هستی دنیای مامان و بابا

هستی دنیای مامان و بابا

دلنوشته های من برای دخترم هستی

 

 

عاشقانه هایی که نوشته میشود ،خاطره هایی است که در انتظار دیدن تو به وجود می آیند ،خاطره هایی از تو، از هدیه ای که خداوند به ما عطا کرده، با امید به روزی که با چشمان زیبایت این خاطرات را بخوانی و بدانی که چقدر برای ما عزیز بودی و هستی و خواهی بود ،تا روزی که  این خاطرات را بخوانی و بدانی که از اولین روز به وجود آمدنت چگونه با شوق منتظرت بودیم و چگونه آمدنت را به انتظار نشستیم و برایت دعا کردیم ......تا روزی که بدانی ما، یعنی مامان آرزو و بابا محمود ،همیشه عاشقانه دوستت داشیم و تا بینهایت دوستت خواهیم داشت و برای سعادتت دعا میکنیم .....

هستی،یکی یه دونه ی مامان بلاخره وبلاگت افتتاح شد. بعد از کلی تحقیق تصمیم گرفتم بعد از پاک شدن وبلاگت یه وبلاگ توی نی نی وبلاگ واست بسازم.یه وبلاگ توی بلاگفا واست ساخته بودم که خیلی هم  واسش زحمت کشیده بودم اما خیلی بی دلیل پاک شد،خیلی غصه خوردم اما دوباره دست به کار شدم و یه جدید واست ساختم.دخترم من سعی میکنم همه مناسبتها و همه لحظات این یکسال ونیمه رو ثبت کنم و هرکدوم رو به تاریخ خودش اینجا واست بزارم و اگه بعد دیدی که بعضی از مطالب تاریخش قبل از افتتاح وبلاگت هست بدون که من هر مطلبی رو با ساعت وقوع خودش نوشتم تا بدونی هر مطلب مربوط به چه زمانیه .امروز سه شنبه 6 مرداد 1394 ساعت 1.49. این اولین پستی که توی وبلاگت واست می نویسم واسه همین دوست دارم این پست ثابت وبلاگت باشه. امیدوارم این وبلاگ پر بشه از خاطرات و لحظات قشنگ از به ثمر رسیدنت .دخترم اینا رو واست مینویسم تا وقتی بزرگ شدی از خوندن خاطرات کودکیت لذت ببری و ببینی مامان و بابا از داشتنت چقدر خوشحال بودند و خودت با دستای قشنگت ادامه شون بدی .دخترکم زندگی کن و از لحظه لحظه کودکی ت لذت ببر .من و بابایی هم همه ی تلاشمون رو واسه ساختن قشنگترین دوران برات می کنیم و از خدای مهربون شاکرم به خاطر خوشبختی و آرامشی که داریم و ازش میخوام خودش حافظمون باشه و دختر نازمونو از بلا دور کنه و همیشه سرحال باشه.

دخترم دوست داریم خیلی زیاد ...

نوشته شده در چهارشنبه 7 بهمن 1394ساعت 2:54 قبل از ظهر توسط مامان آرزو

نفس مامانی،دخترقشنگم امروز تونستی واسه اولین بار سه چرخه ت رو پا بزنیتشویقچند روزی بود که خیلی داخل کلبه باغ سعی میکردی بتونی سه چرخه ت رو پا بزنی اما هنوز کامل نمیتونستی حرکتش بدی و چون فضا محدود بود نمیتونستی کامل حرکت رو به جلو داشته باشی،واسه همین امروز عصر که رفتیم باغ سه چرخه ت رو آوردم داخل محوطه باغ،حدود یه ساعتی داشتی تلاش میکردی که بتونی پا بزنی که یه باره دیدم واسه یه مسیر طولانی تونستی سه چرخه ت رو راه ببری خیلی ذوق کردی از اینکه تونستی خودت انجام بدی،من و بابایی هم یه عالمه تشویقت کردیم و واست ذوق کردیم،امروز باغ بهت خیلی خوش گذشت و همه ش سرگرم بازی بودی،خیلی خوشحالم که داری روز به روز بزرگتر میشی،الهی که همه ی مراحل زندگیت مثل پدال دوچرخه آروم و روان واست بچرخه عشق مامانی

عکسای دوچرخه سواری نفس مامان در ادامه 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 2 تير 1396ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط مامان آرزو |
من این روزها دخترکی را عاشقم که بودنش شروعی دوباره بود برای تمامی باورهایم،دخترکی که تمام لحظه هایم را بارور کرد از عشقی زلال و شوری بی انتهاومن به نهایت عشق قدم گذاشتم،به یمن نگاه پاک و معصومانه اش،این روزهاعجیب عاشقمدر امتداد نگاهم چشمان پاک اوست که رقص آبی آسمان را در آن نظاره گرم.هستی من،امید تمام لحظه های من,قداست چشمهایت را به قربان.این روزها عجیب عاشقم تورا و به یمن بودن تو و این لحظه های پر زعشق،حضور پاکترین لحظه ها را به تماشا نشسته ام،این روزها دستانم را به دستان کوچکت می سپارم و تو چه کودکانه و بی ادعا روانه می کنی به دستانم تمامیت آرامش را و من در میان گرمی دستان مهربان تو می رسم به حضورعشق, عشقی ستودنیدر هوای تو،در کنار تو ودر حضور تو بدون باج دادن به زمین و آسمان هوا را مزه مزه می کنم وچه طعمی می دهد مزه مزه کردن لحظه هایی پر زعشقو چه حس ستودنی است مرور لحظه لحظه های با توبودن ،چهل ماه عاشقیت را با تمام وجود لمس کردن منتی است که خدای آسمان ها بر من نهادو به برکت دستان مهربان اوست که من این روزها عجیب عاشقم تورا

