هستی دنیای مامان و بابا

نفس بابا پنجاه و هشت ماهه شد...

هستی من،این روزها در حیرتم از بزرگ شدنت،این سؤال های که وقتی می پرسی اگه نگات نکنم فکر میکنم دخترم خانومی شده و مادر دختری نشستیم در مورد مجهولات ذهنت حرف میزنم،از درک کردنات که اگه از ذهنم پاک کنم که چند سالته حس میکنم دیگه میتونم بشینم ساعت ها باهات حرف بزنم و حرف همو بفهمیم و خدا رو شکر کنم که دختر دارم،همدم دارم،از مهربونیات،از کارات هر جور بخوام فکر کنم تو خیلی فراتر از چیزی هستی که من تصور میکردم،وقتی عکسای قدیمیتو میبینم غرق لذت میشم،روزایی که شش ماهه بودی و ما هم تلاش میکردیم تا بخندونیمت تا ازت عکس بگیریم،همکاری میکردی ولی تا جایی که درکت میکردیم،چون باید وسطش خوابتو میرفتی،شیرتو میخوردی،بازیتو میکردی اگه صلاح میدونستی می...
9 آذر 1397

هستی گل زندگی مامان وبابا پنجاه و هفت ماهه شد...

و تو ای آرامش شعرهای من تو نباشی من یک بغل شعر پریشانم دردونه خانوم پنجاه و هفت ماهه شد،خدایاشکررررت این ماه یه اتفاق خیلی خوب توی خانواده بابابزرگ افتاد و اونم اینکه یه نفر داره به تعداد اعضای خانواده بابابزرگ اضافه میشه و اینکه خاله اختر و عمو محمد دارند مامان و بابا میشند خیلی همگی خوشحالیم انشاله که به سلامتی به دنیا بیاد ما هم به همین مناسبت یه کیک خریدیم ورفتیم خونه بابابزرگ و دور هم یه جشن کوچولو گرفتیم شما هم خیلی خوشحالی اما همه ش میگی مامان اما من نوه ی اول هستم و بابا بزرگ و مامان بزرگ اول منو دوست دارند یا یه باره میگی مامان من چه کار خوبی کردم،میگم چه کاری؟ میگی اینکه اول به دنیا اومدم و شدم ن...
9 آبان 1397

از خوبای پاییز...انار و دیگر هیج

لیلی زیر درخت انار نشست درخت انار عاشق شد گل داد… سرخ سرخ گل ها انار شد… داغ داغ هر اناری هزار تا دانه داشت دانه ها عاشق بودند دانه ها توی انار جا نمی شدند انار کوچک بود… دانه ها ترکیدند… انار ترک برداشت خون انار روی دست لیلی چکید لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید مجنون به لیلی اش رسید خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود کافی است انار دلت ترک بخورد یه روز خوب پاییزی سه نفری رفتیم باغمون و انارای باغمون رو چیدیم،خیلی امسال انارهامون آبدار بود،بعد از چیدن تبدیلشون کردیم به رب انار و آب انار،خدایا شکررررت... چندتا عکس اناری خوشگل از دخترک مامان     ...
8 آبان 1397

جشن پایان کتاب آموزش روخوانی قرآن 1 _کلاس روخوانی قرآن به روش اشاره...

خب کتاب دوم این دوره هم تمام شد و الان شما میتونید کلمات رو با حرکات کوتاه یعنی ضمه و فتحه و کسره بخونید،خدا رو شکر شما خیلی خوب از عهده این کتاب هم بر اومدی و آزمونت رو عالی دادی با اینکه تا روز قبل از آزمونت هم مریض بودی اما کتابت رو خیلی خوب خوندی،به جای جشن کتاب دوم تصمیم گرفتیم بعد از آزمون ببریمتون خانه بازی و اونجا با همدیگه بازی کنید و جایزه هاتونو مربی تون بهتون بده تا یه تنوعی هم واستون باشه. چندتا عکس از امروز در ادامه الهی قربونت برم که بعد از این سرماخوردگی شدید حسابی ضعیف شدی اما خداروشکر که الان حالت خوبه       جایزه های دختر زرنگ مامان ...
2 آبان 1397

روزت مبارک پرنسس کوچولوی من...روز کودک

می خواهم باشم! برای چشمانت! که ستاره شبهای تاریک من است! برای شنیدن خنده هایت ، برای تصور آینده های هنوز نیامده! چه فرق می کند؟ چه واقعی چه تصور! خنده های توست که دلهره های همیشه ام را می رباید! می رباید و از همه حس ها آنچه به من برمی گردانی شادی و آرامش است…بخند! به خاطر کودکانی که امشب در هر جایی از دنیا متولد شده اند. تو که می خندی ، زمین آبستن کودکانی از جنس لبخند می شود! کودک که باشی به خاطر کودکان که بخندی  به کودک بودنهایشان که می خندی زیبا می شوی . بعد بشین در گوشه ای خلوت از تنهایی هایت شعرهایم را بخوان و باورم کن. مرا و عشقم را! آنوقت ایمان دارم که از این بیشتر شاعر می شوی!  کودکی ...
16 مهر 1397

قشنگ مامان پنجاه و شش ماهه شد...

