هستی دنیای مامان و بابا
X

هستی دنیای مامان و بابا

دلنوشته های من برای دخترم هستی

 

 

عاشقانه هایی که نوشته میشود ،خاطره هایی است که در انتظار دیدن تو به وجود می آیند ،خاطره هایی از تو، از هدیه ای که خداوند به ما عطا کرده، با امید به روزی که با چشمان زیبایت این خاطرات را بخوانی و بدانی که چقدر برای ما عزیز بودی و هستی و خواهی بود ،تا روزی که  این خاطرات را بخوانی و بدانی که از اولین روز به وجود آمدنت چگونه با شوق منتظرت بودیم و چگونه آمدنت را به انتظار نشستیم و برایت دعا کردیم ......تا روزی که بدانی ما، یعنی مامان آرزو و بابا محمود ،همیشه عاشقانه دوستت داشیم و تا بینهایت دوستت خواهیم داشت و برای سعادتت دعا میکنیم .....

هستی،یکی یه دونه ی مامان بلاخره وبلاگت افتتاح شد. بعد از کلی تحقیق تصمیم گرفتم بعد از پاک شدن وبلاگت یه وبلاگ توی نی نی وبلاگ واست بسازم.یه وبلاگ توی بلاگفا واست ساخته بودم که خیلی هم  واسش زحمت کشیده بودم اما خیلی بی دلیل پاک شد،خیلی غصه خوردم اما دوباره دست به کار شدم و یه جدید واست ساختم.دخترم من سعی میکنم همه مناسبتها و همه لحظات این یکسال ونیمه رو ثبت کنم و هرکدوم رو به تاریخ خودش اینجا واست بزارم و اگه بعد دیدی که بعضی از مطالب تاریخش قبل از افتتاح وبلاگت هست بدون که من هر مطلبی رو با ساعت وقوع خودش نوشتم تا بدونی هر مطلب مربوط به چه زمانیه .امروز سه شنبه 6 مرداد 1394 ساعت 1.49. این اولین پستی که توی وبلاگت واست می نویسم واسه همین دوست دارم این پست ثابت وبلاگت باشه. امیدوارم این وبلاگ پر بشه از خاطرات و لحظات قشنگ از به ثمر رسیدنت .دخترم اینا رو واست مینویسم تا وقتی بزرگ شدی از خوندن خاطرات کودکیت لذت ببری و ببینی مامان و بابا از داشتنت چقدر خوشحال بودند و خودت با دستای قشنگت ادامه شون بدی .دخترکم زندگی کن و از لحظه لحظه کودکی ت لذت ببر .من و بابایی هم همه ی تلاشمون رو واسه ساختن قشنگترین دوران برات می کنیم و از خدای مهربون شاکرم به خاطر خوشبختی و آرامشی که داریم و ازش میخوام خودش حافظمون باشه و دختر نازمونو از بلا دور کنه و همیشه سرحال باشه.

دخترم دوست داریم خیلی زیاد ...

نوشته شده در چهارشنبه 7 بهمن 1394ساعت 2:54 توسط مامان آرزو

هستی عزیزم،ای همه عشق،همه زندگی،همه زیبایی،از لحظه ی بودنت واژه شکر و سپاس از پروردگار را بر لبانم جاری ساختی و من هر روز هزاران هزار بار خداوند رو شاکرم که تو را به من بخشید،هستی عزیزم ما خوشبختی را با تمام وجود بابودن در کنار تو احساس میکنیم 
روزهای آخر تابستون و اول پاییزمون مثل روزهای دیگه آروم و بدون هیچ اتفاق خاصی گذشت،خدا رو شکر...واقعا" که باید شبهایی که از ته دل میخندیم،شبهایی که دلمون به آدمای دورمون گرمه،شبهایی که یه شام خوشمزه داریم و کلی حرف خوب برای گپ زدن،شبهایی که قلبمون یه جوره خوبی میتپه،شبهایی که بی دلیل حالمون بیشتر از همیشه خوبه خیلی خدا رو شکر کنیم،خدایا شکرررررررت به خاطر این روزای آروم و پر از آرامش

