هستی دنیای مامان و بابا

یک قدم مانده به روییدن گلها در باغ...آخرین پست سال96

روزهای آخر اسفند،حال عجیبی دارد... خیابان ها بوی عید می دهند و آدم ها مهربان ترند… همه جا پر است از بوی عشق و بوی ناب زندگی… اسفند مثل پنج شنبه می ماند یک خوشی زود گذر...اما دلچسب یک انتظار کوتاه...ولی دلپذیر عید هم از راه می رسد و به فاصله ی پلک زدنی تمام میشود... اما خاطرات این اسفند های عاشق هرگز از یادها نخواهد رفت... همیشه انتظار اتفاقات خوب از خود آن اتفاقات،دلنشین ترند... و اسفند بهترین انتظار، برای بهترین اتفاق است من این انتظار را، من این اشتیاق را، صمیمانه دوست دارم... کاش این ماه بی نظیر و خاطره انگیز؛ تا آخر عمرمان کش می آمد... خب بلاخره سال 96 هم با همه ی اتفاقات ریز و درشتش تموووم ش...
29 اسفند 1396

جشن پایان کتاب آیه ها و نقاشی ها 2 _ کلاس اشاره،حفظ موضوعی...

کتاب آبی اشاره هم به خوشی تمام شد و دختر مامان مثل کتاب اول عالی بود و الآن بیصبرانه منتظر کتاب سوم هست چون رنگ کتاب سبزه و دختر مامان عاشق رنگ سبزه خدا رو شکر با اینکه آیه ها یه کمی سخت تر شده بود اما بازم خیلی خوب از عهده ش براومدی و تونستی همه ی جلساتت رو مثبت بگیری و چند جلسه ای هم که مسافرت بودیم اینقدر قشنگ آیه هاش رو یاد گرفته بودی که مربی تون کنار غیبتت(غ) یه + برات گذاشت اینقدر که کیف کرده بود از صحیح خوندنت و حتی بعد واسه بچه های دیگه شما رو مثال زد که حتی اگه غیبت کردید مثل هستی جون تمرین کنید تا از کلاس عقب نیوفتید،چون پایان کتاب آبی نزدیک عید بود واسه همین جشن و آزمونتون رو توی یک روز برگزار کردیم،آزمونت رو عالی دادی و مرب...
21 اسفند 1396

سی دی بلاگ هستی جون رسید...

سلام نفس مامان بالاخره دیروز صبح پس از حدود یک ماه انتظار سی دی بلاگت به دستمون رسید،خیلی عالی بود خاطرات دو تا چهار سالگیت به صورت یک کتاب الکترونیکی و خیلی با سلیقه همراه با یک موزیک زیبا ورق میخوره،طراحی صفحه اول کتاب هم خیلی زیبا و دوست داشتنیه،الان دیگه خیالم راحته که خاطرات دو تا چهارسالگیت رو هم برای همیشه دارم،این سی دی بلاگ دومی هست که واست سفارش دادم سی دی بلاگ اول از تولد تا دوسالگی وشامل62 پست بود و سی دی بلاگ دومت از دو تا چهارسالگیته و شامل 99 تا پست هست،انشااله سی دی بلاگ 98 تا 100 سالگیت رو سفارش بدی عشق مامانی مبارکت باشه مامانی کتابچه خاطرات دیجیتالت... ...
14 اسفند 1396

یه روز پر از هیجان توی شهر رویاها...

روز جمعه11 اسفند از طرف بانک انصار به مناسبت همایش خانوادگی دعوت شدیم شهر رویاها پنجشنبه ظهر که بابایی از سرکار اومد رفتیم اصفهان،وقتی رسیدم رفتیم بازار و یه کم خرید کردیم و رفتیم خونه بابابزرگ،باید صبح ساعت 8 شهر رویاها می بودیم،ساعت یه کمی از هفت گذشته بود که زدیم بیرون،توی مسیر یه عدسی داغ زدیم به بدن و رفتیم شهر رویاها،اونجا که رسیدیم هنوز درها رو باز نکرده بودند،ساعت نزدیک 9 بود که بلیط ها رو دادند و درها رو باز کردند،وقتی رفتیم داخل از ساعت 10 تا تقریبا" 2 واسه خانوما جلسه گذاشته بودند منم شما رو سپردم به بابایی و رفتم جلسه،به بابایی گفتم حسابی ازت عکس بگیره،توی جلسه یه روانشناس خانواده آورده بودند که خیلی حرفای خوبی میزد بعد از ...
11 اسفند 1396

دلبر مامان چهل و نه ماهه شد...

من هنری ندارم  جز اینکه مادرانه تو را دوست بدارم جای هوا،نفسم بند نفست باشد جای باران،چتر آغوشت شوم و زبانم لال... جای خدا تو را همه جا ببینم و تو را... مادرانه  عاشقانه  ببویم و ببوسم... زیرلب برای چشمان معصومانه ات شعر بخوانم پروانه وار به دورت گردم و نام زیبای تو ذکر عشق شود برایم من هنری ندارم جز، گم شدن در حال و هوای کودکانه ات  بین خنده ها و بازیهایت لا به لای دستان کوچک و ظریفت من هنری جز مادر بودن ندارم برای آغوش خوش عطرتو دخترم چهل و نه ماهگیت مبارک شیرین زبون مامان خیلی خوشحالم که مامان دختر دوست داشتنی مثل تو هستم نفس مامان اینرواز روزای بعد از تولدت رو سپری میکنیم،همه ش داری ...
9 اسفند 1396

یه سفر دل انگیز...

