هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

دختر قشنگم بلاخره وبلاگ جدیدت افتتاح شد.....

 

 

عاشقانه هایی که نوشته میشود ،خاطره هایی است که در انتظار دیدن تو به وجود می آیند ،خاطره هایی از تو،از هدیه ای که خداوند به ما عطا کرده، با امید به روزی که با چشمان زیبایت این خاطرات را بخوانی و بدانی که چقدر برای ما عزیز بودی و هستی و خواهی بود،تا روزی که این خاطرات را بخوانی و بدانی که از اولین روز به وجود آمدنت چگونه با شوق منتظرت بودیم و چگونه آمدنت را به انتظار نشستیم و برایت دعا کردیم...تا روزی که بدانی ما،یعنی مامان آرزو و بابا محمود،همیشه عاشقانه دوستت داشیم و تا بینهایت دوستت خواهیم داشت و برای سعادتت دعا میکنیم ...

هستی،یکی یه دونه ی مامان بلاخره وبلاگت افتتاح شد. بعد از کلی تحقیق تصمیم گرفتم بعد از پاک شدن وبلاگت یه وبلاگ توی نی نی وبلاگ واست بسازم.یه وبلاگ توی بلاگفا واست ساخته بودم که خیلی هم  واسش زحمت کشیده بودم اما خیلی بی دلیل پاک شد،خیلی غصه خوردم اما دوباره دست به کار شدم و یه جدید واست ساختم.دخترم من سعی میکنم همه مناسبتها و همه لحظات این یکسال ونیمه رو ثبت کنم و هرکدوم رو در تاریخ خودش اینجا واست بزارم و اگه بعد دیدی که بعضی از مطالب تاریخش قبل از افتتاح وبلاگت هست بدون که من هر مطلبی رو با ساعت وقوع خودش نوشتم تا بدونی هر مطلب مربوط به چه زمانیه.امروز سه شنبه 6 مرداد 1394 ساعت 1.49نیمه شبه واین اولین پستی هست که توی وبلاگت واست می نویسم واسه همین دوست دارم این پست ثابت وبلاگت باشه. امیدوارم این وبلاگ پر بشه از خاطرات و لحظات قشنگ از به ثمر رسیدنت .دخترم اینا رو واست مینویسم تا وقتی بزرگ شدی از خوندن خاطرات کودکیت لذت ببری و ببینی مامان و بابا از داشتنت چقدر خوشحال بودند و خودت با دستای قشنگت ادامه شون بدی .دخترکم زندگی کن و از لحظه لحظه کودکی ت لذت ببر .من و بابایی هم همه ی تلاشمون رو واسه ساختن قشنگترین دوران برات می کنیم و از خدای مهربون شاکرم به خاطر خوشبختی و آرامشی که داریم و ازش میخوام خودش حافظمون باشه و دختر نازمونو از بلا دور کنه و همیشه سرحال باشه.

دخترم دوست داریم خیلی زیاد ...

نفس مامان و بابا شصت و نه ماهه شد...

به نفسهای تو بند است مرا هر نفسی دختر قشنگم نفس مامان شصت و نه ماهه شد،خدایا شکرت... خب خدا رو شکر داریم روزای آرومی رو میگذرونیم و همه چی آرومه،خدایا هزار مرتبه شکرت،این روزا خاله شادی مهربونت،مربی خوبت عکسای هر روزت رو واسم میفرسته و منم چون از روزمرگی هات عکس دارم خیلی اذیتت نمیکنم و سعی میکنم خیلی ازت عکس نگیرم چون خیلی میونه ی خوبی با عکس کلا" نداری واسه همین ماهگردات یه کمی خلوته چند تا عکس از این ماه در ادامه یه روز جمعه رفتیم از بریانی اعظم بریون بگیریم که دم رستوران روی صورت نقاشی میکشیدند و شما هم که عاشق این کاری و دادی روی صورتت رو نقاشی کشید،این طرح انتخاب خودت بود       ای...
9 آبان 1398