اینبار تو به مادر بگو عزیزکم
چهل ماه عاشقیت مبارک مادرم

هستی عزیزم

کاش بدونی"چهل ماه " عاشقانه شاهد قد کشیدن نهال کوچیک خونه بودن چه لذتی داره...

نهال سرسبز و زیبای زندگی من

شکوفا شدنت همیشگی

الان که دارم واست مینویسم اینقدر سنگینم که به سختی دارم انگشتامو تکون میدمخندونک آخه از بس آب و غذا خوردم،به خدا خیلی سخته 16 ساعت بدون آب و غذا،دیگه واسه من و بابایی که سخت ترچون بی سحری هم روزه میشیمگریهدوست داشتم الان عید فطر بود میدونی چراا چون هم اینکه ماه مبارک رمضان تموم شده بود و هم اینکه مامانی امتحاناش رو داده بودسکوتاما تازه سه روزش گذشتهگریه

توی این ماهی که گذشت و ماه شعبان بود باید نذری قیمه مون رو می پختیم و چون من واسه دوشنبه 11 اردیبهشت با آتلیه قرار گذاشته بودم که ببرمت و دقیقا" فردای تولد امام حسین بود نذری مون رو بردیم خونه بابابزرگ و اونجا پختیم،از اتفاق هم خیلی عالی و خوشمزه شد،دست مامان بزرگ هم درد نکنه چون خیلی زحمت کشید،انشاله که خدا سایه شون رو روی سرمون حفظ کنه.شنبه رفتیم اصفهان،یکشنبه نذری مون رو پختیم و دوشنبه هم رفتیم آتلیه،طبق برنامه ریزی که کرده بودم گفتم دوشنبه میبرمت آتلیه و عکسای آتلیه ت رو میگیریم و چهار شنبه هم میبرمت فضای باز،اما متأسفانه برخلاف برنامه ریزی ما شما اصلا" روز دوشنبه همکاری نکردیعصبانیو ما فقط تونستیم عکسای ست مادر دختری مون رو بگیریم و برای عکسای تکی ت هی گفتی که من خسته م و خوابم میاد و اصلا" همکاری نکردیشاکی و مجبور شدیم عکاسی رو بزاریم واسه یه روز دیگه،وقتی از آتلیه اومدیم بیرون هیچ اثری از خستگی و خواب توی وجودت نبود و خیلی سرحال بودیسکوتو گفتی بریم لب آب رفتیم و بعدم گفتی گرسنمه و پیتزا میخوام و رفتیم پیتزا خوردیم و بعدم دست از پا درازتر برگشتیم خونه خطادوباره واسه چهارشنبه قرار گذاشتیم اما اینبار مجهزتر رفتیم و من صبح چهارشنبه رفتیم یه عالمه لپ لپ خریدم و بهت گفتم اگه با عکاس همکاری کنی بهت لپ لپ میده شما هم که عاشق لپ لپی و قبول کردیراضی چون میخواستیم بریم فضای باز و هوا هنوز یه کمی سرد بود ساعت11 رفتیم و خوشبختانه به واسطه لپ لپ و جذابیت های فضا تونستیم عکسای فضای بازتو بگیریم و ساعت تقریبا 3 بعداز ظهر بودیم که خسته و کوفته اومدیم خونه مامان بزرگ،پنج شنبه ظهر هم رفتیم عکسای آتلیه ت رو گرفتیم و خدا رو شکر کارمون تموم شد خستهخیلی مامانی و خاله آذر خسته شدند اما ارزشش رو داشت چون خیلی عکسات خوب شدزیبا،انشاله آماده شد توی یک پست جداگونه واست میزارم

پنجشنبه و جمعه هم همگی رفتیم باغ خاله اختر هوا عالی بود و بارونی،خیلی خوش گذشت

این ماه هم خدا رو شکر همه چیز بر وفق مراد و در آرامش سپری شد...الهی شکرآرام

هستی قشنگم خیلی خوشحالم که دخترمی و با بودنت لحظات زندگیمون رو دوست داشتنی تر و لذت بخش تر کردی...همیشه بمون برامون دخترم محبت

عکسای فرشته ی مامان در ادامه 

اینم زاینده رود پرآب،اینجا بعد از اولین نوبت آتلیه ست که شما همکاری نکردیخطا

اصلا" اثری از خستگی و خواب آلودگی نداریشاکی

وقتی داشتیم از لب آب برمیگشتیم یه نم بارون زد که هوا رو خیلی فوق العاده کرده بودآرام