هستی عزیزم 44 ماهگیت مبارک

دختر 44 ماهه ی مامان هر روز شیرین زبونتر و دوست داشتنی تر و مهربون تر میشه و مامانی هم هر روز بیشتر عاشقش میشه
چند روز پیش داخل تلویزیون عکس یه اسکلت انسان رو نشون داد یه باره گفتی مامان ببین ایشون عکس رادیولوژی گرفتهخندونک
داشتی برنامه کودک میدیدی یه باره دیدم دستات رو میبری بالا و آروم میاری پایین،یه باره گفتی مامان میدونی دارم چیکار میکنم گفتم نه چیکار میکنی گفتی دارم آرایشمو (آرامشمو)حفظ میکنمقه قهه
میگی مامان من میخوام وقتی بزرگ شدم رژلب بزنم اما دوست ندارم ازدواج کنما
شاکی حسابی با ازدواج مخالفی و میگی من دوست ندارم ازدواج کنم و مامان و بابام رو تنها بزارم،قربونت برم مهربون خانوم
خاله آذر کیف پول قدیمیش خونه ما بود دفعه قبل خودت آورده بودی این بار که میخواستیم بریم خونه بابابزرگ کیف رو گذاشتم داخل وسایلمون که واسش ببریم که یه باره دیدم رفتی و پولی که بابایی بهت داده بود آوردی گذاشتی داخلش،گفتم هستی جون داری چیکار میکنی گفتی واسه خاله آذر داخل کیفش پول گذاشتم شاید بخواد خوراکی بخره و خرید کنه،قربونت برم که اینقدر مهربونی نفسم
ساق دست من رو کرده بودی داخل دستت و داشتی بازی میکردی وقتی که درشون آوردی روی دستت جا انداخته بود یه باره گفتی مامان ببین چه آسیبی بهم بارد(وارد)شده
الهی خدا واسه ما حفظت کنه عزیز دلمفرشته

عکسای دختر شیرین زبون مامان در ادامه محبت

اینجا این مدلی رو مبل خوابیده بودی یه باره گفتی مامان وقتی آدم چجه (کجه)چقدر حس خوبی به آدم میدهخندونک

ایشونم که هستی خانوم هستند و ماشا و میشا البته به قول خودت ماشا و گوشاخنده

   

اینجا از بیرون اومده بودیم که این لباس رو واسه شما خریدم میخواستم عکس بگیرم واسه بابایی بفرستم که شما واسه بابایی بوس میفرستادیبوس

 

اینجا هم آماده شدی با همدیگه بریم حسینیهآرام

 

هستی خانوم و پیشی خونه ننه جان،برعکس مامانی اصلا" ازش نمیترسیترسو

 

اینم نقاشی های دختر خوشگلم که اینروزا خیلی به رنگ آمیزی و نقاشی علاقه پیدا کردهآرام

 

اینم رنگ آمیزی برگای پاییزیمحبت

وقتی خودت بی سرو صدا مشغول بازی میشی و من میشینم نگات میکنم و کیف میکنم از داشتنت

اینجا هم داشتی با خاله آذر تلفنی صحبت میکردی،به خاله آذر میگفتی خاله اگه بخوای نی نی داشته باشی میتونی داشته باشی و لازم نیست ازدواج کنی فقط کافیه تمرکز کنیتعجب

ماشاء الله لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم

نوشته شده در 9 مهر 1396ساعت 23:09 توسط مامان آرزو |

صدای پای پاییز می آید
حواست هست که شهریور هم گذشت ...و باید دل خوش کنیم به آمدن پاییز...
یک پاییز خوشرنگ،یک پاییزی که مهر و آبان و آذرش ما را،به یاد هیچ خاطره ای نیاندازد...
یک پاییز دوست داشتنی و پر از عشق
می مانیم به امید پاییزی که خبری نباشد...از فاصله...درد...جنگ...فقر...فقط عشق باشد و عشق
پاییزی که وقتی به آخرش رسید،جوجه ای از جوجه هایش کم نشده باشد
به امید عشق
به امید شیرین ترین لحظه های زندگی در کنار همدیگه

نوشته شده در جمعه 31 شهريور 1396ساعت 0:49 توسط مامان آرزو |

رفاقت های ساده کودکی،بی کلک و پرمهر!!!
با قلبی به روشنی بامدادان و به زلالی چشمه ساران
بکر بکر،مثل کویر
قهر های کوتاه ودوستی های بلند وعمیق
با خنده های قاه قاه!
ساده و پرطنین وباشکوه و زیبا...

