هستی دنیای مامان و بابا

هستی دنیای مامان و بابا

دلنوشته های من برای دخترم هستی

 

 

عاشقانه هایی که نوشته میشود ،خاطره هایی است که در انتظار دیدن تو به وجود می آیند ،خاطره هایی از تو،از هدیه ای که خداوند به ما عطا کرده، با امید به روزی که با چشمان زیبایت این خاطرات را بخوانی و بدانی که چقدر برای ما عزیز بودی و هستی و خواهی بود،تا روزی که این خاطرات را بخوانی و بدانی که از اولین روز به وجود آمدنت چگونه با شوق منتظرت بودیم و چگونه آمدنت را به انتظار نشستیم و برایت دعا کردیم...تا روزی که بدانی ما،یعنی مامان آرزو و بابا محمود،همیشه عاشقانه دوستت داشیم و تا بینهایت دوستت خواهیم داشت و برای سعادتت دعا میکنیم ...

هستی،یکی یه دونه ی مامان بلاخره وبلاگت افتتاح شد. بعد از کلی تحقیق تصمیم گرفتم بعد از پاک شدن وبلاگت یه وبلاگ توی نی نی وبلاگ واست بسازم.یه وبلاگ توی بلاگفا واست ساخته بودم که خیلی هم  واسش زحمت کشیده بودم اما خیلی بی دلیل پاک شد،خیلی غصه خوردم اما دوباره دست به کار شدم و یه جدید واست ساختم.دخترم من سعی میکنم همه مناسبتها و همه لحظات این یکسال ونیمه رو ثبت کنم و هرکدوم رو در تاریخ خودش اینجا واست بزارم و اگه بعد دیدی که بعضی از مطالب تاریخش قبل از افتتاح وبلاگت هست بدون که من هر مطلبی رو با ساعت وقوع خودش نوشتم تا بدونی هر مطلب مربوط به چه زمانیه.امروز سه شنبه 6 مرداد 1394 ساعت 1.49نیمه شبه واین اولین پستی هست که توی وبلاگت واست می نویسم واسه همین دوست دارم این پست ثابت وبلاگت باشه. امیدوارم این وبلاگ پر بشه از خاطرات و لحظات قشنگ از به ثمر رسیدنت .دخترم اینا رو واست مینویسم تا وقتی بزرگ شدی از خوندن خاطرات کودکیت لذت ببری و ببینی مامان و بابا از داشتنت چقدر خوشحال بودند و خودت با دستای قشنگت ادامه شون بدی .دخترکم زندگی کن و از لحظه لحظه کودکی ت لذت ببر .من و بابایی هم همه ی تلاشمون رو واسه ساختن قشنگترین دوران برات می کنیم و از خدای مهربون شاکرم به خاطر خوشبختی و آرامشی که داریم و ازش میخوام خودش حافظمون باشه و دختر نازمونو از بلا دور کنه و همیشه سرحال باشه.

دخترم دوست داریم خیلی زیاد ...

نوشته شده در چهارشنبه 2 آبان 1396ساعت 17:23 توسط مامان آرزو

سلام سلام به دختر قشنگم
بلاخره بعد از دقیقا" هفت ماه عکسای آتلیه ت رو گرفتیمخیلی عالی شده خدا رو شکر

اینم از عکسای خوشگلت

عکسای آتلیه

عکسای فضای باز

نوشته شده در سه شنبه 14 آذر 1396ساعت 1:30 توسط مامان آرزو |

سنگ صبور لحظه های دلتنگی مادر
چشم ها را که می بندم و تو را نقش میزنم در خیال،زیبا چشم خنده رویی میشوی که لذت داشتنت در بند بند وجودم جاری میشود.
اینکه میگویم زیبا منظورم نه همین معیارهای چشمی آدما که ذات زیبای چشمهاست،چه ریز و چه درشت،چه رنگی و چه مشکی...
زیبایی چشمای تو برای من یعنی معصومیت خفته در نی نی اش!
زیبایی چشمای تو برای من یعنی ناز هنگام نگاه کردنش
زیبایی چشمای تو برای من یعنی درخشش وقت خوشحالی اش
زیبایی چشمای تو برای من یعنی آرامش وقت خفتنش!
خلاصه بگویمت مادر که نه فقط زیباترین که از همه خوب های جهان تو برای من"ترین" ش هستی عزیزدلم
دخترکم چهل و شش ماهگیت مبارک

این ماه دو تا کار خیلی خوب انجام دادیم
اول اینکه از این ماه شروع کردیم به حافظ خونی و میخوایم یواش یواش اشعارش رو حفظ کنیم وخدا رو شکر تا الان که نتیجه موفقیت آمیز بوده و تونستی چند بیت رو حفظ کنی،امیدوارم که بتونیم با کمک همدیگه تا تهش بریمآرام
دوم اینکه از بعد از رفتن به دندونپزشکی به توصیه خانم دکتر دیگه دو نوبت در روز واست مسواک میزنم و شما هم خیلی همکاری میکنی قبلا" فقط شبا میزدیم اما الان صبح وشبآرام
اینروزا خیلی علاقمند شدی به اینکه یه نی نی کوچولو بیاریم و گاهی اوقات میگی مامانی یه نی نی کوچولو واسمون به دنیا بیار اما وسایل منو بهش ندهشاکیچند روز پیش یه باره گفتی مامان اگه نی نی به دنیا بیاریم می می منو بهش نده تعجببهت گفتم چرا مامان؟؟؟؟گفتی چون می می دهنیه منههیپنوتیزمگفتم پس نی نی مون چی بخوره؟خطاگفتی بهش از این شیرهایی که داخل شیرموز میریزیم بدهخنده
اینروزا عاشق لاکپشت شدی و هی در موردش ازم سوال میکنی،بعدم صحبتای خودمو واسم توضیح میدی،میگی مامان سیستم کار لاک پشت به یه چه شلچیه(شکلیه)که وقتی یه نفر بهش حمله میکنه سرشو میبره داخل لاکش تا دشمن اونو نبینه،بعدم خودت میگی مامانی اما من به حیوونای دیگه میگم که این لاکپشتهخندونک
چند روز پیش داشتم بهت اعداد رو یاد میدادم که خسته شده بودی یه باره گفتی مامانی ببخشید که میخوام درس نخون باشمخندونکیعنی عاشق صداقتت شدمخنده
بهم میگی مامان میدونی چرا پاندا بامن خوشحاله گفتم نه چرا گفتی چون ابرو نداره که بهم اخم کنه قه قههیعنی عاشق استدلالاتمخنده
عکسای داروندار مامانی در ادامه

