هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

گل دختر مامان شصت و سه ماهه شد...

تو که هستی چهار فصل دلم  با تو  بهار است گل دختر مامان شصت و سه ماهه شد...خدایا شکرت توی این ماه یه پروژه بسیار عالی رو شروع کردیم و اونم جدا کردن اتاق خواب شما بود،از روز چهاردهم دیگه شما رو بردم داخل تختت و یه چند روزی داخل اتاقت خوابیدم تا عادت کردی و الان چندروزی میشه که جدا میخوابی و مستقل شدی توی این ماه ولادت امام حسین(ع) رو داشتیم که رفتیم خونه بابابزرگ و نذری مون رو  واسه سال هفتم اونجا پختیم،انشاله که امام حسین خودش حوائج همه رو بده وماهم بتونیم هر سال نذرمون رو ادا کنیم در سلامت و دلخوشی کامل توی این ماه از طرف جامعة القران داخل کانون یه جشن خوب واستون گرفتند و مدرک دوره ی روخوانی تون رو بهتون...
9 ارديبهشت 1398

سبز بمانی همه عمر دخترکم...سیزده بدر98

باز هم سیزدهی دیگر یک شهر پر از شادی و باهم بودن... از خدا خواسته ام کل خوشبختی دنیا گره ای کور شود،به همه زندگی ات و غم از خانه و کاشانه ی تو دور شود... همه روزت نوروز همه ایامت عید باغ لبخندت سبز امسال هم مثل چند سال اخیر همه ی خانواده ی بابابزرگ واسه سیزده بدر اومدند باغ ما،همگی از عصر روز دوازدهم اومدند و چون چهاردهم هم تعطیل بود تا چهاردهم بودند وچهاردهم ظهر رفتند،خدا رو شکر خیلی عالی بود یه عالمه آب بازی کردیم،دور آتیش خوندیم و رقصیدیم و چایی آتیشی خوردیم،روز سیزده هم که آب بازی کردیم و سبزه گره زدیم و سیزده رو به در کردیم،خدا رو شکر خیلی عااالی گذشت... چندتا عکس از این چند روز در ادامه ست کی بو...
14 فروردين 1398

آمد از راه بهار...نوروز 98

آمد از راه بهار! بقچه ی شادی و امید به دست، کوله ی سبزی و آرامش و لبخند به دوش... رنگ آورده بپاشد در شهر، عشق آورده بریزد همه جا... شب به پایان خودش نزدیک است دختر مامان عیدت مبارک  خب وارد یه سال جدید شدیم و با یه عالمه امید و آرزوهای قشنگ،داریم میریم به استقبال یه سال فوق العاده،امیدوارم که امسال واسه همه مون سالی باشه پر از شادی و خوشحالی،پر از شوق و هیجان،پر از خنده های از ته دل،پر از موفقیت و سربلندی،پر از سلامتی و تندرستی،پر از خوشگذرونی و تفریح،پر از خوراکی های خوشمزه،پراز آخ جون گفتن های از ته دل... الهی که امسال همه چیز یه جوری عالی باشه که بعدها بگیم همه چیز از سال 98شروع شد...سالی که هم...
12 فروردين 1398

جانان من شصت و دو ماهه شد...

بودنت خندیدنت نگاهت صدایت... تمام قرص های آرامش بخش دنیا را بی اعتبار میکند عزیزدل مامان شصت و دوماهه شدی و من هر لحظه به خاطر داشتنت خدارو شکر میکنم این ماه یکی از دوست داشتنی ترین ماه های مورد علاقه ی مامان بود چون با نیمی از اسفند شروع شد و با نیمی از بهار تموم شد این روزا همه ش مشغول کارای نیمه تماممون بودی مامانی همه ی خیاطی هاشو که شروع کرده بود تمام کرد،خریدهای عیدمون انجام شد و خونه تکونی مون به اتمام رسید،شما هم که با جوجه ای که خریدی روزا مشغول بودی،اتفاق خاصی نبود و خدا رو شکر اوضاع بر وفق مراده... عکسای این ماه رو به مرور با توضیحاتش گذاشتم و فقط چند تا عکس مونده که در ادامه واست میزارم. عکسای این ماه در...
9 فروردين 1398

اسکیت سوار کوچولوی ما...جشن پایان سال

تقریبا" دو ماهی میشه که کلاس اسکیت ثبت نامت کردم،به گفته ی مربیتون با اینکه کوچولوترین شاگرد کلاس هستی خیلی پیشرفت کردی و قشنگ میتونی حرکت کنی و خیلی کم زمین میخوری،اول اصلا" نمیدونستم کار درستیه که اسکیت ثبت نامت کنم یانه اما الان اینقدر علاقه داری و روزایی که میخوای بری اسکیت خوشحالی که خیلی خوشحالم ثبت نامت کردم و امیدوارم که مثل همیشه بدرخشی و خیلی موفق باشی و به آرزوت که اسکیت همراه رقص باله ست برسی توی طول هفته مرتب ازم سؤال میکنی که مامانی کی کلاس اسکیت داریم و همیشه قبل از همه ی بچه ها وارد میشی و بعد از همه خارج میشی  به مناسبت پایان سال 1397 مربی تون امروز یه جشن کوچولو واستون گرفت بود که بعد از یه سری حرکات نما...
22 اسفند 1397

جشن پایان دوره روخوانی قرآن...

هستی من امروز ما برای هزارمین بار بهت افتخار کردیم امروز پر از غرور شدیم وقتی با صدای دلنشین با دقت تمام  سعی میکردی قرآن رو بدون هیچ غلطی بخونی، وقتی که مربیت با ذوق تمام گفت از بهترینهای آموزشگاهمونه... وقتی تلاشهام،تلاشهات رو بی نتیجه نذاشتی و خستگی رو از تنمون بیرون کردی... راستش مامانی اگه بخوام رو راست باشم روزی که ازت پرسیدم دوست داری کلاس روخوانی قرآن بری و گفتی مامان یعنی میتونم خودم از روی قرآن بخونم؟!فکرشم نمی کردیم اینقدر قشنگ،تو این سن از پسش بر بیای و بازم شگفت زدمون کنی ولی تونستی دختر قشنگم تو این مدت بارها بهت فکر میکردم که نکنه کاری رو بکنی که دوست نداری،نکنه خسته شده باشی ولی هر بار که بهت میگفتم ...
20 اسفند 1397

غافلگیری ننه سرما...آخ جون برف

با حاجی فیروز داشتیم برنامه بهار رو میچیدیم،سفره هفت سین رو آماده میکردیم و منتظر عمو نوروز بودیم،اما نمیدونیم چی شد که یهو ننه سرما غافلگیرمون کرد زمستان همچنان ادامه دارد خدایا شکرت... امروز قرار بود آزمون پایانی کتاب شما باشه که به خاطر بارش برف کنسل شد ما هم از فرصت استفاده کردیم و سه نفری رفتیم برف بازی البته مامانی بیشتر بیننده بود و شما با بابایی حسابی برف به همدیگه زدید و خیلی بهت خوش گذشت... چندتا عکس برفی در ادامه عاشقتونم      قربون قیافه خوشحالت برم من   شکارلحظه های مامان رو ببین که گوله برفی توی هوا رو ثبت کرده       وقتی داری از دست ...
18 اسفند 1397