محبتهستی و ارغوان(دختردایی مامان)توی حیاط مامان بزرگمحبت

نوشته شده در سه شنبه 28 شهريور 1396ساعت 0:11 توسط مامان آرزو |

امروز صبح طبق برنامه ریزی که دیشب کرده بودیم صبح ساعت 7.30 از خواب بیدار شدیم،وقتی صدات کردم با اولین صدا خیلی شارژ و سرحال از خواب بیدار شدی و ساعت حدود 8 بود که زدیم بیرون،خوش خوش اومدیم سمت محلات،ساعت نزدیک 10.30بود که رسیدیم محلات،بابایی رفت نون سنگک تازه خرید،نشستیم داخل یه پارک با صفا و یه صبحانه ی خوشمزه خوردیم،بعدم رفتیم دهکده گل و یه چند تایی گلدون خریدیم و بعدم واسه آبتنی رفتیم هتل جهانگردی دهکده آبدرمانی محلات،توی بررسی که ما کردیم این هتل نسبت به بقیه جاها خیلی تمیزتر و شیک تر بود اما آب استخرش خیلی گرم بود البته میگفتند که این استخر خواص درمانی واقعی آبگرم را داره،منم که تازه پام رو از گچ باز کرده بودم و حسابی به همچین چیزی احتیاج داشتم،یه آبتنی حسابی کردیم خیلی شارژ و سرحال اومدیم بیرون،بعدم سه تایی رفتیم یه نهار تپل زدیم به بدن،یواش یواش زدیم به راه و اومدیم سمت خونه،توی مسیر برگشت هم یه سر رفتیم آقاعلی عباس بادرود و یه زیارت کردیم و برگشتیم خونه،روز خیلی خوبی بود و خیلی بهمون خوش گذشت،مرسی بابامحمود به خاطر امروزمحبت

عکسای قشنگ امروز در ادامه 

اینجا به قول هستی شهر پانداهاست،اینجا کنار جاده ست که یه آقایی این پانداها رو میفروخت که خیلی صحنه ی بامزه ای بودزیبا

عشقای مامان

 

دهکده ی گلزیبا

  

 

اینجا تازه از استخر اومدیم بیرون و هستی خانوم با یه آبمیوه خنک دارند جگرشون رو خنک میکنندآرامنوش جونت عشقمخوشمزه

 

 

 

آقاعلی عباس بادرود

وقتی رفتیم داخل گفتی مامانی اینجا چیکار میکنند گفتم دعا میکنند یه باره شروع کردی به یه چیزایی زیر لب گفتن البته میدونم که مثل عادت هرشب قبل از خواب که با هم تکرار میکنیم داشتی میگفتی خدایا منو همیشه سالم و خوشحال و خوشبخت و عاقبت به خیر کنفرشته

  

نوشته شده در جمعه 17 شهريور 1396ساعت 0:11 توسط مامان آرزو |

آزاد باش دخترم
شادی کن
برقص
بلند بلند آواز بخوان
بلند بلند بخند
زندگی کن
تا همیشه ......
دخترک رویاهای تمام نشدنی من
با من نفس بكش كودكم ، 
من تو را آزاد به دنيا آوردم 
مثل دريا،مثل موج...
تو هر روز از نو در من متولد میشوی .....