پرنسس مامانی در حال خوندن حافظآرام

این گلای خوشگل رو پیکاسوی مامان کشیدهزیبا

 

 بازیهای هستی گلی و باباییش تو شبای بلند پاییزخندونک

هستی خانوم داره باباییش رو آرایش میکنهخندونک

 

گیسو کمند منآرام

 

یه صبح جمعه دل انگیز بعد از خوردن کله پاچه سه تایی اومدیم پیاده رویآرام

 

هستی و ارغوان و ارسلان(بچه های دایی حسن)،وقتی هستی و ارغوان با همدیگه ست میکنند(خاله آذر زحمت این لباسا رو کشیده)چشمک

 

محبت

چند شب پیش بابابزرگ اینا و عمومحمد اینا اومدند باغمون به صرف پیتزاخوشمزه

نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر 1396ساعت 22:53 توسط مامان آرزو |

چند وقتی بود که دنبال یه مطب دندون پزشکی خوب بودم که مخصوص اطفال باشه و در عین حال که محیط خوبی داره کارشون هم خوب باشه تا شما رو واسه معاینه دندونت ببرم،اول میخواستم همینجوری ببرمت ببینم که وضع دندونات به چه صورته تا اینکه چند شب قبل وقتی داشتم واست مسواک میزدم دیدم که روی دو تا از دندونای آسیابت سیاه شده اما خدا رو شکر اصلا" تا امروز دردی نداشتی خیلی ناراحت شدم غمگینآخه تو خیلی اهل شکلات و این چیزا نیستی و تا حالا هم یه قطره نوشابه نخوردی البته به همون اندازه اصلا" هم اهل خوردن شیر پاستوریزه نیستی مگر اینکه به صورت شیر موز یه کمی بخوری شاکی خلاصه گفتم بهتره تا درد نگرفته ببرمت دکتر ببینم چی میگهخطاهمچنان دنبال یه مطب دندونپزشکی اطفال خوب میگشتم تا اینکه بلاخره بعد از چند وقت پرس و جو و تحقیق یه دندونپزشکی مخصوص اطفال پیدا کردم که انصافا"جای خیلی خوبی بود،زنگ زدم و ازشون یه نوبت گرفتم واسه شنبه بیستم آبان.هفته بعد که رفتیم خونه مامان بزرگ شما رو هم بردم دندونپزشکی،خیلی جای عالیی بود و شما خیلی محیطش رو دوست داشتی،یه محیط خیلی جذاب و شاد داشت واسه بچه ها و یه خانوم دکتر خیلی مهربون و خوش برخورد و کاربلد پزشکش بود،از چند نفر که اونجا منتظر نشسته بودند و دفعه اولشون نبود که میومدند یه کمی سوال کردم که تقریبا"همه از کارشون راضی بودند،کارتکست رو به منشی تحویل دادیم ومنتظر شدیم تا اسمت رو صدا بزنند تو این فاصله شما رفتی داخل اتاق بازی و با بچه ها مشغول بازی شدی،خیلی شلوغ بود بعد از حدود نیم ساعت اسمت رو صدا زدند،وقتی رفتیم داخل گفتی سلام خسته نباشید،خانوم دکتر با خوشرویی بهت گفت بخواب روی تخت وبعد از معاینه دندونت گفت متاسفانه دو تا از دندونات نیاز به عصب کشی داره و در اولین فرصت باید عصب کشی کنیمغمگینازت پرسید که مسواک میزنی گفتی بله هر موقع که میخوام بخوابم گفت از این به بعد صبح ها هم که از خواب بیدار میشی حتما" باید مسواک بزنی،شما هم گفتی چشم بعدم که کار معاینه ت تمام شد آینه ای که باهاش دندونت رو معاینه کرد بهت داد که نارنجی بود،شما هم که عاشق رنگ سبزی گفتی میشه رنگ سبزشو بهم بدیدخندونک دستیار دکتر با خوشرویی یه دونه سبزش رو هم بهت داد و شما با خوشحالی اومدی بیرون،میخواستیم بیایم خونه که گفتی دوباره میخوام بازی کنم و حدود یک ساعت دیگه هم بازی کردی و بعدم با یه دختر شاد و خندون اومدیم خونه مامان بزرگ،امیدوارم دفعه بعد هم که واسه عصب کشی دندونت میریم همین اندازه خوشحال و خندون برگردیبوس

عکسای عشقولی مامان و دندونپزشکی در ادامه

 

 

اینم دو تا آینه ای که جایزه گرفتی

 