اینجا تازه از آتلیه برگشته بودیم وخاله اختر به مناسبت تولدش یه کیک خریده بود که طفلی غیر از اینکه کیک رو خرید هیچ نقش دیگه ای توش نداشت شما شمعاش رو فوت کردی و بعدم بریدیخندونک

 

اینم خوشحالی ت بعد از هر باری که شمعا رو روشن میکردیچشمک

  

اینم لپ لپایی که تونستیم باهاش شما رو راضی به عکس گرفتن کنیم سکوت

اینم نذری خوشمزه مون که همه ی زحمتشو مامان بزرگ کشیدخوشمزه

سازه های ساخته شده توسط هستی گلی داخل باغ خاله اخترزیبا

 

هیچ جوره حاضر نبودی داخل عکس باشیخندونک 

 

از دیدن این گلهای صورتی که چیدی اینقدر ذوق کردیبوس

 

قربونت برم،ژستت توی حلقم عزیز دلمخندونک

 

اینم سرگرمی هر شب هستی،قایق سواری داخل پارک

این بازی تعادلی رو بابابزرگ واست خریده که خیلی دوسش داریچشمک

 

رفتیم فروشگاه رفاه،خیلی این ماشینا رو دوست داشتی و وقتی که میخواستیم بیایم بیرون به بابایی میگفتی بابا برو پول ماشین رو بده تا با خودمون ببریم خونهخندونکهنوزم به رنگ سبز ارادت داری داشتیم میرفتیم گفتی میخوام پیاده بشم وقتی پیاده ت کردیم رفتی این مایع دستشویی رو برداشتی و گفتی مامانی اینم بخریمخنده

 

نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد 1396ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط مامان آرزو |

بلاخره مهم ترین شنبه سال هم که همه چشم به راهش بودند از راه رسید،واقعا کی فکرش رو میکرد یه روزی بیاد که همه منتظر اومدن شنبه باشیمخندونک

انتخابات96 هم در روز جمعه 29 اردیبهشت با حضوری پرشور و گسترده برگزار شد و رییس جمهور چهار سال آینده ایران مشخص شد.اکثریت ملت ایران بازهم به دولت تدبیر و امید رای دادندو با تکرارشون اردیبهشت رو برای آقای روحانی خوش یمن کردند دکتر حسن روحانی با 23 میلیون و 549 هزار و 616 رای و با کسب 57 درصد آراء رییس جمهور دوره دوازدهم ایران شد.

انتخابات تمام شد،من و بابایی هم رای دادیم حتی با تصور اینکه کمترین تأثیر رو داشته باشیم که مطمئنا" بی تأثیر نیست چون اگر رأی ما تأثیری در انتخابات نداشت چرا گروه گروه را رد صلاحیت کردند که مبادا انتخاب شوند،مارأی به جریانی دادیم که پیام دوستی و گفتگو داشته باشه نه گروهی که برطبل جنگ بکوبه و هر روز ندای مرده باد سره بده،ما رأی دادیم با علم به اینکه میدونستیم سرزمینمون پر از کمی ها و کاستی هاست، ما رأی دادیم به امید بهبود اوضاع...البته در نهایت هر کسی با هر عقیده محترمه و هیچ وقت نباید کسی به خاطر عقایدش متهم بشه چون همه ی ما سوار بر یک کشتی هستیم و ما به خاطر آینده ی فرزندامون رأی دادیم و تکرار کردیم،ایران برای همه ی ماست...

آقای روحانی عزیز ما از شما حمایت کردیم،به تدبیر شما امید بستیم،هوای شما را داشتیم،پشتتان بودیم و سربلندتان کردیم،پیروزی شما نتیجه این اعتماد و امید است لطفا مراقبش باشید،این امانت از طرف تمام ملت ایران به شما سپرده شده است،امروز تمام ملت ایران به شما امید بسته است تا به تدبیر،سرنوشتی شایسته تر را رقم بزنید،ما رأی دادیم به امید ایرانی آبادتر و آزادتر...آقای روحانی حالا نوبت شماست...باشد که چنین باشد...

این چند روز گذشته همه جا حرف انتخابات بود و ریاست جمهوری،همه جا حرف از مناظره های اخیر بود و این جو روی دختر سه ساله ی ما هم اثر گذاشته بود،وقتی میرفتیم داخل خیابونا پوسترهای کاندیدا رو که میدیدی در موردشون ازم سؤال میکردی، منم یه کوچولو واست توضیح دادم،وقتی ازت میپرسیدیم هستی جان ما باید به کی رأی بدیم میگفتی به آقای روحانی میگفتیم واسه چی میگفتی به خاطر چشورمون(کشورمون)خندونکبهت میگفتیم هستی جان شعار ما چیه میگفتی تا هزار وشونصت با آقای روحانی منظورت تا 1400 با روحانیهخندهاین اولین دوره از انتخاباته که شما رو داریم و امیدوارم که کشور عزیزمون هر روز سرافرازتر،آبادتر شود و همیشه همینطور امنیت و آرامش برقرار باشه...

