هستی دنیای مامان و بابا

سبزبمانی همه عمر دخترکم...سیزده بدر97

ما از تو سبز می شویم و تو از ما!!! به هم که گره میخوریم بختمان باز می شود و خوشبختی قسمتمان ما امروز سبزه رو به هوای تو گره زدیم که تو دنیای مایی سبز بمانی همه عمر دخترکم امسال هم سیزده بدر مثل سال گذشته خانواده بابابزرگ از روز دوازدهم اومدند باغ ما و همگی 13 رو داخل باغمون بدر کردیم که خیلی هم خوش گذشت،شب سیزده یه والیبال دسته جمعی کردیم که خیلی کیف داد یه عالمه کری واسه هم خوندیم و خیلی خندیدیم،یه عالمه زدیم و رقصیدیم و خوش گذروندیم،روز سیزده هم که آب بازی کردیم و سبزه گره زدیم،خدا رو شکر خیلی عااالی گذشت... چندتا عکس از نفس مامان در ادامه گل همیشه بهار زندگیمونی هستی جونم   عااااشقتم ...
13 فروردين 1397

آمد بهارجانها...نوروز97

یا مقلب القلوب و الابصار ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها یا مدبرالیل و النهار ای تدبیر کننده روز وشب یا محول الحول و الاحوال ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر حول حالنا الی احسن الحال حال مارا به بهترین حال دگرگون کن و انتهای این قصه ی سرد و سفید همیشه سبز خواهد بود... عیدت مبارک گل همیشه بهار مامانی دختر زیبای من با وجود تو هر روز ما عید است و ما چه خوشبختیم که هفت سین مان چند سالی است رنگ بوی تو را دارد،دخترکم الهی که امسال لحظاتت پر باشه از شادی،سلامت،خنده،عشق،آرامش،موفقیت،خوشبختی در کنار عزیزانت خدا جونم ممنونم به خاطر همه چیز،به خاطر تک تک ثان...
11 فروردين 1397

نیمه ی وجودم پنجاه ماهه شد...

هنوز تاره است،هنوز نزدیک است اولین نگاهت،اولین گریه هایت،که نوید آمدنت را به گوشمان میرساند چقدر فصل ها بعد از آمدنت زیباتر شدند،بهار پاییز زمستان تابستان فرقی نمی کند ازوقتی که تو آمدی و جان جانانم شدی همه فصل ها بهار است با هر لبخندت هزاران گل از وجود پرمهرت شکوفه میزند و بهار در خانه ما همیشگی است چه خوب شد که آمدی...چه خوب شد آمدی و دردانه ام شدی آری من مادر شدم،عاشق بودم عاشق تر شدم هنوز هم عاشق و عاشق تر می شوم هر روز صبح که چشمانت را باز میکنی و دنیایم را رنگ میزنی من عاشق تر می شوم مادرانه،عاشقانه،خالصانه،ساده و پاک دوستت دارم تو را به این دنیا آوردم فرشته ام شدی و بال پروازم با تو به اوج رسیدم،اوج خوشبختی،اوج عشق و سر...
9 فروردين 1397

بابابزرگ صد وبیست ساله بشی الهی...

تولد بابابزرگ مهربون اول فروردین هست و ما هم امسال تصمیم گرفتیم وقتی واسه عید دیدنی میریم خونه بابابزرگ یه کیک به همین مناسبت واسشون بخریم،روز دوم فروردین وقتی داشتیم واسه عید دیدنی میرفتیم خونه بابابزرگ سر راه یه کیک خریدیم که شما خیلی ذوق میکردی و میگفتی من میخوام واسه بابابزرگ تولد بگیرم بعدم که رفتیم به بابابزرگ گفتی بابابزرگ تولدت مبارک،من واسه شما کیک گرفتم که تولد بگیرم،بابابزرگ خیلی خوشحال شدچون اصلا" انتظارشو نداشت،بعدم با ذوق شمعاش رو گذاشتی روش و به کمک بابابزرگ شمع هاش رو فوت کردی و بعدم کیک رو بریدی،یعنی یه جورایی همه ی زحمت جشن بر عهده شما بود و حسابی شرمنده ت شدیم بابابزرگ مهربون به سلامتی 61 ساله شدند و انشاله...
2 فروردين 1397

یک قدم مانده به روییدن گلها در باغ...آخرین پست سال96

روزهای آخر اسفند،حال عجیبی دارد... خیابان ها بوی عید می دهند و آدم ها مهربان ترند… همه جا پر است از بوی عشق و بوی ناب زندگی… اسفند مثل پنج شنبه می ماند یک خوشی زود گذر...اما دلچسب یک انتظار کوتاه...ولی دلپذیر عید هم از راه می رسد و به فاصله ی پلک زدنی تمام میشود... اما خاطرات این اسفند های عاشق هرگز از یادها نخواهد رفت... همیشه انتظار اتفاقات خوب از خود آن اتفاقات،دلنشین ترند... و اسفند بهترین انتظار، برای بهترین اتفاق است من این انتظار را، من این اشتیاق را، صمیمانه دوست دارم... کاش این ماه بی نظیر و خاطره انگیز؛ تا آخر عمرمان کش می آمد... خب بلاخره سال 96 هم با همه ی اتفاقات ریز و درشتش تموووم ش...
29 اسفند 1396

جشن پایان کتاب آیه ها و نقاشی ها 2 _ کلاس اشاره،حفظ موضوعی...