ماهگرد اولین ماه مدرسه...مهرماه...سال تحصیلی98-99

به همین سرعت یک ماه از سال تحصیلی گذشت و خدا رو شکر خیلی خوب و راضی کننده بود،همه چیز اوکیه و شما فوق العاده با مدرسه هماهنگ شدی و هر روز با میل و اشتیاق زیاد از خواب بیدار میشی و بعد از دستشویی و مسواک آماده میشی و از زیر قرآن رد میشی و میری مدرسه،خاله شادی هر روز عکساتو واسم میفرسته منم به صورت ماهگرد هر ماه اینجا واست میزارم تا بماند به یادگار از پیش دبستانیت عکسای اولین ماهگرد مدرسه با شرح در ادامه روز اول مهر   آشنایی با کلاس و همکلاسیها نحوه ی معرفی خودتون به همکلاسیهاتون در قالب نمایش خلاق تلوزیونی اولین صبحانه ای که مامانی با عشق واسه دخترش آماده کرد الهی...
30 مهر 1398

عمر مامان شصت وهشت ماهه شد...

این روزا حسابی سرت به پیش دبستانیت گرمه و خدا رو شکر داری لحظات خوبی رو میگذرونی و حسابی مشغولی،این ماه تولد بابا محمود مهربون رو داشتیم که یه تولد کوچولوی سه نفره گرفتیم راستی آخر شهریور ماه هم یه سفر چند روزه به اهواز داشتیم که خدا رو شکر خوش گذشت عمر مامان شصت و هشت ماهه شد خدایا شکرت عکسای این ماه با توضیحات درادامه شبهای محرم و حسینیه فرم مدرسه ت توی این ماه آماده شد خانواده ی ما از دید هستی گله دلبرانه های دختر خاله ها،وقتی هستی جون واسه دختر خاله ش هلن قصه میگه و هلن خاله با دقت گوش میکنه   عکاس باشی جون عکستو قربون   توی اهواز با خاله عاطفه و...
9 مهر 1398

جشن شروع مدرسه...

امروز آخرین روز از تابستونه و امسال آخرین روز تابستون واسه ما یه حال و هوای عجیبی داشت چون دخترم واسه اولین بار میخواد بره مدرسه،این چند وقت اخیر همه ش مشغول کارای مدرسه ت بودیم ثبت نامت،سفارش فرم مدرسه،خرید لوازم التحریر،سفارش برچسب و سنجاق سینه هات و خرید کیف و کفش،واسه انتخاب مدرسه ت خیلی با بابایی تحقیق کردیم و تصمیم گرفتیم که مدرسه غیرانتفاعی سما شما رو ثبت نام کنیم چون با معیارهای ما سنخیت زیادی داشت،البته یه خورده فاصله ش نسبتا" با خونه مون زیاد بود و اول با سرویس صحبت کردیم اما چون مامانی هم کلاسهای خیاطیش رو نزدیک مدرسه شما برداشت تصمیم گرفتم خودم ببرمت و بیارمت،این روزا یه استرس عجیبی داشتم دقیقا" مثل بچگیای خودم وقتی که ...
31 شهريور 1398

پایان تعطیلات تابستونی،شهر رویاها...

بابایی بهت قول داده بود آخر تابستون بریم شهر رویاها،با خانواده ی یلدا اینا رفتیم شهررویاها،حسابی بازی کردی و خوش گذروندی و یه انرژی زیادی جمع کردی واسه شروع سال تحصیلی... عکسای امروز با شرح در ادامه چون ساعت کاری شهر رویاها از عصر بود واسه همین صبح اومدیم پارک مشتاق تا هم نهار بخوریم هم تا عصر مشغول باشیم   یه بارون خیلی قشنگی بارید که حسابی حالمونو خوب کرد شهر رویاها   ...
13 شهريور 1398

