان تو و تمام احساس های خوبت تو باشی... عشق باشد و یک دنیا سلامتی! " امضای خدا پای تمام آرزوهایت"  هستی قشنگم الهی که عاقبت بخیر بشی دخترم  ...
11 فروردين 1396

بهار زندگیمون سی وهشت ماهه شد...

عزیزترینم  سی و هشت ماه است که هر صبح با لبخند دلنشینت بیدار میشوم و هر شب با لالایی چشمانت به خواب میروم  سی و هشت ماه است که هر صبح را با شکرانه داشتن تو آغاز میکنم  و هر شب چشمانم را با آرزوی سلامتی تو میبندم بهار زندگی من  سی و هشت ماه از آغاز زندگی ات میگذرد و من سی و هشت ماه است که زندگی را زندگی میکنم تو جبران همه ی نداشته های منی و من حیران از لطف پروردگار نفس مامان  سی و هشت ماه طلایی رو با هم گذروندیم  سی و هشت ماه است که آغوشم از عطر نفسهای تو پرشده است سی و هشت ماه است که تو در کنارمی و من اشباع شده ام از لطیف ترین حس دنیا سی و هشت ماهگیت مبارک عشقم دخت...
9 فروردين 1396

ثانیه های آخر...هفت سین

قرار بود پست قبل آخرین پست سال نود و پنج باشه اما الان که سفره هفت سین رو چیدیم یه باره دلم خواست از احوال الان بنویسم   داریم کم کم وارد یک سال جدید میشیم...یک بهار نو...یک فصل نو... فقط چند دقیقه مونده تا تحویل سال کنار سفره هفت سین نشستیم و منتظر تحویل سالیم منتظر یک اتفاق که تبدیل بشه به خاطراتمون مثل تکرار تحویل هرسال... همیشه یه لحظه هایی خاصه...نابه...توی یکسال فقط یه بار اتفاق میفته مثل همین تحویل سال توی این لحظه خودت میفهمی انگار حالت عوض میشه...این تغییرحال به خاطر شروع دوباره ست... خدایا ممنونم که امسال هم عمری دادی تا با دل خوش یه شروع دوباره داشته باشیم امسال پنجمین هفت سین زندگیمون رو باهم چیدیم من خیلی...
30 اسفند 1395

آخرین پست سال 95...

نرم نرمک صدای پای بهار به گوش میرسه و در روزهای پایانی سال فراز و نشیبهای 95 از جلوی چشمامون رد میشند،خبرهای تلخ و شیرینی در طول سال شنیدیم و دیدیم،که بدترین آنها حادثه تلخ پلاسکو و همچنین حادثه ریلی سمنان- دامغان و بهترین آنها پیروزی قهرمانان ایرانی در المپیک ریو بود.امسال پر بود از اخبار ناگوار، مرگ چهره های مختلف سیاسی،هنری و مشهور از مرگ آیت الله هاشمی تا مرگ کیارستمی،منصورپورحیدری،حسن جوهرچی،داوود رشیدی،دنیا فنی زاده و بسیاری دیگر از چهره های هنری و معروف و این دم آخر هم علی معلم عزیز و افشین یدالهی که سال 95 را به سیاهترین سال برای هنر به خصوص سینما تبدیل کرد،واقعا" که باید پایان سال 95 رو جشن گرفت،سالی پر از اتفاقات ب...
29 اسفند 1395

مادر که میشوی...

مادر که می‌شوی تمام زندگیت می‌شود دعا و التماس و خواهش از خدا برای عاقبت بخیر شدنِ فرزندت... مادر که می‌شوی بهترین هدیه برایت میشود سلامتی جسم و روح بچه‌ات... مادر که می‌شوی بیشتر فکر می‌کنی به مادرت...مادربزرگت...مادر مادربزرگت و اینکه آنها چه سختی‌ها کشیده‌اند و چه آرزوهایی داشته اند… مادر که می‌شوی غم و اندوه و شادی‌ات هم،رنگ دیگری می‌گیرد و همه اینها گره میخورد به حال فرزندت... مادر که می‌شوی کوه‌های تمام عالم بر سرت خراب می‌شود وقتی به اندازه نیش سوزنی در پای فرزندت می‌رود… مادر که می‌شوی صبور می‌شوی و باحوصله انگ...
29 اسفند 1395

هستی و ماهی قرمز...

امروز صبح بابایی مرخصی بود صبح که از خواب بیدار شدیم به پیشنهاد بابایی از خونه زدیم بیرون ورفتیم بازار گردی،تا ظهر توی بازارا چرخیدیم،وقت نهار رفتیم پیتزا خوردیم که داخل مغازه یه آکواریوم بزرگ بود که از من پرسیدی مامانی این چیه و من برات توضیح دادم،وقتی داشتیم برمیگشتیم شما گفتی که ماهی قرمز میخوام،با همدیگه رفتیم انتخاب کردیم که آقاهه پلاستیکش رو داد دست خودت خیلی خوشحال بودی هی می گفتی مامانی بیارمش بیرون من میگفتم نه مامان ماهی که بیرون از آب نمیتونه زنده بمونه و گربه کوچولو میاد میخوردش شما گفتی باشه حالا براش یه کوسه میخریم که نموره(نمیره) من گفتم چییی؟گفتی کوسه همون که شیشه ای بود ماهیا توش زندگی میکردند،داخل پیتزا فروشی بود اون موق...
24 اسفند 1395

پروسه دوست داشتنی خونه تکونی...

بلااااااااااااخره خونه تکونی ماهم تموم شد  و ا لآن یک مامانی خسته و کوفته داره پست میذاره اما خونه برق میزنه چه جوری خونه مون مثل دسته ی گل شد،هورااااااااااا یعنی واقعا امسال به معنای واقعی خونه و باغ رو تکونیدیم امسال همه فرشا رو دادیم واسه شستشو،همه پرده های خونه رو شستیم، همه کمدها و کشو ها خالی شدن،جارو و دستمال کشیدم دوباره چیدم،کابینت ها و ویترین هم همینطور،قاب عکس و دکوری ها هم خاکشون گرفته شد. سقف و لوسرها تمیز شد،شیشه ها هم بخارشو زدیم.وااای کیف میکنم نگاه میکنم.همه برق میزنن تراس شسته شد و در نهایت یک جاروی حسابی خلاصه همه چی تمیز تمیز شد. چیزایی که فکر میکردیم لازمه رو به خونه و باغ اضافه کردیم،یه دراور به ا...
24 اسفند 1395