هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

یه سفر عالی با خانواده سه نفره مون...شمال

سلام جوجه رنگی مامان،من برگشتم با یه پست پر از عکس روز دوشنبه هفدهم اردیبهشت ماه طبق برنامه ریزی که از قبل کرده بودیم صبح ساعت هفت سه نفری زدیم به دل جاده و راهی شمال کشور شدیم،اما اینبار مقصدمون به سمت بابلسر در استان مازندران بود با یه عالمه انرژی راه افتادیم،چند ساعتی رفتیم تا رسیدیم به تهران ساعت حدود 10.30 بود که زدیم کنار و یه صبحانه تپل زدیم بر بدن و دوباره راه افتادیم واسه باقی راه،ساعت حدود 2.30 بود که رسیدیم مازندران،یه جایی ایستادیم نهار خوردیم و رفتیم به سمت ویلامون که از طرف بانک رزرو کرده بودیم،ویلامون جاده بهنمیر بود ساعت نزدیک به چهار بود که رسیدیم ویلا رفتیم کلید ویلا رو گرفتیم،یه ویلای نقلی و دوست داشتنی با تما...
21 ارديبهشت 1397

یه روز خوب مادر دختری...

سلام به دختر قشنگ مامانی که الان از خستگی در خواب نازه امروز از طرف مهد قرآن برنامه ی سینما گذاشته بودند باید واسه ساعت 9 میرفتیم سینما،ساعت 8.30 بیدار شدیم و واسه ساعت 9 سینما بودیم،فیلم فیلشاه رو دیدیم شما هم خیلی آروم نشستی و تا آخرش رو دیدی و خیلی هم لذت بردی،راستی مهتا جون هم بود و کنار همدیگه نشستید و فیلم رو دیدید،بعدم داخل کتابخونه کارگاه قصه و نقاشی داشتند رفتیم اونجا،بعدم طبق قولی که به دختر گلم داده بودم مادر دختری رفتیم پیتزا خوردیم و یه روز عالی رو در کنار هم گذروندیم چندتا عکس از امروز در ادامه     ...
13 ارديبهشت 1397

بهار زندگیمون پنجاه و یک ماهه شد...

دخترم دوستت دارم به اندازه ی یک مادر به خودم قول دادم نزارم تنها بمونی یادت میدم دوست پیدا کنی،یادت میدم  که بازی کنی،بیرون بری... یادت میدم وقتی صدای قلبت رو شنیدی هم معشوق باشی و هم عاشق نمی زارم تنها بمونی آزادت میزارم که روش زندگیت رو خودت انتخاب کنی،راه رو نشونت میدم اما هولت نمیدم به سمت آرزو های خودم،آزادت میزارم که بری و از من فاصله بگیری و آرزوهات رو جدی بگیری. دخترم یه روز بزرگ میشی و من از حالا دلم میگیره دخترم بزرگ می شی و من چقدر دلتنگ این روزهای شیرین بچگیات میشم نازنین دخترم پنچاه و یک ماهگیت مبارک گلم یک ماه دیگه هم از حضورت تو زندگیمون گذشت و ما با در کنار تو بودن عشق کردیم،چه خوبه که این روزا ه...
9 ارديبهشت 1397

سبزبمانی همه عمر دخترکم...سیزده بدر97

ما از تو سبز می شویم و تو از ما!!! به هم که گره میخوریم بختمان باز می شود و خوشبختی قسمتمان ما امروز سبزه رو به هوای تو گره زدیم که تو دنیای مایی سبز بمانی همه عمر دخترکم امسال هم سیزده بدر مثل سال گذشته خانواده بابابزرگ از روز دوازدهم اومدند باغ ما و همگی 13 رو داخل باغمون بدر کردیم که خیلی هم خوش گذشت،شب سیزده یه والیبال دسته جمعی کردیم که خیلی کیف داد یه عالمه کری واسه هم خوندیم و خیلی خندیدیم،یه عالمه زدیم و رقصیدیم و خوش گذروندیم،روز سیزده هم که آب بازی کردیم و سبزه گره زدیم،خدا رو شکر خیلی عااالی گذشت... چندتا عکس از نفس مامان در ادامه گل همیشه بهار زندگیمونی هستی جونم   عااااشقتم ...
13 فروردين 1397

آمد بهارجانها...نوروز97

یا مقلب القلوب و الابصار ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها یا مدبرالیل و النهار ای تدبیر کننده روز وشب یا محول الحول و الاحوال ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر حول حالنا الی احسن الحال حال مارا به بهترین حال دگرگون کن و انتهای این قصه ی سرد و سفید همیشه سبز خواهد بود... عیدت مبارک گل همیشه بهار مامانی دختر زیبای من با وجود تو هر روز ما عید است و ما چه خوشبختیم که هفت سین مان چند سالی است رنگ بوی تو را دارد،دخترکم الهی که امسال لحظاتت پر باشه از شادی،سلامت،خنده،عشق،آرامش،موفقیت،خوشبختی در کنار عزیزانت خدا جونم ممنونم به خاطر همه چیز،به خاطر تک تک ثان...
11 فروردين 1397

نیمه ی وجودم پنجاه ماهه شد...