دخترقشنگم دوران کودکی خیلی زودتر از اون چیزی که تصور میکنیم میگذره پس حسابی از کودکیت لذت ببر دردونه ی مامان،دوووست دارم دختر دوست داشتنی مامان
هستی جونم الان یه مامان صحیح و سالم و خوشحال و پر انرژی داره واست پست میزارهبلاخره  بعد از 36 روز،یکشنبه 5شهریور پام رو باز کردم،هوراااا
واقعا نمیتونم حسمو برات بنویسم دخترم یعنی هر یه قدمی که برمیدارم خدا رو شکر میکنم و واسه سلامتی دوباره م از خدا تشکر میکنم و دعا میکنم که خدای مهربون همه ی مریضا رو شفا بدهفرشته
این چند وقتی که پام داخل گچ بود ومجبور بودیم مدتی رو خونه نشین بشیم فکر میکردم شما خیلی بهونه بگیری اما شما اینقدر خانوووم و بادرک با شرایط برخورد کردی که اصلا" نمیشد فهمید که فقط سه سال و نیم داریبا اینکه شما اصلا" بهونه نمیگرفتی اما خودم ناراحت بودم که شبا نمیتونیم ببریمت پارکغمگینبه بابایی هم که میگفتم قبول نمیکرد و میگفت وقتی خوب شدی همگی با هم میریم،یه روز هم به خودت گفتم هستی گله میخوای به بابایی بگم ببردت پارک که گفتی نه مامان ما یه خانواده ایم نباید بدون همدیگه جایی بریم وقتی جچ(گچ) پات رو باز کردی با همدیگه میریمتعجببعدم اومدی بوسم کردی و گفتی مامانی ما شما رو ایچوقت(هیچوقت) تنهات نمیزاریمزیبا عاشقتم دختر مهربون مامانبوس
خیلی خوشحالم که تو و بابایی رو دارم و ممنونم ازتون به خاطر این چند وقت که واقعا" خیلی واسم زحمت کشیدید
توی این ماه روز چهارشنبه 11مرداد تولد خاله آذر بود که بابایی واسه چهارشنبه مرخصی گرفت و روز سه شنبه رفتیم اصفهان،یه کیک هم سر راه خریدیم و رفتیم خونه بابابزرگ،بهشون نگفته بودیم که مامانی پاش شکسته،نمیخواستیم نگران بشند،وقتی سرزده و وسط هفته رفتیم خونه شون خیلی خوشحال شدند اما با دیدن پای مامانی خیلی جا خوردند و ناراحت شدند،شب هم دورهم با خاله اختر اینا یه تولد کوچولو گرفتیم که خیلی بهمون خوش گذشت و ما هم هدیه به خاله آذر مهربون که همیشه خیلی واسه هممون زحمت کشیده یه کارت هدیه دادیم،چهارشنبه عصر هم بابایی برگشت خونه و من و شما تا پنج شنبه بعدی موندیم خونه مامان بزرگ و بعد بابایی اومد دنبالمون.
تازگیا وقتی خیلی حرف خوشمزه میزنی دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم و یه گاز کوچولوت میگیرم که خیلی عصبانی میشی،چند روز پیش بعد از یه عالمه بلبل زبونی که کردی گرفتمت و یه گاز کوچولو گرفتمت که یه باره با عصبانیت گفتی چطور تونستی اینکارو بکنی،من دوستتم به من آسیب نزن،مگه من توت فرنگی ام که گازم میگیریتعجب الهی قربونت برم که نمیدونم این حرفا چطور به اون مغز فندوقی ت میرسهبوس
یه روز وقتی هنوز پام داخل گچ بود داشتیم با بابایی صحبت میکردیم من گفتم تا هوا سردنشده یه بار بریم محلات که یه باره شما گفتی مامانی خدمتتون عرض کنم شما با پای شکسته نمیتونید بیاید داخل استخرخندهخداییش الان نباید گازت گرفتمتفکر
دیروز داخل باغ بودیم واست میوه آوردم همه ش رو خوردی و غیر از یه تیکه آخرش،بهت که دادم گفتی مامانی دیگه نمیخوام شکمم پر شد گفتم نه مامان واسه این یه دونه هم جا داره گفتی نه مامان شما نمیدونی قضیه شکم من چطوریه خودم میدونم الان دیگه پرشدهخندونک
تازگیا عاشق برنامه کودک پت و مت شدی و هر موقع شروع میشه میگی مامان بیا ببین شت و مت شروع شدهخندونک
وقتی صدات میزنم میگی به من نگید هستی جان بگید شاهزاده،بهت میگم مامانی شاهزاده واسه پسره شما شاهدختی،پرنسسی اما قبول نمیکنی میگی نه من شاهزاده مچشمک
چند تا عکس از شاهدخت مامان در ادامه

هنوزم اصلا" مایل به عکس گرفتن نیستیشاکی مثلا" توی این عکس داشتی با بابابزرگ بازی میکردی که بابابزرگ گفتتند یه عکس از من و هستی بگیرید که شما نمیزاشتی عکس بگیرم و این از چهره ت کاملا" مشخصهخطا

 

اینجا هم که تولد خاله آذر مهربونه و شما به خاطر اینکه قراره بعدش شمع رو فوت کنی و کیک رو ببری واسه عکس همکاری کردی

اینم اولین شبی که بعد از سی و شش روز رفتیم پارک،داخل سرسره با دوستت خوابیده بودید و تخمه میخوردید البته به خاطر اینکه خیلی تکون میخوردید و شب بود خیلی عکسش با کیفیت نیست،خیلی خوشحال بودی و خیلی بازی کردیبوس

 

قربونت برم که اجازه نمیدی غنچه ها یه کوچولو باز بشه سریع میچینیشون،بعدم میای میدی به من یا به بابایی و میگی تقدیم با عشق

 

نوشته شده در پنجشنبه 9 شهريور 1396ساعت 22:57 توسط مامان آرزو |

بخند دخترم...
تا قضاوت نمیکنی و قضاوت نمیشوی بخند
تا بدنمیبینی و بد نمیگویی بخند
تا جهانت دچار گره های کور زنده باد و مرده باد نیست بخند 
نقش لبخند روی صورتت مرا تازه میکند و سرشار و آسمانم باران لبخند خدا خواهد بود
دختر زیبای من،که عشق را در خنده های تو از سرگرفته ام و شکوفا شدم از بعد پاييز لحظه ها ...
دعایم هر لحظه خندیدن و شادی توست دختر ماه پیشونی من