چند تا عکس ازعشق مامانی توی حال و هوای این روزا

اینجا داشتم یادت میدادم چطوری انگشتات رو به علامت پیروزی نشون بدی اما بلد نبودخندونک 

اما بلاخره یاد گرفتی و خودت حسابی خوشحال بودی از این تواناییت

 

الهی دورت بگردم فرشته کوچولوی من 

نوشته شده در شنبه 30 ارديبهشت 1396ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط مامان آرزو |



همین الان گوشیم رو برداشتم یه سر اومدم داخل وبلاگت که دیدم یه تلگراف جدید داری،وقتی بازش کردم دیدم که متنش اینه:
مدیر وبلاگ هستی دنیای مامان و بابا؛
با سلام،
خدمت استثنائی و ویژه نی نی وبلاگ جهت درج مطلب در وبلاگ از طریق تلگرام تکمیل گردیده و هم اکنون در مرحله تست و ارزیابی قرار دارد.
در همین راستا وبلاگ شما از میان 32000 وبلاگ ثبت شده در سیستم نی نی وبلاگ، به عنوان یکی از وبلاگ های برتر و فعال، انتخاب گردیده تا نسبت به تست و ارزیابی این خدمت اقدام فرمائید.
خواهشمند است پس از راه اندازی این خدمت و استفاده از آن پیشنهادات و نظرات خود را با مدیریت نی نی وبلاگ مطرح نمایید.
این خدمت با بهره گیری از امکان (bot) ربات پیام رسان تلگرام کد نویسی شده و در اختیار شما قرار می گیرد.
این ربات به شما کمک می کند تا ...
•  بسادگی وبلاگ خود را از طریق تلگرام و بدون وارد شدن به منوی وبلاگ، بروزرسانی کنید.
•  در هر لحظه و مکان از کودک خود عکس گرفته و به همراه متن دلخواهتان در وبلاگ قرار دهید.
•  از شکلک های تلگرام در متون خود استفاده نمائید.
•  از مطالب جدید دوستان نی نی وبلاگی خود با خبر شوید.
•  از طریق تلگرام در جریان نظرات و تلگراف هایی که برای وبلاگ شما گذاشته می شود قرار بگیرید...
در ادامه هم طریقه ی استفاده از این سیستم رو توضیح داده بود.
بعد از دیدنش این شکلی شدمتعجبلبخندنیشخند
خیلی خوشحال شدم که بین 32000وبلاگ ثبت شده وبلاگت یکی از وبلاگهای برتر و فعال انتخاب شده و با ذوق به بابایی گفتممژه
این مطلب رو هم الان دارم از طریق سیستم نی نی تلگرام واست میزارمخیلی سیستم جالبیه دیگه نیازی به آپلود عکس هم نداره هر لحظه آنلاین مثل اینستاگرام میشه پست گذاشت
خیلی خوشحالم که ما هم جزء خانواده ی بزرگ نی نی وبلاگ هستیم و واقعا خیلی ممنونم از مدیریت و پشتیبانی نی نی وبلاگ که به اعضای خانواده ش اهمیت میده و باعث میشه که بتونم لحظات قشنگ کودکیت رو به بهترین شکل ثبت کنم
راستی عکسی که واسه این پست گذاشتم هم خودش یه سورپرایز یهویی بود،این عکس از آتلیه فضای بازیه که چند روز پیش رفتیم،چند روز پیش داخل اینستا بودم که دیدم گذاشتند داخل پیجشون که از دیدنش واقعا سورپرایز شدم و از روی عکسی که گذاشته بودند اسکرین شات گرفتم که به همین دلیل هم هست که یه کمی بی کیفیته

نوشته شده در يکشنبه 24 ارديبهشت 1396ساعت 0:36 قبل از ظهر توسط مامان آرزو |

به خنده هایت

چال گونه هایت

گاهی،میشود سوگند خورد

به چشمانت اما،همیشه...

سی و نه ماهگیت مبارک عزیزدلم

داریم روزای بهاری رو باهم میگذرونیم،خدا رو شکر همه چیز خوبه و اوضاع بر وفق مراد...الهی شکر