نوشته شده در 21 آبان 1396ساعت 0:33 توسط مامان آرزو |

سلام به خوشگل مامان،الان که دارم پست چهل و پنج ماهگیت رو مینویسم کنار من نشستی و داری خیار میخوری،داشتم فکر میکردم که  یه جمله واسه شروع این پست بنویسم که یه باره گفتی مامان به چی فکر میکنی گفتم میخوام وبلاگت رو بنویسم دارم فکر میکنم چطوری شروع کنم که یه باره گفتی خب کاری نداره که بنویس هستی گله خیلی پانداش رو دوسش داره،خاله نگران هستی نباش دوباره میریم سفر همدیگه رو میبنیم خاله اختر من خیلی دوست دارمخندونکسکوت یعنی عاشق وبلاگ نویسیت شدمخنده الان هم کنار من نشستی و هی میگی مامان این استیکر خنده به کی میخنده خندونکمیگم همینجوری گذاشتم میگی مامان این به من میخنده ببرشخندهمیگی مامان اینایی که گفتم نوشتی میگم آره میگی خب بفرست واسه لب تاب خاله هاسکوتخب انگاری قسمت بود پست چهل و پنج ماهگیت هم اینطوری شروع بشهآرام

عسل مامان چهل و پنج ماهگیت مبارک

توی این روزای قشنگ پاییز که هوا تقریبا" مثل بهاره زندگی در جریانه و خدا رو شکر ما خوبیم،این ماه غیر از چند روز مسافرت شمالمون اتفاق خاص دیگه ای نیفتاد و روزا دارند میگذرند و اصلا" قابل باور نیست که هشت ماه از سال گذشت،انگار همین دیروز بود که سال 96 تحویل شد،این روزا من بیشتر به کلاسهای دانشگاه مشغولم،چون انشاله این ترم آخره و سعی میکنم کلاسام رو برم،شما هم که توی خونه پیش مامانی هستی و وقتایی که من میرم دانشگاه اگه صبح باشه که میری بانک بابامحمود و اگه بعد از ظهر باشه پیش بابایی می مونی داخل خونه،روزا یا مشغول بازی هستی یا نقاشی میکشی یا کارتون میبینی و عاشق کارتون باب اسفنجی هستی و بعد از اینکه تمام میشه دیالوگاشون رو واسه من میگی و میخندی،قربونت برم که مثل طوطی همه چیز رو تکرار میکنی و هر روز یه جمله جدید میگی که من تو اون لحظه میخوام گازت بگیرم که اینقدر خوشمزه ای،هر کلمه ای که جدید باشه و نشنیده باشی وقتی میشنوی ازم سوال میکنی که کلمه اشتباهیه یا نه،چند روز پیش داشتی برنامه کودک میدیدی باب اسفنجی به پاتریک گفت خواب آلود یه باره گفتی مامان خواب آلود کلمه اشتباهیه گفتم نه گفتی بی کلاسم نیست گفتم نه با خوشحالی تا چند روز تکرارش میکردیخندونک
یه روزم داشتی با خاله اختر تلفنی صحبت میکردی یه باره گفتی خاله منم سه تا انگشتر دارم خاله گفت آره اما باید بزرگ بشی تا اندازه انگشتت بشه یه باره گفتی خاله بگو انشاله که انگشترم اندازه انگشتم بشهخنده
بهم میگی مامان من خیلی دستشویی دارم میگم خب بیا بریم دستشویی،چرا به مامان زودتر نمیگی تا اینقدر اذیت نشی میگی چون اگه شما رو از جات بلند کنم پیر میشی،من دوست ندارم شما پیر بشیتعجبیعنی عاشقتم که اینقدر مهربونی اما کاش یه خورده توی جمع کردن وسایلت رعایت پیر نشدن منو میکردیخنده
داری برنامه کودک میبینی یهو میگی مامان من دوست ندارم ازدواج کنم و وسیله واسه خودم بخرم و شوهر بگیرم بهت میگم چرا دخترم تعجبمیگی چون نمیخوام شما و بابایی رو تنها بزارم یعنی عاشقتم که اینقدر مهربونیمحبت
بهم میگی مامانی میخوام رو پاهات بخوابم،روی پام پشتی میزارم و میخوابونمت و یه کوچولو تکونت میدم یه باره میگی مامان پاتو تکون نده سرم آسیب میبینهسکوت
وقتی یه سوال ازت میکنم و حال نداری توضیح بدی میگی مامان چرا باید همه مطالب رو من توضیح بدمخندونک
خدایا به خاطر همه ی این روزای تکراری اما پر از آرامش شکرت
چندتا عکس از عسل مامان در ادامه

یه آبگوشت خوشمزه توی اتاق سنتی خونه مون با ظرفای سنتیخوشمزه

اینم وضعیت بابایی موقع نماز خوندنخنده

 

این عینک توی لپ لپ بوده میزنی به چشمت و خیلی جدی میشینی برنامه کودک میبینیخندونک

 

الهی قربونت برم که اینقدر بزرگ و خانووم شدی

 

هر موقع میخوای خیار بخوری میگی مامان باید خودم بشورمش،منم میبینم کیف میکنی میگم باشهآرام

 

اینم پاندایی که اول پست درموردش صحبت کردی،از موقعی که خریدی یه لحظه هم از خودت جداش نکردی حتی موقع خواب،این عکس تکی رو هم خودت از پاندا گرفتیآرام

 