آرامآرامآرام

بعد از برگشتن از چادگون رفتیم خونه بابابزرگ،بابامحمود فرداش برگشت خونه مون اما من و شما حدود ده روزی با خاله عاطفه موندیم خونه بابابزرگ،خیلی این ده روز بهمونخوش گذشت خیلییییی،همه ی خاله های مامانی اومدند خونه مامان بزرگ،شما حسابی با بچه های خاله ها سرگرم بودی و بهت خوش گذشت،این چندروزهمه ش به تفریح گذشت،روز آخر قرار شد که ما از این طرف بریم باغ خاله اختر و بابایی هم از اونطرف بیاد و پنج شنبه و جمعه رو هم اونجا باشیم و بعدم برگردیم خونه مون،جمعه صبح توی باغ خاله اختر رفتیم استخر بعد از اینکه یه عالمه آب بازی کردیم و اومدیم بیرون من داشتم دور استخر میومدم که یه باره پام رفت داخل یه چاله،اصلا" چاله رو ندیدم و یه باره همه ی وزنم اومد روی پای چپم،داشتم از درد میمردم،با گریه و ناله اومدم نشستم بعد از یه خورده وقت یه کوچولو دردش کم شد،بعد از ظهر هم که خداحافظی کردیم و اومدیم خونه مون،خیلی بهمون خوش گذشت خدا روشکر اماخیلی پام درد میکرد اصلا" نمیتونستم داخل کفش بکنم،یه چند روزی درد رو تحمل کردم هرچی بابایی میگفت بریم عکس بگیریم میگفتم نه بابا کوفتگیه،نسبتا" دردش خیلی کم شده بود و فقط داخل کفش که میکردم درد میگرفت،بعد از دوهفته که دیدم انگاری دردش تموم شدنی نیست گفتم بزار یه دکتر برم اما بازم یک درصد فکر نمیکردم شکسته باشه چون فقط داخل کفش درد میکرد و همه کار باهاش میتونستم بکنم حتی دوبار هم رفتم استخر تازه خودمم رانندگی کردم،وقتی رفتم دکتر گفت متأسفانه شکسته و باید گچ بگیریم خیلی جا خوردیم بابایی خیلی ناراحت و عصبانی شدگفت چقدر بهت گفتم بیا بریم یه عکس بگیریم دکتر گفت من اصلا" تعجب میکنم چطور تحمل میکردی این درد رو،آخه من همیشه فکر میکردم درد شکستگی خیلی طاقت فرساتر از این حرفا باشه و متأسفانه دکتر گفت باید یک ماه داخل گچ باشه،گفت تا یک هفته اول اصلا" نباید پاتو زمین بزاری بعد از یک هفته هم یواش یواشبا عصا باید راه بری،خیلی روزای سختی بود توی این مدت بود که فهمیدم وقتی میگند قدر سلامتی تون رو بدونید یعنی چه،و واقعا" که بدون سلامتی هیچ کاری نمیشه کرد،فعلا" که تا 30 مرداد باید پام داخل گج باشه بعد از اونم عکس بگیریم ببینیم جوش خورده یا نه،فعلا" که گیر افتادیم ناجور اما بازم خدایا شکرت...
وقتی رفتیم عکس بگیریم شما هم میخواستی بیای داخل بهت گفتم نمیشه مامان اشعه هاش ضرر داره،شما هم قبول کردی و نیومدی داخل وقتی اومدم بیرون گفتی عکست رو ببینم مامانی وقتی بهت نشون دادم خیلی جا خوردی آخه اولین باری بود که عکس رادیولوژی میدیدی یه باره با ناراحتی گفتی مامانی چرا گذاشتی از پات این عکس رو بگیرند خیلی  عکسش وحشتناکهخندهچند روز بعد داشتی لنگ میزدی میدونستم الکیه بهت گفتم هستی جون چی شده مامان گفتی مامان پام درد میکنه باید بریم جچ بگیریم،گفتم اول باید عکس بگیریم ببینیم دکتر چی میگه یه باره گفتی نه مامان شوخی کردم درد نمیکنه گفتم حالا بیابریم یه عکس بگیریم گفتی نه مامان من دوست ندارم عکس رالوجی(رادیولوژی) بگیرم گفتم چرا مامان گفتی چون پشعه ش(اشعه ش )خطرناکهخندونک
خدایا شکرت به خاطر سلامتی که به من و همه ی عزیزام دادی

چندتا عکس از این ماه در ادامهمنتظر

این عکسا واسه روزیه که با دایی حسن اینا و خاله ها و بابابزرگ و مامان بزرگ رفته بودیم بیرون از شهرچشمک


 