توی این روزا که هوا پر از بوی زندگیه ما هم سعی میکنیم که از این هوای عالی و لذت بخش استفاده کنیم و تقریبا" هر ظهر وقتی بابایی میاد بساط نهارمون رو برمیداریم و میریم باغ آرامصبح ها تا ساعت 10باهم میخوابیمخواب البته گاهی شما یکی دو ساعتی بیشتر از مامانی میخوابیآرام وقتی بیدار شدیم من مشغول کارای خونه میشم شما هم میری داخل اتاقت،مشغول بازی میشی و تماشای برنامه کودک،بعد از یه خورده وقت که برمیگردم میبینم غیر از تلویزیون هیچ چیز سرجاش نیستخطا و اصلا" به قول خودت توی فاز مرتب کردن نیستی،به هیچ پلتیکی هم حاضر به مرتب کردن نیستی،یه شب خیلی اتاقت بهم ریخته بود بهت گفتم اتاقت رو مرتب کن گفتی مامان بیا با هم مرتب کنیم منم خیلی خسته بودم گفتم نه مامان من خسته م لطفا خودت مرتب کن یه باره گفتی مامانی ما با هم رفیقیم،ما سه تا یه خانواده ایم باید به هم کمک کنیمتعجب کاملا جوابت قانع کننده بودخنده اومدم که با هم کمک کنیم که جنابعالی رفتی داخل تختت نشستی و گفتی حالا من یه کم کتاب شنگول منگول بخونم میام کمکتسکوتوقتی من تنهایی اتاقت رو کامل تمیز کردم گفتی مامانی دوست دارم گفتم مرسی گفتی نه مامان هرکسی بهت میگه دوست دارم بگو من بیشترسکوتگفتم من بیشتر گفتی مامانی میدونم که بعضی از کارام بده یه کمی بیشتر از کارامم خیلی خوبه و به اینصورت کمک نکردنت رو توجیح کردیخندههنوزم روی وسایلت حساسی و اگه با یه بچه ای بهت خوش نگذره اصلا" حاضر نیستی وسایلت رو بهش بدی،نوه خاله بابایی یه شب اومده بودند خونه مون عید دیدنی که شما بهش گفتی بریم داخل اتاقم،یه کوچولو داخل اتاق بودید و بعد برگشتید بیرون،وقتی مهمونا رفتند رفتم اتاقت رو مرتب کنم که دیدم استثناعا" مرتب بود یه کمی تعجب کردم تا اینکه شما چند شب پیش پرده از راز اون شب مهمونی برداشتیخندونکو یه باره خودت گفتی مامان من هر چیزی رو فرناز جون میخواست بهش گفتم اینا تزئینیه و نمیشه بهش دست زدتعجبیعنی اینقدر  بهت خندیدم که تعجب کرده بودی،اون لحظه بود که فهمیدم چرا اتاقت اون شب اینقدر مرتب بوده چون اصلا" نذاشتی که فرناز بیچاره به وسایلت دست بزنه،از دست تو دختر که نمیدونم اینا رو از کجا یاد میگیریاخیرا" هر کتابی برات میخونم یا هر برنامه کودکی که میبینی خودتو میزاری جای شخصیتی که دوست داری و واسه من داستانش رو تعریف میکنی،این روزا خیلی علاقمند به برنامه کودک پرنسس سوفیا شدی و همه ش داری حرفا و کارای پرنسس سوفیا رو انجام میدی،خیلی بلبل زبونی و از جملاتی استفاده میکنی که واقعا" من نمیدونم از کجا شنیدی و جالب اینکه خیلی خوب میدونی هر حرفی رو باید کجا استفاده کنی،چند روز پیش موهات رو شونه زدم بعدم یه گیره زدم به موهات،خیلی گیره دوست نداری گفتی مامانی مگه نگفتم گیره برام نزن موهام اذیت میشه گفتم ببخشید حواسم نبود یه باره گفتی فکر می کردم خوب براتون توضیح داده باشم اما انگار کافی نبوده چند روز پیش داشتم از شیرین زبونیات واسه خاله عاطفه میگفتم که شما شنیدی و یه باره گفتی مامانی این یه رازه بین ما دوتا نباید به کسی بگیخندونک اگه بابایی آهنگ با گوشیش بزاره میگی بابا آهنگ نزار من تو فاز آهنگ نیستم داشتی با خاله آذر تلفنی صحبت میکردی یه باره به خاله آذر گفتی خاله پیشونیم عرق میکنه فکر کنم داره چربی سوزی میکنمخیلی دوست داریم دخترک زبون دراز ما،خیلی خوشحالم که هر لحظه مون پره ازحرفای قشنگی که میزنی

عکسای بهاری هستی مامان در ادامه

فدات بشم گل همیشه بهار مامان

 

این کوله پشتی رو خاله آذر همراه عیدیت بهت داد که این روزا همراه همیشگیته و هرجا بری با خودت میاریآرام

 

سفال هایی که خاله اختر واست خریده بود رو رنگ کردی،یه باره دیروز به بابایی گفتی که سفاله بازی (منظورت سفال هست) ندارم و از تو به یک اشاره از بابای مهربون به سر دویدنآرامرفتیم خرید سفال خام به سلیقه خودت...

عاشق این عکساتم،خیلی توی این عکسا خانوووم افتادی،وقتی این عکسا رو میبینم احساس میکنم خیلی زود داری بزرگ میشی،الهی عروس شدنتو ببینیم عشقم

 

اینجا میخواستیم بخوابیم که شما گفتی آخرین لامپ رو من خاموش میکنم رفتی بالشتتو آوردی گذاشتی زیر پات اما دستت نرسید،یه باره اومدی کتاب قصه هایی که داشتم واست میخوندم رو گرفتی و گذاشتی زیر پات تا دستت برسهسکوت اما بازم نرسیدخندونک

یه شب وقتی رفتی همراه بابایی ذرت میزتیتی(منظورت ذرت مکزیکیهخندونک)بخری این شمعا رو هم خریدی شب وقتی خواستی بخوابی گفتی مامان فردا واسم کیک درست کن تا شمعا رو بزارم داخلش،منم صبح که بیدار شدم دست به کار شدم و این شد نتیجه کار،خیلی ذوق کردیزیبا

 

اینم اولین آدمی که به صورت کامل خودت تنهایی و بدون کمک مامانی کشیدی،وقتی دیدی من خیلی واست ذوق کردم گفتی بابامحمود رو کشیدمخندونک

به بودنت مینازم دخترکم...