نوشته شده در سه شنبه 9 آبان 1396ساعت 13:44 توسط مامان آرزو |

سفرنامه شمال

روزاول
باخانواده ی مامانی برنامه ریزی کردیم که توی مهر ماه چند روزی بریم شمال،بابایی واسه پنج روز از طرف بانک ویلای زیباکنار رو رزرو کرد،از پنجشنبه پنج روزمون شروع میشد،پنجشنبه رو بابایی مرخصی گرفت و ساعت تقریبا" 7 صبح بود که راه افتادیم،همه ی وسایل رو از شب قبل آماده کرده بودیم وسریع چیدیم داخل ماشین و راه افتادیم،یه ساعت اول مسیر رو شما هم بیدار بودی و خیلی سرحال صحبت میکردی کم کم ساعت نزدیک 8 بود که خوابت گرفت وخوابیدی تا ساعت 12.30ظهرخوابماهم بدون توقف اومدیم تا قزوین،داخل قزوین پیاده شدیم و چایی و نهار خوردیم و دوباره راه افتادیم،ساعت نزدیک به 3 بود که رسیدیم رشت،توی رشت بارون نم نم شروع به باریدن کرده بود،یه توقف کوچولو کردیم و ریه هامون رو پر از هوای تازه و پاک کردیم،شما یه کوچولو زیر بارون دویدی و خوشحالی کردی،دوباره سوار شدیم و راه افتادیم به سمت زیباکنار وساعت تقریبا 4.30 بود که رسیدیم زیباکنار،اومدیم ویلامون رو تحویل گرفتیم،ویلامون عالی بود،یه ویلای دوبلکس دو خوابه با تمام امکانات و خیلی تمیززیبامحوطه ویلامون فوق العاده دوست داشتنی وزیبا و تمیز و مرتب بود،یه کمی ویلا رو برانداز کردیم،وسایلمون رو گذاشتیم داخل ویلا و اومدیم بازار،آخه وقتی داشتیم میومدیم ویلا انگاری پنجشنبه بازار بود،یه بازار پر از زنهای شمالی که چادرشون رو به کمرشون بسته بودند و پابه پای مرداشون کار میکردند به بابایی گفتم سریع وسایلمون رو بزاریم داخل ویلا و بریم بازارآرامخیلی بازار دوست داشتنی بود،یه کمی وسایل سالاد خریدیم و بعدم رفتیم سوپرمارکت یه خورده وسیله خریدیم و یه کمی توی خیابانو پیاده دور زدیم و بعد دوباره برگشتیم ویلا(البته به قول شما طویلهقه قههوقتی داخل بازار بودیم شما میگفتی مامانی برگردیم طویله مونتعجب من و بابایی وقتی این کلمه رو شنیدیم خیلی خندیدیم حالا درسته ویلا و طویله حروف مشترک زیاد دارند اما نه اینکه دیگه ویلا به اون خوشگلی رو بهش بگی طویلهخندهوقتی بقیه اومدند واسشون تعریف کردیم و خیلی خندیدیم دیگه تا آخر سفر کسی نگفت ویلا و همه از کلمه جدید طویله استفاده میکردندخندونک البته دور از جون همه ی جمع،باور کن الان هم که دارم واست مینویسم نمیتونم نخندمقه قهه)وسایلمون رو داخل آشپزخونه و اتاقا جا دادیم و به کمک بابایی مشغول درست کردن شام شدیم،خاله عاطفه اینا از طرف اهواز صبح راه افتاده بودند،بابابزرگ و خاله اختر اینا هم ظهر از اصفهان راه افتاده بودند،هنوز هیچ کدومشون نرسیده بودند،به کمک بابایی یه شینسل خوشمزه به همراه پلو و سالاد درست کردیم،ساعت نزدیک 10.30 بود که کم کم همه شون از راه رسیدند و جمعمون جمع شدراضیشام رو با یه عالمه شوخی و خنده خوردیم و بعدم رفتیم داخل ایوون نشستیم و گل گفتیم و گل شنیدیم.
روزدوم
جمعه صبح از خواب که بیدار شدیم صبحانه خوردیم و رفتیم داخل محوطه،یه عالمه گشتیم و عکس گرفتیم،بعدش رفتیم لب دریا،ساحل خیلی بهمون نزدیک بود،هوا آفتابی و خوب بود،یه کوچولو رفتیم داخل آب و شما حسابی آب بازی کردی و خودت رو خیس خیس کردی،خیلی خوشحالی کردی و خندیدی،بعد اومدیم ویلا نهار خوردیم و یه کمی استراحت کردیم و رفتیم بندرآزاد انزلی،یه عالمه پاساژخوشگل بود اونجا،بابایی در بدو ورود رفت یه دونه ماشین کودک واسه شما کرایه کرد که واقعا" کارمون رو راحت کرد و شما خیلی دوستش داشتی و داخلش که نشستی دیگه اصلا بهانه نمیگرفتی و خسته نشدی و چیزی نمیخواستی،همراه بابایی رفتی یه خورده پاستیل هم خریدی و دیگه داخل ماشین مشغول بودی و بابایی راه میبردت