عشق مامانیبوس

 

اینم اولین شبی که پام رو گچ گرفته بودم داریم با دخترم بازی میکنیمآرام

این روزا که بیرون نمیریم بیشتر اوقات نقاشی میکشی و رنگ آمیزی میکنیزیبا

 

نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد 1396ساعت 15:53 توسط مامان آرزو |

دخترم تا به امروز سعی کردم که به تو ياد بدم که دنيا مكاني هست زيبا،امن،سبز و آرام.سعي كردم زشتي و پليدي ها را بپوشانم تا احساس اعتماد در تو شكل بگیره،واقعا"كار سختيه تو دنيايي كه هر لحظه روزها با دروغ و جنايت و ريا و جرم و نا امني آميخته ست بتونی از زيبايي ها سخن بگی.مگه یه مادر چقدر میتونه فرزندش رو از اخبار و حوادث دور کنه،تا کی میتونه زشتی ها رو زیبا نشون بده،تا کی میشه این نگرانی ها رو با رنگ و لعاب دروغ پنهان کرد...
دخترکم،دلبندم این روزا کشورمون سخت بیماره،بیمار آدمایی که در اوج امراض روحی،رها توی خیابان می چرخند،این روزا ناخواسته نگاه همه رو پر خطر میدونم و از اینکه اینهمه نگرانی رو مجبورم به تو هم منتقل کنم قلبم به درد میاد،ناراحتم که توی این روزای کودکیت که باید بی دغدغه ترین دوران زندگیت باشه باید مرتب بهت هشدار بدم که مراقب غریبه ها باش...دلم میخواد بهت بگم نازنینم مردم همه خوب اند و آدمها غالبا" راستگو و قابل اعتمادند،بگم واسه دویدن داخل پارک نیاز نیست مدام دنبال مامانت بگردی،بهت بگم واسه شادمانی لازم نیست همه رو بررسی کنی و اگه کسی موهات رو نواش کرد همیشه آدم خطرناکی نیست...
اتفاقات این روزا اینقدر سنگین و ناگواره که سخته دنیای اطرافتو دوست داشته باشی،سخته که قبول کنی هنوز موجودی به نام انسان وجود داره ،موجوداتی که به همنوع خودشون اون هم از نوع بی دفاع ترین و معصوم ترینش رحم نمی کنن رو حتی نمیشه حیوان خطابشون کرد و آدم مات و متحیر میمونه که قراره چی به سر انسانیت بیاد...اما با این حال وقتی مادر هستی تو تمام این ترس و اضطراب و تردیدها هنوز امید داری،امید به دنیایی بهتر،دنیایی که هر کدوم از ما توی ساختنش نقش داریم تا جایی بهتر از چیزی که الان هست برای بچه هامون بشه..
براي كشورمون آرزوي ارامش دارم و امیدوارم که دیگه هیچوقت شاهد اتفاقاتی مثل آتناها و بنیتاها نباشیم و خدای مهربون به پدر و مادرشون صبربده و خیلی زود دوباره شادی رو مهمون دلشون کنه،خدای خوبم خودت همه ی بچه های این سرزمین رو در پناه خودت حفظ کن و امنیت رو دوباره درجای جای ایران عزیزمون برقرار کن و عاقبت همه مون رو به خیر کن...الهی آمین
خدا جونم هستی قشنگم،دختر نازم رو به خودت سپردم خودت در پناه خودت حفظش کنمحبت

نوشته شده در 8 مرداد 1396ساعت 2:54 توسط مامان آرزو |

من معتقدم پدر اسکلت 
یک بدن است...
پسر پوست بدن!
مادر قلب بدن...
دختر اما!!!!
رگ و شریان هاست!
خانه بدون
دختر یک چیزهایی کم 
دارد که همه چیزند!