 

یه روز عصر داخل باغ مشغول بازی بودی،گفتی مامان بیا خورشید درست کردم وقتی دیدم تعجب کردم که اینقدر دایره های مرتبی درست کردی بهت گفتم یه دونه دیگه درست کن که دیدم در لگو رو میزاری وسط و لگوها رو دورش میچینی و بعد در لگو رو برمیداری،خیلی از خلاقیتت خوشمون اومد و یه عالمه همراه بابایی واست ذوق کردیم و تشویقت کردیم،آفرین دختر باهوش و خلاق ماتشویق

 

اخیرا" خیلی با لوگوهات مشغول بازی میشی اینجا اومدم دیدم اینو درست کردی گفتم چیه گفتی منقل و سیخ جوجه،قربون مغز فندوقیت برم با کارایی که به ذهنت میرسه

 

فدای رنگ موهات بشم که اینقدر توی نور خوشگلهزیبا

 

باور کن بهترین اتفاق زندگیمونی

اینم یه نمای کوچولو از اتاق به هم ریختتشاکی

نوشته شده در شنبه 9 ارديبهشت 1396ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط مامان آرزو |

محمودجونم روزت مبارک،خیلی خوشحالم که داریمت وانشاله که سایه ت تاهمیشه بالای سر من ودخترمون باشه،خیلی دوست داریم و باهات احساس آرامش میکنیم،محمودم ازت ممنونم بابت همه چیز،به خاطر تمام لحظاتی که همه ی تلاشتو کردی واسه خوشحالیمون،به خاطر تمام لحظاتی که با وجود مشکلاتی که داشتی با عشق در خونه رو باز کردی و با روی باز صدامون زدی و گفتی سلام عشقا،به خاطر اینکه نذاشتی دخترمون هیچوقت احساس کمبودی داشته باشه و همه ی خواسته هاش رو برآورده کردی،ازت ممنونم که همیشه واسمون ذوق کردی و همیشه توی برآورده شدن رویاهامون برامون سنگ تموم گذاشتی،ازت ممنونم که همه ی وقتت رو واسه من و دخترمون میزاری و بدون ما اصلا" از خونه بیرون نمیری،ازت ممنونم که همیشه توی کارهام بهم کمک میکنی و باعث میشی از بچه داری و خونه داری لذت ببرم،ازت ممنونم واسه همه ی خوبیهات و مهربونیهات،ازت ممنونم به خاطر همه چیزای خوبی که توی زندگی به من و دخترمون دادی

دیروز روز مرد بود و من و شما صبح که بیدار شدیم با همدیگه واسه بهترین مرد خونه مون کیک درست کردیم،یه کیک با عشق،وای که چه لذتی هم داره که از سر عشق واسه بابای خونه کیک درست کنی،تا ظهر کیکمون رو آماده کردیم و یه زنگ هم به بابابزرگ مهربون زدیم و روز پدر رو بهشون تبریک گفتیم،شما به بابابزرگ گفتی شما بهترین بابابزرگ دنیایی،خودت گفتی بدون اینکه من چیزی بگم و بابا بزرگ یه عالمه خوشحال شدمحبتوقتی بابایی اومد شما با کیک رفتی استقبالش،بابا محمود خیلی خوشحال شد و تشکر کرد،بعدم میخواستیم نهار بخوریم که شما گفتی باید کیک رو ببریم و زحمت کشیدی واسمون کیک رو بریدی و خوردیم که از اتفاق خیلی هم خوشمزه شده بودخوشمزهعصر بابایی بردمون پارک بادی،یه عالمه بازی کردی و بهت خوش گذشت،اینقدر بازی کردی تا گرسنه شدی،سه تایی رفتیم رستوران و یه غذای خوشمزه خوردیم و توی مسیر برگشت شما اینقدر خسته بودی که به محض اینکه سوار ماشین شدیم خوابت بردخواب

هستی جونم تو خیلی خوشبختی چون میتونم به جرأت بگم که بهترین بابای دنیا رو داری،امیدوارم که وقتی بزرگ شدی آدم قدرشناسی باشی و به بهترین نحو جواب خوبیای بابا محمود رو بدی

امروز هم به مناسبت ولادت امام علی تعطیل بود،واسه نهار رفتیم باغ و یه جوجه خوشمزه سه تایی زدیم به بدنخوشمزه

عکسای دختر بابا در ادامه

اینم کیکی که باهم واسه بابایی درست کردیم

 

 