و شماهم مغازه ها رو نگاه میکردی،همگی یه عالمه پاساژ گردی کردیم و دونه دونه مغازه ها رو نگاه کردیم و در نهایت هم با یه بستنی خستگی رو از تنمون بیرون کردیم،شما بعد از بستنی گفتی که گرسنه ای و با خاله آذر رفتی سیب زمینی سرخ کرده خریدی،چون میخواستیم بریم باید ماشین رو پس میدادیم اماشما قبول نمیکردی و میگفتی بابایی پولشو بده تا ببریم خونمونشاکیسیب زمینی ت رو داخل ماشین خوردی وبعد با یه کوچولو صحبت قبول کردی که ماشین رو ببریم پس بدیم،وقتی اومدیم بیرون یه بارون خیلی خوشگل و نم نم در حال باریدن بود و هوا فوق العاده بود،موقع برگشتن به مناسبت سالگرد عقدمون بابایی تصمیم داشت کیک بخره اما متاسفانه کیک آماده نداشتند و شیرینی خرید و برگشتیم ویلا و یه شیرینی و چای خوشمزه زدیم به بدن،شام رو هم که یه سوپ خوشمزه بود و مامان بزرگ قبل از رفتن پخته بود خوردیم و اومدیم داخل محوطه نشستیم و شب نشینی کردیم.
روزسوم
شنبه صبح بعد از خوردن صبحانه نهارمون رو که جوجه بود برداشتیم و اومدیم سمت ماسوله،جاده ش فوق العاده بود،به نظر من که شمال یه تیکه از بهشته،پر از حس خوبه هر نقطه ش،جاده ماسوله بینظیر بود تا چشم کار میکرد زیبایی بود و سرسبزی،اصلا نمیشد زیبایی هاش رو توی عکس گنجوند،نهار رو توی ماسوله کنار یه رودخونه خوردیم و تا غروب ماسوله بودیم که خیلی خوب بود،وقتی برگشتیم نزدیک ویلامون چند تا لباس فروشی بود که رفتیم و یه خورده خرید کردیم و رفتیم داخل ویلا،خانوما مشغول درست کردن شام شدیم و آقایون رفتند داخل سالن بازی و یه کمی تنیس و فوتبال دستی بازی کردند،بعد از خوردن شام اومدیم داخل محوطه تا نیمه های شب نشستیم و صحبت کردیم،ویلامون خیلی محوطه زیبا و با انرژی داشت و از نشستن داخلش آدم سیر نمیشد.
روز چهارم
یکشنبه صبح وقتی از خواب بیدار شدیم بعد از خوردن صبحانه رفتیم یه والیبال دسته جمعی زدیم که خیلی کیف داد و خندیدیم،شما هم توی این زمان که ما والیبال میکردیم با مامان بزرگ بازی میکردی،اومدیم و شروع کردیم به آماده شدن تا بریم دریا که یادم اومد با خودمون بادکنک مجیک آوردیمراضیبادکنکاا رو وصل کردیم به شیر آب داخل حیاط و آماده ش کردیم،حدود 110تا بادکنک کوچولو بود،خیلی بازیش بامزه بود وقتی که بادکنکا رو به سمت همدیگه پرت میکردیم بادکنکا میترکید و طرف مقابل خیس میشد،خیلی خوش گذشت اما حیف کم بودخندونکبعدم بساط نهارمون رو که شوید پلو و ماهی بود آماده کردیم و بردیم کنار دریا و نهار رو لب دریا خوردیم که خیلی خوب بود بعدم شما یه عالمه آب بازی و شن بازی کردی و اصلا "سیر نمیشدی،بعدم یه آتیش درست کردیم و یه چایی و سیب زمینی آتیشی زدیم به بدن و بعدم یه خورده زدیم و رقصیدیم،نهایت استفاده از دریا رو بردیم و یواش یواش با دریا خداحافظی کردیم و اومدیم ویلا.شب هم وسایلمون رو جمع کردیم و وسایل رو گذاشتیم داخل ماشین بعدم اومدیم نشستیم دورهم،اونشب شب آخری بود که ویلا بودیم،اصلا حس نمیشد که چهار شب گذشته و انصافا خیلی خوش گذشت.
روزپنجم
دوشنبه صبح هم که بیدار شدیم مامان بزرگ آش رشته پخته بودخوشمزهصبحانه رو داخل محوطه خوردیم و ساعت نزدیک 11 بود که ویلا رو تحویل دادیم و با یه عالمه خاطره از اونجا خداحافظی کردیمبای بایخاله عاطفه اینا از ما جدا شدند چون میخواستند برند سمت اردبیل،ما هم اومدیم رودبار،ترشی و کلوچه خریدیم و افتادیم توی جاده به سمت خونه،ساعت نزدیک 3.30 بود که توی یه رستوران میان راهی اراک توقف کردیم و نهار رو خوردیم و دوباره راه افتادیم،به دلیجان که رسیدیم از بابابزرگ اینا و خاله ها خدافظی کردیم و اومدیم سمت خونه مون و مسافرتمون به سلامتی تمام شد.

