هستی دنیای مامان و بابا

ثانیه های آخر...هفت سین

قرار بود پست قبل آخرین پست سال نود و پنج باشه اما الان که سفره هفت سین رو چیدیم یه باره دلم خواست از احوال الان بنویسم   داریم کم کم وارد یک سال جدید میشیم...یک بهار نو...یک فصل نو... فقط چند دقیقه مونده تا تحویل سال کنار سفره هفت سین نشستیم و منتظر تحویل سالیم منتظر یک اتفاق که تبدیل بشه به خاطراتمون مثل تکرار تحویل هرسال... همیشه یه لحظه هایی خاصه...نابه...توی یکسال فقط یه بار اتفاق میفته مثل همین تحویل سال توی این لحظه خودت میفهمی انگار حالت عوض میشه...این تغییرحال به خاطر شروع دوباره ست... خدایا ممنونم که امسال هم عمری دادی تا با دل خوش یه شروع دوباره داشته باشیم امسال پنجمین هفت سین زندگیمون رو باهم چیدیم من خیلی...
30 اسفند 1395

آخرین پست سال 95...

نرم نرمک صدای پای بهار به گوش میرسه و در روزهای پایانی سال فراز و نشیبهای 95 از جلوی چشمامون رد میشند،خبرهای تلخ و شیرینی در طول سال شنیدیم و دیدیم،که بدترین آنها حادثه تلخ پلاسکو و همچنین حادثه ریلی سمنان- دامغان و بهترین آنها پیروزی قهرمانان ایرانی در المپیک ریو بود.امسال پر بود از اخبار ناگوار، مرگ چهره های مختلف سیاسی،هنری و مشهور از مرگ آیت الله هاشمی تا مرگ کیارستمی،منصورپورحیدری،حسن جوهرچی،داوود رشیدی،دنیا فنی زاده و بسیاری دیگر از چهره های هنری و معروف و این دم آخر هم علی معلم عزیز و افشین یدالهی که سال 95 را به سیاهترین سال برای هنر به خصوص سینما تبدیل کرد،واقعا" که باید پایان سال 95 رو جشن گرفت،سالی پر از اتفاقات ب...
29 اسفند 1395

مادر که میشوی...

مادر که می‌شوی تمام زندگیت می‌شود دعا و التماس و خواهش از خدا برای عاقبت بخیر شدنِ فرزندت... مادر که می‌شوی بهترین هدیه برایت میشود سلامتی جسم و روح بچه‌ات... مادر که می‌شوی بیشتر فکر می‌کنی به مادرت...مادربزرگت...مادر مادربزرگت و اینکه آنها چه سختی‌ها کشیده‌اند و چه آرزوهایی داشته اند… مادر که می‌شوی غم و اندوه و شادی‌ات هم،رنگ دیگری می‌گیرد و همه اینها گره میخورد به حال فرزندت... مادر که می‌شوی کوه‌های تمام عالم بر سرت خراب می‌شود وقتی به اندازه نیش سوزنی در پای فرزندت می‌رود… مادر که می‌شوی صبور می‌شوی و باحوصله انگ...
29 اسفند 1395

هستی و ماهی قرمز...

امروز صبح بابایی مرخصی بود صبح که از خواب بیدار شدیم به پیشنهاد بابایی از خونه زدیم بیرون ورفتیم بازار گردی،تا ظهر توی بازارا چرخیدیم،وقت نهار رفتیم پیتزا خوردیم که داخل مغازه یه آکواریوم بزرگ بود که از من پرسیدی مامانی این چیه و من برات توضیح دادم،وقتی داشتیم برمیگشتیم شما گفتی که ماهی قرمز میخوام،با همدیگه رفتیم انتخاب کردیم که آقاهه پلاستیکش رو داد دست خودت خیلی خوشحال بودی هی می گفتی مامانی بیارمش بیرون من میگفتم نه مامان ماهی که بیرون از آب نمیتونه زنده بمونه و گربه کوچولو میاد میخوردش شما گفتی باشه حالا براش یه کوسه میخریم که نموره(نمیره) من گفتم چییی؟گفتی کوسه همون که شیشه ای بود ماهیا توش زندگی میکردند،داخل پیتزا فروشی بود اون موق...
24 اسفند 1395

پروسه دوست داشتنی خونه تکونی...

بلااااااااااااخره خونه تکونی ماهم تموم شد  و ا لآن یک مامانی خسته و کوفته داره پست میذاره اما خونه برق میزنه چه جوری خونه مون مثل دسته ی گل شد،هورااااااااااا یعنی واقعا امسال به معنای واقعی خونه و باغ رو تکونیدیم امسال همه فرشا رو دادیم واسه شستشو،همه پرده های خونه رو شستیم، همه کمدها و کشو ها خالی شدن،جارو و دستمال کشیدم دوباره چیدم،کابینت ها و ویترین هم همینطور،قاب عکس و دکوری ها هم خاکشون گرفته شد. سقف و لوسرها تمیز شد،شیشه ها هم بخارشو زدیم.وااای کیف میکنم نگاه میکنم.همه برق میزنن تراس شسته شد و در نهایت یک جاروی حسابی خلاصه همه چی تمیز تمیز شد. چیزایی که فکر میکردیم لازمه رو به خونه و باغ اضافه کردیم،یه دراور به ا...
24 اسفند 1395

باغ ابریشم (همایش خانوادگی)...