ظرف کیک سنگین بود نمی تونستی نگهش داری واسه همین گذاشتم روی زمین شما هم خیلی بامزه نشستی بالا سرش تا بابایی بیادآرام

 

 

اینم یه باب اسفنجی بامزه البته هنوز کامل نبودآرام

 

از پریدن داخل استخر توپ یه کوچولو میترسیدی و میگفتی من مایو نیاوردم نمیتونم برم داخل استخرخنده و بیشتر به عنوان ترامپولین ازش استفاده میکردیخندونک

 

بازی محبوبت...ترامپولینچشمک

 

اینم سرسره بادی که بازم دختر محتاط مامان خیلی بالا نمیرفت و همین پایین بازی میکردیخطا

 

 

قربونت برم اینقدر خسته شدی که تا صبح دنده نچرخوندیبوس

اینم جوجه روز پدر،اون پیازا رو هم به افتخار خودت زدیم به سیخ چون عاشق پیاز کبابی هستیخوشمزه

نوشته شده در سه شنبه 22 فروردين 1396ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط مامان آرزو |

هستی من،سال نو شد،بهار اومد وسال 96 آغازشد.لحظه تحویل سال از خدا خواستم که سال جدید پر از سلامتی و شادمانی برامون باشه،همونطور که سال گذشته بود خدا رو شکرررر.لحظه تحویل سال توی دلم برای هر سه مون آرزوی خوشبختی کردم و از خدا خواستم که سالها باهم باشیم و عاشقانه زندگی کنیم ومن هر لحظه بیشتر دوستتون داشته باشم،از خدا خواستم که هیچ وقت بدون شما دو تا نباشم،از خدا خواستم که غم نبینیم و تنمون سالم باشهفرشتهموقع تحویل سال دستامون توی دست هم بود و دلامون به هم گره خورده بود و باهمدیگه دعای تحویل سال رو خوندیم؛

یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ «ای تغیر دهنده دلها و دیده ها»

یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ «ای مدبر شب و روز»

یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ «ای گرداننده سال و حالت ها»

حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ«بگردان حال ما را به نیکوترین حال»

اولین پست سال 96

الان که دارم این پست رو میزارم ایام عید به خوشی تموم شده و خدارو شکر زندگی در قشنگترین حالت در جریانه...

امسال بعد از تحویل سال نهار خوردیم،مثل همیشه شوید پلو با ماهیخوشمزهبعد از خوردن نهار ساعت نزدیک 4 بود که از خونه اومدیم بیرون که بریم عید دیدنی که شما توی راه خوابت برد و ما برگشتیم خونهخطااومدیم یکی و دوساعتی خوابیدیم و وقتی که شما سرحال از خواب بیدار شدی دوباره آماده شدیم و زدیم بیرونراضیاول رفتیم امامزاده و سال جدیدمون رو بیمه کردیم بعدم رفتیم خونه ننه جان،شب هم رفتیم خونه عزیز،روز دوم هم به عید دیدنی گذشت،روز سوم وچهارم هم رفتیم اصفهان عید دیدنی خونه بابابزرگ،وقتی برگشتیم بقیه روزای عید هم به دید و بازدید گذشت،هوا بعضی روزا خیلی سرد بود اما گاهی هم خیلی بهاری و بارونی،تقریبا هر ظهر نهارمون رو برمیداشتیم و میرفتیم داخل باغ و نهار رو اونجا میخوردیم،خدا رو شکر روزای خوبی بود امیدوارم همه ی روزای سال جدیدمون پر از آرامش و عشق باشه،الهی آمییییین...فرشته

خدای عزیز و مهربان 

چنان کن که امسال سال ما باشد

سعادت...بخت نیکو...حال خوش...در فال ماباشد

پریشان حالی و اندوه،صدفرسنگ از ما دور و رفاه و امن و آرامش رفیق حال ماباشد

قطار زندگی که گاهگاهی خط عوض میکرد

پس از این روی ریل بهترین آمال ماباشد...

سیاهی گم شود در سال کهنه،سال نو،سال طلوع آفتاب ازمشرق اقبال ماباشد

الهیییییی آمییییییینفرشته

عکسای این روزای بهاری در ادامه

اینم اولین نهار سال جدید،مثل همیشه سبزی پلو با ماهیخوشمزه

اینجا اولین ساعات بعد از تحویل سال هست که میخواستیم بریم بیرون که شما خیلی بهانه میگرفتی بی حوصلهو هرچی میگفتیم بخواب میگفتی نه بریم بیرون که به محض اینکه رفتیم بیرون خوابت برد و ما برگشتیم خونهشاکی 

اینجا بعد از دو ساعت خواب خیلی سرحال بیدار شدی و گفتی میخوای خرگوشتم با خودت بیاری،یهویی به یکی از وسایلت وابسته میشی و تا چند روز هر جا بری با خودت میبریشآرام

 

  

سه تایی رفتیم صفه نخل و سلامتی و عشق و خوشبختی و آرامشمون رو بیمه کردیمفرشته 

خرگوش مامان با خرگوشش توی یه خواب عمیق خواب

خوشتیپ مامانیزیباالهی از چشم بد دور باشی قربونت بشمفرشته

 