خدا رو شکر پنج روز خوب و به یاد ماندنی رو سپری کردیم با کلی عکس و خاطره خوب

این هم عکساش

اینجا تازه رسیده بودیم رشت،هوا فوق العاده بود شما هم که خیلی سرحال بودی خدا رو شکر

 

اینجا تازه رسیده بودیم ویلا،من و بابایی داشتیم شام می پختیم شما هم با نقاشی خودتو مشغول کرده بودی

 

این عکسو از پنجره اتاق بالای ویلا گرفتم،یه کوچولو ریز افتادید داخل عکس اما خیلی عکس خوبیه ی

این ساختمون بازی بود که داخلش میزتنیس و فوتبال دستی و ...بود.

اینم آرم و اسم بانک انصار که باغبون هنرمند ویلا با شمشادها درست کرده بود

 

 

 

الهی سپید بخت ترین دختر جهان بشی دخترممحبت

 

 

 

ماسه تا باهم حالمون خوبهبه نظرمن که من و تو و بابایی وقتی کنار همدیگه ایم قشنگترین ترکیب جهانیمآرام

مهربونترین بابابزرگ و مامان بزرگ دنیا

اینجا یه والیبال دسته جمعی کردیم که خیلی خوش گذشت،البته بابابزرگ و خاله آذر داخل عکس نبودندچشمک

 

الهی فدای هر دوتاتون بشمبوس

واسه گرفتن این عکس هنری شما قهر بودید واسه همین هم دست شما داخل عکس نیستخندونک

اینم عکس قهرتشاکی

وقتی هستی گله بابابزرگ رو مجبور به بازی بدوبدو میکنهخندونک

وقتی کودک درون بابامحمود فعال میشه و با هستی جونش همبازی میشه،البته این کودک درون تقریبا همیشه فعالهخنده

دختر رنگی رنگی مامان لب دریا 

الهی فدای خنده هات بشم که اینقدر از دویدن توی آب ذوق کردی،عاشق این عکساتم،همیشه خوشحال باش دخترم

 

 

بندرانزلیآرام

 

اینم ماشین دستی هایی که داخل مرکز خرید انزلی کرایه کردیم و شما خیلی دوسش داشتی و میخواستی بیاریش خونمونخندونک

 

جاده فومن _ماسولهزیبا

 

اینجا داخل ماسوله یه مرغ دیدی رفتی دنبالش که بگیریش

 

هستی و پاندا کوچولومحبتاین پاندا رو توی مسیر ماسوله خریدی و بعد از اون دیگه یه لحظه هم از خودت جداش نمیکردی و خیلی دوستش داشتیآرام

اینم دختر شیطون مامان با بادکنک های بامزه مجیک،انصافا" ایده ی ساخت این بادکنک از هر کی بوده دمش گرم خیلی بازیش باحالهچشمک

 

آخرین لحظات داخل ویلاآرام

  

رودبارآرام

 

خدایا شکرت به خاطر همه چیز...

نوشته شده در سه شنبه 25 مهر 1396ساعت 2:37 توسط مامان آرزو |

هستی عزیزم،ای همه عشق،همه زندگی،همه زیبایی،از لحظه ی بودنت واژه شکر و سپاس از پروردگار را بر لبانم جاری ساختی و من هر روز هزاران هزار بار خداوند رو شاکرم که تو را به من بخشید،هستی عزیزم ما خوشبختی را با تمام وجود بابودن در کنار تو احساس میکنیم 
روزهای آخر تابستون و اول پاییزمون مثل روزهای دیگه آروم و بدون هیچ اتفاق خاصی گذشت،خدا رو شکر...واقعا" که باید شبهایی که از ته دل میخندیم،شبهایی که دلمون به آدمای دورمون گرمه،شبهایی که یه شام خوشمزه داریم و کلی حرف خوب برای گپ زدن،شبهایی که قلبمون یه جوره خوبی میتپه،شبهایی که بی دلیل حالمون بیشتر از همیشه خوبه خیلی خدا رو شکر کنیم،خدایا شکرررررررت به خاطر این روزای آروم و پر از آرامش

هستی عزیزم 44 ماهگیت مبارک

دختر 44 ماهه ی مامان هر روز شیرین زبونتر و دوست داشتنی تر و مهربون تر میشه و مامانی هم هر روز بیشتر عاشقش میشه
گاهی اوقات حرفایی میزنی که واقعا" دهچند روز پیش داخل تلویزیون عکس یه اسکلت انسان رو نشون داد یه باره گفتی مامان ببین ایشون عکس رادیولوژی گرفتهخندونک
داشتی برنامه کودک میدیدی یه باره دیدم دستات رو میبری بالا و آروم میاری پایین،یه باره گفتی مامان میدونی دارم چیکار میکنم گفتم نه چیکار میکنی گفتی دارم آرایشمو (آرامشمو)حفظ میکنمقه قهه
میگی مامان من میخوام وقتی بزرگ شدم رژلب بزنم اما دوست ندارم ازدواج کنما
شاکی حسابی با ازدواج مخالفی و میگی من دوست ندارم ازدواج کنم و مامان و بابام رو تنها بزارم،قربونت برم مهربون خانوم
خاله آذر کیف پول قدیمیش خونه ما بود دفعه قبل خودت آورده بودی این بار که میخواستیم بریم خونه بابابزرگ کیف رو گذاشتم داخل وسایلمون که واسش ببریم که یه باره دیدم رفتی و پولی که بابایی بهت داده بود آوردی گذاشتی داخلش،گفتم هستی جون داری چیکار میکنی گفتی واسه خاله آذر داخل کیفش پول گذاشتم شاید بخواد خوراکی بخره و خرید کنه،قربونت برم که اینقدر مهربونی نفسم
ساق دست من رو کرده بودی داخل دستت و داشتی بازی میکردی وقتی که درشون آوردی روی دستت جا انداخته بود یه باره گفتی مامان ببین چه آسیبی بهم بارد(وارد)شده
الهی خدا واسه ما حفظت کنه عزیز دلمفرشته

عکسای دختر شیرین زبون مامان در ادامه محبت

اینجا این مدلی رو مبل خوابیده بودی یه باره گفتی مامان وقتی آدم چجه (کجه)چقدر حس خوبی به آدم میدهخندونک

ایشونم که هستی خانوم هستند و ماشا و میشا البته به قول خودت ماشا و گوشاخنده

   

اینجا از بیرون اومده بودیم که این لباس رو واسه شما خریدم میخواستم عکس بگیرم واسه بابایی بفرستم که شما واسه بابایی بوس میفرستادیبوس

 

اینجا هم آماده شدی با همدیگه بریم حسینیهآرام

 