بعد از تولدت من و شما چند روزی موندیم خونه بابابزرگ،خاله عاطفه هم واسه چند روز موند و تصمیم گرفتیم واسه دو سه روز بریم یزدخواست خونه ننه جان مامانی ظهر سه شنبه با دایی حسن و مامان بزرگ و خاله عاطفه و خاله آذر رفتیم شهرضا خونه ی خاله های مامانی و آخر شب با دایی حسن رفتیم یزدخواست و پنج شنبه عصر هم برگشتیم،خیلی بهمون خوش گذشت مخصوصا" به شما چون ننه جان اینا چند تا ببعی بامزه داشتند و شما خیلی دوسشون داشتی مخصوصا" یه دونه از ببعی ها بود که تازه به دنیا اومده بود و خیلی کوچولو و دوست داشتنی بود و شما به مامان بزرگ می گفتی بیارش داخل حیاط و باهاش بازی میکردی و بغلش میکردی و اصلا" هم ازش نمی ترسیدی،همه ی خاله های مامانی هم اوم...
20 بهمن 1396

سفارش جلد دوم دفتر خاطرات هستی کوچولو...

پست آخر از جلد دوم هستی جان امروز جلد دوم کتابچه ی خاطراتت آماده شد و خدا رو شکر که دو سال دیگه رو هم به خوشی و سلامتی پشت سر گذاشتیم،دخترک قشنگم من سعی کردم همه ی کارهات و حرفات و عکسات رو توی وبلاگت ثبت کنم تا انشاله وقتی بزرگ شدی ببینی که ما هر لحظه با وجودت عاشقی کردیم نفسم،جلد دوم  کتابچه خاطرات دیجیتالی ت آماده شد و میخوام فردا واست سی دی بلاگش رو سفارش بدم و برات نگه دارم به عنوان یه یادگاری ارزشمند... خدای مهربون همسرم و دخترم رو به خودت میسپارم خودت حفظشون کن و هر لحظه شون رو پر از آرامش،سلامتی و خوشی کن...الهی آمین ...
14 بهمن 1396

پرنسس مامان چهارساله شد...

هستی قشنگم چهارمین سالگرد حضورت توی زندگیمون رو به تو و به خودمون بخاطر داشتنت تبریک میگم... تو قشنگترین اتفاق زندگیمونی... من و بابا محمودت الان چهار ساله که خوشبخت تر از قبلیم چون تو به عاشقونه هامون اضافه شدی... چهارساله که ما حالمون خیلی خوبتره با بودنت...تو باعث دلخوشیمون میشی باعث میشی قلبمون به عشقت تند بزنه عزیزدلم... این بهترین اتفاق زندگیمون رو بابا محمود مهربونت امشب واسه جفتمون جشن گرفت و یه شب عالی واسمون درست کرد چون مامانیتم مثه خودت بهمن ماهیه... برات سالهای سال زنده بودن و زندگی کردن و خوش و خوشبخت بودن رو آرزو میکنم حال خوب زندگیمون... دخترقشنگم هر روز بزرگتر میشی و من مشتاق تر برای لبخندت،چهار ساله که با...
13 بهمن 1396

جشن پایان کتاب آیه ها و نقاشی ها 1 _ کلاس اشاره،حفظ موضوعی...

خب بلاخره اولین کتاب این دوره هم تمام شد و روز دوشنبه یعنی روز تولدت باید آزمون میدادی،رفتیم و آزمون رو دادی و خدا روشکر عاااااالی بودی و مربی تون خیلی ازت راضی بود و بعد از آزمونت از مامانی هم تشکر کرد به خاطر اینکه بهت آیه ها رو به خوبی یاد دادم به خاطر اتمام کتابتون امروز یعنی چهارشنبه رو داخل جامع القرآن براتون جشن گرفتند خیلی بهتون خوش گذشت عکسای نفس مامان در ادامه  اینم کتاب 1 و پازلش که بعد از آزمون بهت دادند اینم لیست کلاستون که دخترم همه رو مثبت گرفته             اینم جایزه جشن پایان کتابت ...
11 بهمن 1396

همه زندگی ما چهل و هشت ماهه شد...

دخترکم،هستی عزیزم این روزها من تمام وقت در اختیارت هستم و برای اینکه تنهایی هایم را پر میکنی به تو مدیونم... البته باید بگویم گاهی وقت پرسش های با منظور دگران،که میپرسند چه میکنی؟ ته دلم بغضی گذرا مینشیند که هیچ را جواب دهم،اما پس از لحظه ای گذرا یادم به تمام مسئولیت های این سالهایم که می افتد،لبخندغرور آمیزی گوشه لبانم می نشیند! پدر مهربانت... همان که این چند سال،عشق و محبت و معرفت را بر من تمام کرد،همان که سایه به سایه حمایتم کرده و میکند،همان که تمام حرمت نفس دنیا را یک جا به کام تشنه ام سرازیر میکند،همان که به من میگویدما هستیم چون توهستی،زنده ایم به بودنت،حرف زدنت،خندیدنت! اوست که مرا پر میکند از انرژی های قشنگ دوست داشتنی! اوس...
9 بهمن 1396