کتاب آبی اشاره هم به خوشی تمام شد و دختر مامان مثل کتاب اول عالی بود و الآن بیصبرانه منتظر کتاب سوم هست چون رنگ کتاب سبزه و دختر مامان عاشق رنگ سبزه خدا رو شکر با اینکه آیه ها یه کمی سخت تر شده بود اما بازم خیلی خوب از عهده ش براومدی و تونستی همه ی جلساتت رو مثبت بگیری و چند جلسه ای هم که مسافرت بودیم اینقدر قشنگ آیه هاش رو یاد گرفته بودی که مربی تون کنار غیبتت(غ) یه + برات گذاشت اینقدر که کیف کرده بود از صحیح خوندنت و حتی بعد واسه بچه های دیگه شما رو مثال زد که حتی اگه غیبت کردید مثل هستی جون تمرین کنید تا از کلاس عقب نیوفتید،چون پایان کتاب آبی نزدیک عید بود واسه همین جشن و آزمونتون رو توی یک روز برگزار کردیم،آزمونت رو عالی دادی و مرب...
21 اسفند 1396

سی دی بلاگ هستی جون رسید...

سلام نفس مامان بالاخره دیروز صبح پس از حدود یک ماه انتظار سی دی بلاگت به دستمون رسید،خیلی عالی بود خاطرات دو تا چهار سالگیت به صورت یک کتاب الکترونیکی و خیلی با سلیقه همراه با یک موزیک زیبا ورق میخوره،طراحی صفحه اول کتاب هم خیلی زیبا و دوست داشتنیه،الان دیگه خیالم راحته که خاطرات دو تا چهارسالگیت رو هم برای همیشه دارم،این سی دی بلاگ دومی هست که واست سفارش دادم سی دی بلاگ اول از تولد تا دوسالگی وشامل62 پست بود و سی دی بلاگ دومت از دو تا چهارسالگیته و شامل 99 تا پست هست،انشااله سی دی بلاگ 98 تا 100 سالگیت رو سفارش بدی عشق مامانی مبارکت باشه مامانی کتابچه خاطرات دیجیتالت... ...
14 اسفند 1396

یه روز پر از هیجان توی شهر رویاها...

روز جمعه11 اسفند از طرف بانک انصار به مناسبت همایش خانوادگی دعوت شدیم شهر رویاها پنجشنبه ظهر که بابایی از سرکار اومد رفتیم اصفهان،وقتی رسیدم رفتیم بازار و یه کم خرید کردیم و رفتیم خونه بابابزرگ،باید صبح ساعت 8 شهر رویاها می بودیم،ساعت یه کمی از هفت گذشته بود که زدیم بیرون،توی مسیر یه عدسی داغ زدیم به بدن و رفتیم شهر رویاها،اونجا که رسیدیم هنوز درها رو باز نکرده بودند،ساعت نزدیک 9 بود که بلیط ها رو دادند و درها رو باز کردند،وقتی رفتیم داخل از ساعت 10 تا تقریبا" 2 واسه خانوما جلسه گذاشته بودند منم شما رو سپردم به بابایی و رفتم جلسه،به بابایی گفتم حسابی ازت عکس بگیره،توی جلسه یه روانشناس خانواده آورده بودند که خیلی حرفای خوبی میزد بعد از ...
11 اسفند 1396

دلبر مامان چهل و نه ماهه شد...

من هنری ندارم  جز اینکه مادرانه تو را دوست بدارم جای هوا،نفسم بند نفست باشد جای باران،چتر آغوشت شوم و زبانم لال... جای خدا تو را همه جا ببینم و تو را... مادرانه  عاشقانه  ببویم و ببوسم... زیرلب برای چشمان معصومانه ات شعر بخوانم پروانه وار به دورت گردم و نام زیبای تو ذکر عشق شود برایم من هنری ندارم جز، گم شدن در حال و هوای کودکانه ات  بین خنده ها و بازیهایت لا به لای دستان کوچک و ظریفت من هنری جز مادر بودن ندارم برای آغوش خوش عطرتو دخترم چهل و نه ماهگیت مبارک شیرین زبون مامان خیلی خوشحالم که مامان دختر دوست داشتنی مثل تو هستم نفس مامان اینرواز روزای بعد از تولدت رو سپری میکنیم،همه ش داری ...
9 اسفند 1396

یه سفر دل انگیز...

بعد از تولدت من و شما چند روزی موندیم خونه بابابزرگ،خاله عاطفه هم واسه چند روز موند و تصمیم گرفتیم واسه دو سه روز بریم یزدخواست خونه ننه جان مامانی ظهر سه شنبه با دایی حسن و مامان بزرگ و خاله عاطفه و خاله آذر رفتیم شهرضا خونه ی خاله های مامانی و آخر شب با دایی حسن رفتیم یزدخواست و پنج شنبه عصر هم برگشتیم،خیلی بهمون خوش گذشت مخصوصا" به شما چون ننه جان اینا چند تا ببعی بامزه داشتند و شما خیلی دوسشون داشتی مخصوصا" یه دونه از ببعی ها بود که تازه به دنیا اومده بود و خیلی کوچولو و دوست داشتنی بود و شما به مامان بزرگ می گفتی بیارش داخل حیاط و باهاش بازی میکردی و بغلش میکردی و اصلا" هم ازش نمی ترسیدی،همه ی خاله های مامانی هم اوم...
20 بهمن 1396