هستی خانوم و پیشی خونه ننه جان،برعکس مامانی اصلا" ازش نمیترسیترسو

 

اینم نقاشی های دختر خوشگلم که اینروزا خیلی به رنگ آمیزی و نقاشی علاقه پیدا کردهآرام

 

اینم رنگ آمیزی برگای پاییزیمحبت

وقتی خودت بی سرو صدا مشغول بازی میشی و من میشینم نگات میکنم و کیف میکنم از داشتنت

اینجا هم داشتی با خاله آذر تلفنی صحبت میکردی،به خاله آذر میگفتی خاله اگه بخوای نی نی داشته باشی میتونی داشته باشی و لازم نیست ازدواج کنی فقط کافیه تمرکز کنیتعجب

ماشاء الله لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم

نوشته شده در 9 مهر 1396ساعت 23:09 توسط مامان آرزو |

صدای پای پاییز می آید
حواست هست که شهریور هم گذشت ...و باید دل خوش کنیم به آمدن پاییز...
یک پاییز خوشرنگ،یک پاییزی که مهر و آبان و آذرش ما را،به یاد هیچ خاطره ای نیاندازد...
یک پاییز دوست داشتنی و پر از عشق
می مانیم به امید پاییزی که خبری نباشد...از فاصله...درد...جنگ...فقر...فقط عشق باشد و عشق
پاییزی که وقتی به آخرش رسید،جوجه ای از جوجه هایش کم نشده باشد
به امید عشق
به امید شیرین ترین لحظه های زندگی در کنار همدیگه

نوشته شده در جمعه 31 شهريور 1396ساعت 0:49 توسط مامان آرزو |

رفاقت های ساده کودکی،بی کلک و پرمهر!!!
با قلبی به روشنی بامدادان و به زلالی چشمه ساران
بکر بکر،مثل کویر
قهر های کوتاه ودوستی های بلند وعمیق
با خنده های قاه قاه!
ساده و پرطنین وباشکوه و زیبا...

محبتهستی و ارغوان(دختردایی مامان)توی حیاط مامان بزرگمحبت

نوشته شده در سه شنبه 28 شهريور 1396ساعت 0:11 توسط مامان آرزو |

امروز صبح طبق برنامه ریزی که دیشب کرده بودیم صبح ساعت 7.30 از خواب بیدار شدیم،وقتی صدات کردم با اولین صدا خیلی شارژ و سرحال از خواب بیدار شدی و ساعت حدود 8 بود که زدیم بیرون،خوش خوش اومدیم سمت محلات،ساعت نزدیک 10.30بود که رسیدیم محلات،بابایی رفت نون سنگک تازه خرید،نشستیم داخل یه پارک با صفا و یه صبحانه ی خوشمزه خوردیم،بعدم رفتیم دهکده گل و یه چند تایی گلدون خریدیم و بعدم واسه آبتنی رفتیم هتل جهانگردی دهکده آبدرمانی محلات،توی بررسی که ما کردیم این هتل نسبت به بقیه جاها خیلی تمیزتر و شیک تر بود اما آب استخرش خیلی گرم بود البته میگفتند که این استخر خواص درمانی واقعی آبگرم را داره،منم که تازه پام رو از گچ باز کرده بودم و حسابی به همچین چیزی احتیاج داشتم،یه آبتنی حسابی کردیم خیلی شارژ و سرحال اومدیم بیرون،بعدم سه تایی رفتیم یه نهار تپل زدیم به بدن،یواش یواش زدیم به راه و اومدیم سمت خونه،توی مسیر برگشت هم یه سر رفتیم آقاعلی عباس بادرود و یه زیارت کردیم و برگشتیم خونه،روز خیلی خوبی بود و خیلی بهمون خوش گذشت،مرسی بابامحمود به خاطر امروزمحبت

عکسای قشنگ امروز در ادامه 

اینجا به قول هستی شهر پانداهاست،اینجا کنار جاده ست که یه آقایی این پانداها رو میفروخت که خیلی صحنه ی بامزه ای بودزیبا

عشقای مامان

 

دهکده ی گلزیبا

  

 

اینجا تازه از استخر اومدیم بیرون و هستی خانوم با یه آبمیوه خنک دارند جگرشون رو خنک میکنندآرامنوش جونت عشقمخوشمزه

 

 

 

آقاعلی عباس بادرود

وقتی رفتیم داخل گفتی مامانی اینجا چیکار میکنند گفتم دعا میکنند یه باره شروع کردی به یه چیزایی زیر لب گفتن البته میدونم که مثل عادت هرشب قبل از خواب که با هم تکرار میکنیم داشتی میگفتی خدایا منو همیشه سالم و خوشحال و خوشبخت و عاقبت به خیر کنفرشته

  

نوشته شده در جمعه 17 شهريور 1396ساعت 0:11 توسط مامان آرزو |

آزاد باش دخترم
شادی کن
برقص
بلند بلند آواز بخوان
بلند بلند بخند
زندگی کن
تا همیشه ......
دخترک رویاهای تمام نشدنی من
با من نفس بكش كودكم ، 
من تو را آزاد به دنيا آوردم 
مثل دريا،مثل موج...
تو هر روز از نو در من متولد میشوی .....