هنوز تاره است،هنوز نزدیک است اولین نگاهت،اولین گریه هایت،که نوید آمدنت را به گوشمان میرساند چقدر فصل ها بعد از آمدنت زیباتر شدند،بهار پاییز زمستان تابستان فرقی نمی کند ازوقتی که تو آمدی و جان جانانم شدی همه فصل ها بهار است با هر لبخندت هزاران گل از وجود پرمهرت شکوفه میزند و بهار در خانه ما همیشگی است چه خوب شد که آمدی...چه خوب شد آمدی و دردانه ام شدی آری من مادر شدم،عاشق بودم عاشق تر شدم هنوز هم عاشق و عاشق تر می شوم هر روز صبح که چشمانت را باز میکنی و دنیایم را رنگ میزنی من عاشق تر می شوم مادرانه،عاشقانه،خالصانه،ساده و پاک دوستت دارم تو را به این دنیا آوردم فرشته ام شدی و بال پروازم با تو به اوج رسیدم،اوج خوشبختی،اوج عشق و سر...
9 فروردين 1397

بابابزرگ صد وبیست ساله بشی الهی...

تولد بابابزرگ مهربون اول فروردین هست و ما هم امسال تصمیم گرفتیم وقتی واسه عید دیدنی میریم خونه بابابزرگ یه کیک به همین مناسبت واسشون بخریم،روز دوم فروردین وقتی داشتیم واسه عید دیدنی میرفتیم خونه بابابزرگ سر راه یه کیک خریدیم که شما خیلی ذوق میکردی و میگفتی من میخوام واسه بابابزرگ تولد بگیرم بعدم که رفتیم به بابابزرگ گفتی بابابزرگ تولدت مبارک،من واسه شما کیک گرفتم که تولد بگیرم،بابابزرگ خیلی خوشحال شدچون اصلا" انتظارشو نداشت،بعدم با ذوق شمعاش رو گذاشتی روش و به کمک بابابزرگ شمع هاش رو فوت کردی و بعدم کیک رو بریدی،یعنی یه جورایی همه ی زحمت جشن بر عهده شما بود و حسابی شرمنده ت شدیم بابابزرگ مهربون به سلامتی 61 ساله شدند و انشاله...
2 فروردين 1397

یک قدم مانده به روییدن گلها در باغ...آخرین پست سال96

روزهای آخر اسفند،حال عجیبی دارد... خیابان ها بوی عید می دهند و آدم ها مهربان ترند… همه جا پر است از بوی عشق و بوی ناب زندگی… اسفند مثل پنج شنبه می ماند یک خوشی زود گذر...اما دلچسب یک انتظار کوتاه...ولی دلپذیر عید هم از راه می رسد و به فاصله ی پلک زدنی تمام میشود... اما خاطرات این اسفند های عاشق هرگز از یادها نخواهد رفت... همیشه انتظار اتفاقات خوب از خود آن اتفاقات،دلنشین ترند... و اسفند بهترین انتظار، برای بهترین اتفاق است من این انتظار را، من این اشتیاق را، صمیمانه دوست دارم... کاش این ماه بی نظیر و خاطره انگیز؛ تا آخر عمرمان کش می آمد... خب بلاخره سال 96 هم با همه ی اتفاقات ریز و درشتش تموووم ش...
29 اسفند 1396

جشن پایان کتاب آیه ها و نقاشی ها 2 _ کلاس اشاره،حفظ موضوعی...

کتاب آبی اشاره هم به خوشی تمام شد و دختر مامان مثل کتاب اول عالی بود و الآن بیصبرانه منتظر کتاب سوم هست چون رنگ کتاب سبزه و دختر مامان عاشق رنگ سبزه خدا رو شکر با اینکه آیه ها یه کمی سخت تر شده بود اما بازم خیلی خوب از عهده ش براومدی و تونستی همه ی جلساتت رو مثبت بگیری و چند جلسه ای هم که مسافرت بودیم اینقدر قشنگ آیه هاش رو یاد گرفته بودی که مربی تون کنار غیبتت(غ) یه + برات گذاشت اینقدر که کیف کرده بود از صحیح خوندنت و حتی بعد واسه بچه های دیگه شما رو مثال زد که حتی اگه غیبت کردید مثل هستی جون تمرین کنید تا از کلاس عقب نیوفتید،چون پایان کتاب آبی نزدیک عید بود واسه همین جشن و آزمونتون رو توی یک روز برگزار کردیم،آزمونت رو عالی دادی و مرب...
21 اسفند 1396