امروز جمعه بیست اسفند از طرف بانک بابامحمود دعوت شده بودیم باغ ابریشم صبح ساعت یه ربع به هشت از خونه ی مامان بزرگ راه افتادیم به سمت باغ ابریشم،باید تا ساعت 8.30 توی محل حاضر میشدیم،ساعت نزدیک 8.20 بود که رسیدیم،ماشینمون رو پارک کردیم و اومدیم دیدیم یه محوطه ی بزرگ و سرسبز هست که همه کارمندا با خانواده هاشون نشستند،ما هم  زیرانداز برداشتیم و رفتیم یه گوشه توی آفتاب نشستیم ،هوا فوق العاده بود.شما و بابایی رفتید صبحانه مون رو گرفتید،نشستیم سه تایی نوش جان کردیم بعد همکار بابایی( آقای نصوحی)همراه  با خانومش اومدند پیشمون،بابایی با آقای نصوحی رفتند پیش بقیه همکاراشون،من و خانوم آقای نصوحی(الهام جون)هم گرم صحبت شدیم،شما هم با بقیه ب...
21 اسفند 1395

دخمل گلم سی و هفت ماهه شد...

اسفند برای من ماه مست شدنه ، مست شدن از بوها،رنگها،ماهی قرمزها و حتی همهمه ها و شلوغی خیابونا،توی این روزا  حتی دستفروش ها هم مهربونی میفروشن  تقویمم رو چک میکنم نفسم بند میاد،انگاری این روزای اسفند هر یه روزش چند دقیقه میگذره اینقدری که آدم حالش خوبه و سرخوشه اصلا" گذر لحظه ها رو نمیفهمه خدا رو شکر  بهار تو راهه و ما هم سخت در تدارک رفتن به پیشواز  عید، توی این روزای قشنگ اسفندی حسابی مشغولیم، مشغول  خونه تکونی و خرید این روزا همه ش در مسیر باغ و خونه در رفت و آمدیم یه کوچولو خونه رو میتکونیم یه کوچولو باغ رو  همه درختای باغ پر از شکوفه شدند و باغ مثل بهشت شده،وقتی واسه اولین بار شکوف...
9 اسفند 1395

اسفند دوست داشتنی...

اسفند بی اغراق برای من جذاب ترین ماه ساله،پر از روزهایی با حس پنجشنبه ی قبل از جمعه.حس قشنگ بعد از ظهرهای قبل از روزهای تعطیل که مدام ته ذهنت دقایق باقی مانده رو حساب میکنی... اصلا یه چیزی بگم...به نظر من اسفند حتی از خود نوروز هم بهتره،حس خوب نزدیک شدن به پایان که آدم ها رو به سمت انجام کارهای غیر جدی سوق میده،به سمت یه خجستگی بی دلیل،ماه لبخند زدن به زندگی.. یادمه بچه هم که بودم همیشه عاشق ماه اسفند بودم،به نظرم دوست داشتنی ترین ماه سال بود،همه چیز بوی عید میداد،خونه تکونی،امتحانهای ثلث دوم،پیک شادی،خرید های عید،لباس نو،سبزه سبز کردن...یادمه تموم زمستون رو در انتظار برای عید میگذروندیم و چه انتظار شیرینی بود... امروز اول اس...
1 اسفند 1395

تولد سی سالگی مامان آرزو در آغازین روزهای ورود دخترم به سه سالگی..

چه چیزی تو عمق چشاته که من یک نگاه تو رو به یک دنیا نمیدم که بعد از تماشای چشمای تو از زمین و زمان عاشقانه بریدم تو با کل رویای من اومدی تا تو سی سالگی باورم زیر و رو شه که زیباترین خط شعرای من از تماشای چشم تو هر شب شروع شه اومدی تا بره فصل دیوونگی شدی آرامش کل این زندگی با تو هر ثانیه عاشقانه است برام آرزوهامو از کی به جز تو بخوام امروز پانزدهم بهمن ماه 1395و من دیشب شمعهای 30 سالگیم را فوت کردم و به میمنت و مبارکی سی ساله شدم سی سال از عمر من گذشت،120 فصل،فصلهایی که هم سبزی بهار را در من داشت و هم یخبندان زمستان.هم حرارت تابستان و هم زردی پاییز. البته میتونم بگم ...
15 بهمن 1395