دخترقشنگم دوران کودکی خیلی زودتر از اون چیزی که تصور میکنیم میگذره پس حسابی از کودکیت لذت ببر دردونه ی مامان،دوووست دارم دختر دوست داشتنی مامان
هستی جونم الان یه مامان صحیح و سالم و خوشحال و پر انرژی داره واست پست میزارهبلاخره  بعد از 36 روز،یکشنبه 5شهریور پام رو باز کردم،هوراااا
واقعا نمیتونم حسمو برات بنویسم دخترم یعنی هر یه قدمی که برمیدارم خدا رو شکر میکنم و واسه سلامتی دوباره م از خدا تشکر میکنم و دعا میکنم که خدای مهربون همه ی مریضا رو شفا بدهفرشته
این چند وقتی که پام داخل گچ بود ومجبور بودیم مدتی رو خونه نشین بشیم فکر میکردم شما خیلی بهونه بگیری اما شما اینقدر خانوووم و بادرک با شرایط برخورد کردی که اصلا" نمیشد فهمید که فقط سه سال و نیم داریبا اینکه شما اصلا" بهونه نمیگرفتی اما خودم ناراحت بودم که شبا نمیتونیم ببریمت پارکغمگینبه بابایی هم که میگفتم قبول نمیکرد و میگفت وقتی خوب شدی همگی با هم میریم،یه روز هم به خودت گفتم هستی گله میخوای به بابایی بگم ببردت پارک که گفتی نه مامان ما یه خانواده ایم نباید بدون همدیگه جایی بریم وقتی جچ(گچ) پات رو باز کردی با همدیگه میریمتعجببعدم اومدی بوسم کردی و گفتی مامانی ما شما رو ایچوقت(هیچوقت) تنهات نمیزاریمزیبا عاشقتم دختر مهربون مامانبوس
خیلی خوشحالم که تو و بابایی رو دارم و ممنونم ازتون به خاطر این چند وقت که واقعا" خیلی واسم زحمت کشیدید
توی این ماه روز چهارشنبه 11مرداد تولد خاله آذر بود که بابایی واسه چهارشنبه مرخصی گرفت و روز سه شنبه رفتیم اصفهان،یه کیک هم سر راه خریدیم و رفتیم خونه بابابزرگ،بهشون نگفته بودیم که مامانی پاش شکسته،نمیخواستیم نگران بشند،وقتی سرزده و وسط هفته رفتیم خونه شون خیلی خوشحال شدند اما با دیدن پای مامانی خیلی جا خوردند و ناراحت شدند،شب هم دورهم با خاله اختر اینا یه تولد کوچولو گرفتیم که خیلی بهمون خوش گذشت و ما هم هدیه به خاله آذر مهربون که همیشه خیلی واسه هممون زحمت کشیده یه کارت هدیه دادیم،چهارشنبه عصر هم بابایی برگشت خونه و من و شما تا پنج شنبه بعدی موندیم خونه مامان بزرگ و بعد بابایی اومد دنبالمون.
تازگیا وقتی خیلی حرف خوشمزه میزنی دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم و یه گاز کوچولوت میگیرم که خیلی عصبانی میشی،چند روز پیش بعد از یه عالمه بلبل زبونی که کردی گرفتمت و یه گاز کوچولو گرفتمت که یه باره با عصبانیت گفتی چطور تونستی اینکارو بکنی،من دوستتم به من آسیب نزن،مگه من توت فرنگی ام که گازم میگیریتعجب الهی قربونت برم که نمیدونم این حرفا چطور به اون مغز فندوقی ت میرسهبوس
یه روز وقتی هنوز پام داخل گچ بود داشتیم با بابایی صحبت میکردیم من گفتم تا هوا سردنشده یه بار بریم محلات که یه باره شما گفتی مامانی خدمتتون عرض کنم شما با پای شکسته نمیتونید بیاید داخل استخرخندهخداییش الان نباید گازت گرفتمتفکر
دیروز داخل باغ بودیم واست میوه آوردم همه ش رو خوردی و غیر از یه تیکه آخرش،بهت که دادم گفتی مامانی دیگه نمیخوام شکمم پر شد گفتم نه مامان واسه این یه دونه هم جا داره گفتی نه مامان شما نمیدونی قضیه شکم من چطوریه خودم میدونم الان دیگه پرشدهخندونک
تازگیا عاشق برنامه کودک پت و مت شدی و هر موقع شروع میشه میگی مامان بیا ببین شت و مت شروع شدهخندونک
وقتی صدات میزنم میگی به من نگید هستی جان بگید شاهزاده،بهت میگم مامانی شاهزاده واسه پسره شما شاهدختی،پرنسسی اما قبول نمیکنی میگی نه من شاهزاده مچشمک
چند تا عکس از شاهدخت مامان در ادامه

هنوزم اصلا" مایل به عکس گرفتن نیستیشاکی مثلا" توی این عکس داشتی با بابابزرگ بازی میکردی که بابابزرگ گفتتند یه عکس از من و هستی بگیرید که شما نمیزاشتی عکس بگیرم و این از چهره ت کاملا" مشخصهخطا

 

اینجا هم که تولد خاله آذر مهربونه و شما به خاطر اینکه قراره بعدش شمع رو فوت کنی و کیک رو ببری واسه عکس همکاری کردی

اینم اولین شبی که بعد از سی و شش روز رفتیم پارک،داخل سرسره با دوستت خوابیده بودید و تخمه میخوردید البته به خاطر اینکه خیلی تکون میخوردید و شب بود خیلی عکسش با کیفیت نیست،خیلی خوشحال بودی و خیلی بازی کردیبوس

 

قربونت برم که اجازه نمیدی غنچه ها یه کوچولو باز بشه سریع میچینیشون،بعدم میای میدی به من یا به بابایی و میگی تقدیم با عشق

 

نوشته شده در پنجشنبه 9 شهريور 1396ساعت 22:57 توسط مامان آرزو |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد
>