یکی باید باشد انعکاس صدایش بپیچد در خانه خنده هایش‌ بشکند در سکوت این خانه یکی باید باشد..‌ آغوشش چون آفتاب گرم و چشم هایشان چون ماه درخشان یکی باید باشد مثلِ تو  بشود ریتم زندگی این خانه هستی قشنگم،ریتم قشنگ زندگیمون مرسی که هستی قشنگ مامان پنجاه و شش ماهه شد،خدایا شکررررت اینروزا حسابی سرگرم و مشغولیم،شما همچنان با علاقه و جدیت کلاس مهد قرآنت رو میری و از این ماه هفته ای دو روز هم میری کلاس زبان،خیلی با علاقه کلاس زبانت رو شروع کردی و امیدوارم مثل کلاس روخوانی حسابی موفق باشی،راستی کلاس خیاطی من هم از اول مهر شروع شده و حسابی سرگرمم کرده،روزها خدارو شکر به خوبی داره میگذره و اوضاع بر وفق مراده،انشاله که آر...
9 مهر 1397

جشن پایان کتاب آموزش حروف عربی 1 _کلاس روخوانی قرآن به روش اشاره...

خب بلاخره اولین کتاب این دوره هم تمام شد و دخترک مامانی الان حروف الفبا رو میتونه بخونه البته شما فقط روخوانی میکنید و اصلا" نوشتاری ندارید،خدا رو شکر این کتاب رو هم مثل دوره قبل عالی بودی توی این دوره کوچولوترین فرد کلاستون هستی ومربی تون خیلی ازت راضی هست و یه بار وقتی اومدیم خونه گفتی مامانی امروز خاله مرضیه(مربی تون) گفت بچه ها ببینید هستی جون از همه تون کوچولوتره اما درساشو خیلی با مامانش تمرین میکنه و همیشه درسش رو به خوبی جواب میده خیلی خوشحال شدم که تمریناتت مؤثر بوده و مربی تون ازت راضی هست روز چهارشنبه همزمان آزمون و جشنتون بود،تا شما آزمون میدادید همراه با مامانای دیگه یه کوچولو کلاستون رو آماده کردیم و واستون یه ...
14 شهريور 1397

راحت جانم پنجاه و پنج ماهه شد...

حال و هوای دلت گرم بماند که شهریور پایان گرمای تابستانی ماست  نه آغاز دلتنگی های سرد پاییزی! نکند با هر باد و بارانی بلرزد،بخشکد زیر انبوهی از برگ ها. باران اگر بارید، سیل اگرجاری شد و جاده ها خیس از نبودن،تو اما حال و هوای دلت گرم بماند. دلبسته ی واژه ها،نگاه ها و دست ها نباید بود که با تکان خوردن هر شاخه بی درنگ،دلی یخ بزند...! حال و هوای دلت گرم بماند که پاییز،فصل دل سپردن و ورق زدن خاطرات کهنه ی دل نیست خب تقریبا" یک سوم شهریور ماه رو هم پشت سر گذاشتیم و داریم کم کم به پاییز زیبا نزدیک میشیم ولی همچنان از خنک شدن هوا خبری نیست،البته یه چند روزی هوا یه کمی بهتر شده بود اما دوباره هوا گرم شدو ما همچنان با گرمای...
9 شهريور 1397

هستی عزیز ما پنجاه و چهار ماهه شد...

عشق کوچولوی مامان از روزی که به دنیا آمدی من متولد شدم و از آن روز هم دخترم شدی،هم همه چیزم دختر زمستونی من جهان باتو شکرانه هایش بیشتر است و تو عاشقانه ترین باور خواب و بیدار منی گوشه ی دلم روز به روز را بانگاه رو به تکامل تو آغاز میکنم وسپاس خدایی که گیلاس باغ بهشت را به من عطا کرد و من سرمستم از این زندگی با تو خب بریم سراغ این ماه و روزای قشنگی که با هم گذروندیم،خدا رو شکر این ماه هم همه چیز آروم و بروفق مراد بود،توی این ماه کلاس های دوره روخوانی و الفبا تون شروع شد و شما با علاقه ی خیلی زیادی به استقبال این دوره رفتی که امیدوارم مثل دوره قبل بهترین باشی و حسابی موفق باشی این روزا مثل همیشه تا ظهرخوابی بعد از بیدا...
9 مرداد 1397