 

 

 

عاشق این عکستم اینجا داشتی به قطره های بارون که به شیشه میخورد نگاه میکردیمتنظر

اینجا واسه بابایی چایی آوردی مثلا"،بهش میگی اول بزار با چایی ازت عکس بگیرمخندهای شیطون ادای مامانی رو درمیاری که از همه چیز عکس میگیرهخندونک

داریم میریم عیددیدنی خونه بابابزرگآرام

 

گیس گلابتون مامانیخندونک

یه روز بارونی و البته یه دختر نسبتا عصبانیشاکیاینجا بستنی خریده بودی و عجله داشتی بری بخوریزبان

عشقای مامانمحبت

 

نفس مامانی آماده شده و منتظر اومدن مهموناستآرام

 

پرنسس مامانی کنار هفت سین رستوران جهانگردیزیبا

الهی قربونت برم که چشمات زودتر از لبات میخنده،هستی جونم اگه میدونستی که بزرگترین دغدغه م شاد بودنته هیچ وقت غمگین نمیشدی،الهی امسال هر لحظه ت پر از شادی باشه عشق کوچولوی مابوس

 

چایی آتیشی در حال آماده شدنخوشمزه

اینم نتیجه شخندونک

صبحانه سیزده بدرخوشمزه

روز سیزده و قدم زدن توی باغ همراه خاله هاآرام

 

آخرین ساعتای سیزدمونم بدرشد توی یه هوای بارونی و لذت بخش،اینجا شما خواب بودی و لحظه ای که مهمونامون رفتند خواب بودیبای بای

خدایا شکرررت بابت همه چیز

نوشته شده در دوشنبه 14 فروردين 1396ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط مامان آرزو |

سفره های هفت سین را که جمع میکنیم 

باز هم از خدا حال خوب بخواهیم 

بهترین حال ها را

اصلا هر روز باید از خدا حال خوب خواست 

نه فقط لحظه تحویل سال

به تمام آرزوهایمان فکر کنیم ...به قرار و مدارهایی که با خودمان گذاشته ایم و لیستهای بلند و بالا ساخته ایم 

مگر غیر از این است که آرزوها برآورده می شوند تا حال ما خوب باشد

یک انسان چه آرزویی بهتر از این میتواند از پروردگارش داشته باشد

کدام آرزو آنقدر کامل است که تمام آرزوها را در خودش یکجا جمع کند 

خدایا حال ما را خوب کن 

امروز هفت سینمون رو با کمک هم جمع کردیم مثل همیشه یه عالمه سؤال کردی و یه کوچولو غر زدی که جمع نکنیم بعد که بهت شمع خروس رو دادم و گفتم بعد که وسایل رو جمع کردیم روشنش میکنم برات،خوشحال شدی و دیگه غر نزدیآرامفرداهم میخوایم سبزه مون رو بدیم دم آب و پرونده نوروز 96 رو به دلخوشی ببندیم...

خدایا حال ما رو خوب کن...

چند تا عکس در ادامهمتنظر

 

تخم مرغای هفت سین که مسئولیت به زمین زدنشون رو شما به عهده گرفتیخندونک

 

نوشته شده در شنبه 12 فروردين 1396ساعت 12:34 قبل از ظهر توسط مامان آرزو |

امشب

آرزو دارم

فاصله نباشد میان تو و تمام احساس های خوبت

تو باشی...

عشق باشد و

یک دنیا سلامتی!

و...

" امضای خدا پای تمام آرزوهایت" 

هستی قشنگم الهی که عاقبت بخیر بشی دخترم 

نوشته شده در جمعه 11 فروردين 1396ساعت 2:52 قبل از ظهر توسط مامان آرزو |

عزیزترینم 

سی و هشت ماه است که هر صبح با لبخند دلنشینت بیدار میشوم

و هر شب با لالایی چشمانت به خواب میروم 

سی و هشت ماه است که هر صبح را با شکرانه داشتن تو آغاز میکنم 

و هر شب چشمانم را با آرزوی سلامتی تو میبندم

بهار زندگی من 

سی و هشت ماه از آغاز زندگی ات میگذرد و من سی و هشت ماه است که زندگی را زندگی میکنم

تو جبران همه ی نداشته های منی و من حیران از لطف پروردگار

نفس مامان 

سی و هشت ماه طلایی رو با هم گذروندیم 

سی و هشت ماه است که آغوشم از عطر نفسهای تو پرشده است

سی و هشت ماه است که تو در کنارمی و من اشباع شده ام از لطیف ترین حس دنیا

سی و هشت ماهگیت مبارک عشقم

دخترم خیلی خوشحالم که داریم بزرگ شدنت رو میبینیم و از خدا میخوام که همیشه مثل الان شاد باشی و حالت خوب باشه و روزگار بر وفق مرادت باشه...الهی آمین

عکسای این ماه رو برات به مرور با پست هاش گذاشتم

نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردين 1396ساعت 2:50 قبل از ظهر توسط مامان آرزو |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد
>