امروز روز دختر بود و چند روزی بود که بهت گفته بودم میخوایم واسه روز دختر واست کیک بگیریم و جشن بگیریم،البته به رسم هر سال تصمیم داشتیم کیکت رو ببریم خونه یکی از دوستامون که مثله ما یه گل دختر داره که متأسفانه با شکستن پای مامانی(داخل پست ماهگردت مفصل واست توضیح میدم) برنامه هامون تغییر کرد و جشن رو سه نفری گرفتیم که خیلی هم بهمون خوش گذشت از اتفاقراضی 
عصر بابایی رفت کیکی که به همین مناسبت چند روز پیش سفارش داده بودیم رو تحویل گرفت و یه پیراهن خوشگل هم با مشورت مامانی واست خرید البته من چون به خاطر شکستگی پام داخل خونه بودم  از طریق تلگرام و عکسایی که بابایی از لباسها میگرفت نظرم رو میگفتم و بلاخره با مشورت ومشارکت با بابایی یه پیراهن صورتی خوشگل واست انتخاب کردیمچشمکبعدم که بابایی کیک رو آورد و شما خیلی خوشحال شدی و حسابی رقصیدی و ذوق کردی...خیلی خوشحالم که داریمت یکی یکدونه مامانمحبت
تا قبل از به دنیا اومدنت همیشه از خدا عمر بالای هفتاد سال میخواستم اما حالا دلم میخواد بیشتر از صد سال پابه پات زنده باشم تا صندوقچه اسرار و تکیه گاه محکمت باشم،با دوستات دوست و با دشمنات دشمن باشم،روزی که دکتر لحظه سونوگرافی گفت بچه تون دختره فرزندی از جنس خودم رو احساس کردم تو وجودم که با بزرگ شدنت شدی امین و رفیق لحظه هام مأمن تمام خستگیام،گاهی اوقات فراموش میکنم فقط سه سال سن داری اینقدری که گاهی مثل یه آدم بزرگ باهام حرف میزنی،بهم محبت میکنی،ازم دلجویی میکنی،دلداریم میدی،اظهار نظر میکنی و من هر لحظه بیشتر احساس خوشبختی میکنم از داشتنت و خدا رو شکر میکنم به خاطر بودنت...
دختر قشنگم از خدا میخوام که همیشه آرامش و عشق توی لحظه لحظه ی زندگیت جاری باشه و همیشه بهترین لحظات رو توی زندگیت داشته باشی،امیدوارم لحظه های زندگیت باب دلت باشه و خداوند عطر و نور محبتشو تو زندگیت بپاشه...الهی آمیین
عکسای گل دخترخونه مون در ادامه

 

 

عاشقتووووونم 

گفتی مامانی پس شمعاش کو،گفتم کیک روز دختر که شمع نداره گفتی پس من چی رو فوت کنم و ناراحت شدی،بابایی هم رفت و به مناسبت چهارمین روز دختری که در کنارمون هستی این 4 تا شمع رو آورد،وقتی گذاشت روی کیک گفتی حالا تولد شد و خوشحال شدی

 

اینم پرنسس زیبای ما با لباسی که از بابا و مامان کادو گرفت

 

نوشته شده در سه شنبه 3 مرداد 1396ساعت 11:39 توسط مامان آرزو |

جشنوروجک مامان چهل و یک ماهه شدجشن
نمیدونم عمر زود میگذره یا تو داری زود بزرگ میشی؟؟؟احساس میکنم تقویم و ساعت رو دور تند هستند!!!باورم نمیشه اون موجود کوچولویی که تو وجودم ریشه کرد، رشد کرد،به دنیا اومد و تو بغلم دادنش حالا شده چهل ویک ماهه!!
خدایا شکرت
اون روزا دلم میخواست زود بزرگ بشی،مستقل بشی اما الان نمیدونم چرا هر چی بزرگتر میشی دل من بیشتر و بیشتر برای کوچکتر بودنات تنگ میشه،دلم میخواد همیشه بهم وابسته باشی،دخترم دوستم داشته باش و همیشه یادت باشه تو باارزش ترین دارایی من و بابایی هستی
خدایا شکرت به خاطر همه چیز...

این روزا داریم پس لرزه های رفتن به آتلیه رو میگذرونیم چون دیگه اصلا" بعد از رفتن به آتلیه نمیزاری ازت عکس بگیریمشاکی اما اشکال نداره چون ارزشش رو داشتراضیتصمیم گرفتم یه مدت اذیتت نکنم و کمتر ازت عکس بگیرمچشمک خدا رو شکر همه چیز امن و آرومه،صبح تا ظهر من و شما توی خونه با همدیگه سرگرمیم و ظهر که بابایی میاد با هم نهار میخوریم،بعدم یه خواب نیمروزی و بعد که بیدار میشیم میریم باغ و شما یه عالمه بازی میکنی و شام میخوریم برمیگردیم بعدم میایم ماشین رو میزاریم خونه و با موتور میریم دور دور بعدم دخترمونو میبریم پارک،این تقریبا برنامه ی هر روزمون هست که خدا رو شکر خیلی هم بهمون خوش میگذره،خدایا شکرتآرام
این روزا بیشتر از همیشه از داشتنت خدا رو شکر میکنیم،هر چی بزرگتر میشی بیشتر میفهمم خدا با دادنت به ما لطف رو در حق ما تمام کرده،هر لحظه فقط ازش عاجزانه میخوام که تو رو واسمون حفظت کنه و عاقبت به خیرت کنه،عزیز دل مامان روزی میرسه که وجودت میشه گرمی بخش یه خونه ی دیگه،توی اون روز چه باشم،چه نباشم از خدا میخوام قلبت همون قدر که مهر میبخشه عشق بگیره،از خدا میخوام همیشه جایی باشی که دلت اونجاست،دخترم کاش بدونی که مامان چقدر دوستت داره،البته زمانی این عشق رو باور میکنی که معجزه خودتو در آغوش داشته باشی و مادر شده باشی،انشاله...