یه مسافرت عالی...مازندران

امسال تابستون تصمیم گرفتیم یه سفر بریم شمال،قرار شد برنامه رو بزاریم واسه آخرای تابستون که هوا هم خوب شده باشه و شرجی شمال اذیتمون نکنه،تا اینکه بلاخره توی شهریور واسه پنچ روز از طرف بانک بابایی ویلایی توی شهر نور مازندران رزرو کردیم. برنامه رو با خانواده ی الهام خانم دوست مامانی چیدیم،قرار شد با یه ماشین بریم،از شب قبل وسایل مون رو آماده کردیم و صبح روز چهارشنبه یعنی 6 شهریور حرکت کردیم به سمت شمال،ساعت حدود 10 صبح بود که قم ایستادیم واسه صبحانه،بعد از خوردن صبحانه حرکت کردیم به سمت شمال،ساعت تقریبا"2 بود که جاده هراز ایستادیم واسه نهار،وقتی واسه نهار ایستادیم یه نم بارون کوچولو روحمون رو تازه کرد،نماز خوندیم و حرکت کرد...
11 شهريور 1398

همه ی وجودم شصت و هفت ماهه شد...

دختر یعنی تمام لحظه های خوب لبخندهای خدا از ته دل از ابتدای ریشه زدن ریشه های زندگی در خاک وجود تک تک انسان ها دختر یعنی کاشتن هر روز یک درخت و کمک به سبزتر کردن صمیمیت انسانها  یعنی پیچیدن بوی گل های یاس درون باغچه زندگی گل یاس زندگی مامان و بابا شصت و هفت ماهه شد...خدایا شکرت این ماه هم خدا رو شکر به کارهای روزانه گذشت،توی این ماه ترم سوم زبانت هم تمام شد و خدا رو شکر با نمره 100 این ترم رو هم به پایان رسوندی،توی این ماه رفتیم سماو ثبت نامت رو قطعی کردیم و مربی ت رو انتخاب کردیم و لیست لوازم التحریرت رو گرفتیم،توی این ماه به مناسبت عید غدیر از طرف کلاس اسکیتتون یه جشن کوچولو واستون گرفتن،بقیه روزا هم به استخر رفتن و پار...
9 شهريور 1398

همه ی هستی ما شصت و شش ماهه شد...

زتمام بودنی ها ،تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن،دلم آرزو ندارد همه ی هستی ما شصت و شش ماهه شد خدایا شکرت ...خدایا شکرت... خدایا شکرت این ماه یه ماه شلوغ داشتیم که خدا رو شکر همه ش ختم به خیر شد و بازم خدای مهربون بهمون نشون داد که چقدر دوستمون داره،توی این ماه یه روز که شما هم داخل ماشین بودی میخواستم از دور فلکه دور بزنم که چون سرعتم یه کمی بالا بود و دور فلکه هم آب ریخته بود نتونستم ماشین رو کنترل کنم و زدیم داخل جدول و خدا خیلی بهمون رحم کرد یکی از دوستای مامان و دخترش هم داخل ماشینمون بودند که خدا رو شکر هیچ کدوممون آسیبی ندیدیم و فقط ماشین یه کم آسیب دید،سریع زنگ زدم بابایی،بابایی هم با روی باز و مهربون او...
9 مرداد 1398

چادگان و یه هوای عالی...

امسال تابستون اینقدر هوا گرم بود که ما دوباره پناه آوردیم به چادگون،از روز سه شنبه به مدت سه روز از طرف کار بابایی ویلا رزرو کردیم و با الهام خانم دوست مامانی اومدیم چادگون،هوا عااااالی بود،مسافرت خوبی بود خوش گذشت... خدایا شکرت به خاطر همه چیز عکسای قشنگ سفر با توضیحات در ادامه یه چیز خیلی جالب که امسال چادگون دیدیم این بود که سطح آب خیلی زیاد شده بود نسبت به گذشته و آب تا نزدیک ویلای ما که نزدیک آب بود رسیده بود و ما مسیری که هرسال با ماشین میرفتیم تا به لب آب برسیم پیاده  می رفتیم،خیلی حس خوبی بود  قشنگ مامان یکی از بازیهاتون این چند روز قل خوردن روی سراشیبی چمنا بو د ...
28 تير 1398