عکسای وروجک مامان در ادامه

نفس مامان نقاشی میکشه،به خاطر آلرژی که به دوربین پیدا کردی این دو تا عکس تنها عکساییه که این ماه ازت گرفتمخندونک

 

اینم نقاشی های دخترم،الهی قربونت برم هنرمند مامانزیبا

 

نوشته شده در جمعه 9 تير 1396ساعت 22:57 توسط مامان آرزو |

سلام یکی یه دونه ی مامانی،الان که دارم این پست رو واست مینویسم پر از حال خوبم،مسافرت دو روزه مون به چادگون اینقدر بهمون خوش گذشت که الان پر از انرژی ام،یعنی بهتر از این ممکن نبود،خیلی از ماه رمضون و امتحانات و گرما بی انرژی بودیم و با این مسافرت به موقع دوباره فول شارژ شدیم
خدایا شکرت به خاطر همه چیز
روز یکشنبه چهارم تیر که روز آخر ماه رمضون بود بعد از اینکه بابایی از سر کار اومد آماده شدیم و رفتیم اصفهان خونه مامان بزرگ،خاله عاطفه هم اومده بود البته بدون عمو جعفر،با خاله اختر اینا دو تا ماشین شدیم و راه افتادیم به سمت چادگون،همه روزه بودیم،وقتی رسیدیم چادگون دوساعتیتا اذان مونده بود،وسایل رو چیدیم،شما هم مشغول چیدن گلهای داخل محوطه شدیهمه مهمون ما بودند، واسه افطار وسایل آش رشته برده بودم سریع دست به کار شدیم و یه آش فوق العاده پختیم،افطار رو داخل محوطه بیرون از کلبه خوردیمخوشمزههوا فوق العاده بود انگار اصلا" تابستون چادگون نیومده بود،همگی رفتیم پارک داخل محوطه،شما با مامان بزرگ رفتی سرسره بازی،ما هم با خاله ها سوار یه تاب همگانی شدیمم و بابا و عمو محمد خیلی با سرعت تابمون میدادند،خیلی هیجان انگیز و خنده دار بود،اینقدر از شدت هیجان جیغ زدیم و خندیدیمم که دلمون درد گرفت بعدم اومدیم کلبه و شام رو که ماهی بود آماده کردیم و خوردیم،شما خیلی خسته بودی بعد از خوردن شام سریع خوابیدی،آقایون هم خوابیدند ولی ما تا نزدیکای صبح با خاله ها نشستیم و صحبت کردیم،صبح هم ساعت 9 نشده بود که بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه رفتیم قایق سواری،بعدم اومدیم نهار رو که جوجه بود آماده کردیم و داخل محوطه خوردیم و یکی دوساعت دیگه نشستیم دور هم و شما هم مشغول جمع کردن کاج شدی و یه عالمه وقت با کاج ها بازی میکردی،ساعت نزدیک 6 بود که پلاژ رو تحویل دادیم و اومدیم به سمت اصفهان،توی مسیر برگشت هم رفتیم حاشیه زاینده رود و بلال پختیم،ساعت نزدیک به 10 بود که رسیدیم خونه بابابزرگ و سفر دو روزه مون به پایان رسید،خیلی سفر عااااالی بود خدا روشکر

عکسای این دو روز در ادامه

قربونت برم عشق کوچولوی مامان

عاشق این عکستم که داری میری حیف که این شلنگه یه کوچولو بدجاستخندونکاینجا گلا رو تقدیم میکردی به بابابزرگ،میگفتی تقدیم با عشق اما بابابزرگ نگیرشون ازمخنده

 

اینجا هر ژستی خاله عاطفه میگرفت تو هم میگرفتی و هی به خاله آذر میگفتی از من عکس بگیرتعجبواقعا" جای تعجب داشت که توی یه عکس بدون اصرار خودت اومدیچشمک

 

 

 

مامانی الهی خدا واسمون حفظت کنه دختر قشنگمبوس

 

نوشته شده در سه شنبه 6 تير 1396ساعت 2:17 توسط مامان آرزو |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد
>