هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

نفس بابا پنجاه و هشت ماهه شد...

هستی من،این روزها در حیرتم از بزرگ شدنت،این سؤال های که وقتی می پرسی اگه نگات نکنم فکر میکنم دخترم خانومی شده و مادر دختری نشستیم در مورد مجهولات ذهنت حرف میزنم،از درک کردنات که اگه از ذهنم پاک کنم که چند سالته حس میکنم دیگه میتونم بشینم ساعت ها باهات حرف بزنم و حرف همو بفهمیم و خدا رو شکر کنم که دختر دارم،همدم دارم،از مهربونیات،از کارات هر جور بخوام فکر کنم تو خیلی فراتر از چیزی هستی که من تصور میکردم،وقتی عکسای قدیمیتو میبینم غرق لذت میشم،روزایی که شش ماهه بودی و ما هم تلاش میکردیم تا بخندونیمت تا ازت عکس بگیریم،همکاری میکردی ولی تا جایی که درکت میکردیم،چون باید وسطش خوابتو میرفتی،شیرتو میخوردی،بازیتو میکردی اگه صلاح میدونستی می...
9 آذر 1397

هستی گل زندگی مامان وبابا پنجاه و هفت ماهه شد...

و تو ای آرامش شعرهای من تو نباشی من یک بغل شعر پریشانم دردونه خانوم پنجاه و هفت ماهه شد،خدایاشکررررت این ماه یه اتفاق خیلی خوب توی خانواده بابابزرگ افتاد و اونم اینکه یه نفر داره به تعداد اعضای خانواده بابابزرگ اضافه میشه و اینکه خاله اختر و عمو محمد دارند مامان و بابا میشند خیلی همگی خوشحالیم انشاله که به سلامتی به دنیا بیاد ما هم به همین مناسبت یه کیک خریدیم ورفتیم خونه بابابزرگ و دور هم یه جشن کوچولو گرفتیم شما هم خیلی خوشحالی اما همه ش میگی مامان اما من نوه ی اول هستم و بابا بزرگ و مامان بزرگ اول منو دوست دارند یا یه باره میگی مامان من چه کار خوبی کردم،میگم چه کاری؟ میگی اینکه اول به دنیا اومدم و شدم ن...
9 آبان 1397

از خوبای پاییز...انار و دیگر هیج

لیلی زیر درخت انار نشست درخت انار عاشق شد گل داد… سرخ سرخ گل ها انار شد… داغ داغ هر اناری هزار تا دانه داشت دانه ها عاشق بودند دانه ها توی انار جا نمی شدند انار کوچک بود… دانه ها ترکیدند… انار ترک برداشت خون انار روی دست لیلی چکید لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید مجنون به لیلی اش رسید خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود کافی است انار دلت ترک بخورد یه روز خوب پاییزی سه نفری رفتیم باغمون و انارای باغمون رو چیدیم،خیلی امسال انارهامون آبدار بود،بعد از چیدن تبدیلشون کردیم به رب انار و آب انار،خدایا شکررررت... چندتا عکس اناری خوشگل از دخترک مامان     ...
8 آبان 1397

جشن پایان کتاب آموزش روخوانی قرآن 1 _کلاس روخوانی قرآن به روش اشاره...

خب کتاب دوم این دوره هم تمام شد و الان شما میتونید کلمات رو با حرکات کوتاه یعنی ضمه و فتحه و کسره بخونید،خدا رو شکر شما خیلی خوب از عهده این کتاب هم بر اومدی و آزمونت رو عالی دادی با اینکه تا روز قبل از آزمونت هم مریض بودی اما کتابت رو خیلی خوب خوندی،به جای جشن کتاب دوم تصمیم گرفتیم بعد از آزمون ببریمتون خانه بازی و اونجا با همدیگه بازی کنید و جایزه هاتونو مربی تون بهتون بده تا یه تنوعی هم واستون باشه. چندتا عکس از امروز در ادامه الهی قربونت برم که بعد از این سرماخوردگی شدید حسابی ضعیف شدی اما خداروشکر که الان حالت خوبه       جایزه های دختر زرنگ مامان ...
2 آبان 1397

روزت مبارک پرنسس کوچولوی من...روز کودک

می خواهم باشم! برای چشمانت! که ستاره شبهای تاریک من است! برای شنیدن خنده هایت ، برای تصور آینده های هنوز نیامده! چه فرق می کند؟ چه واقعی چه تصور! خنده های توست که دلهره های همیشه ام را می رباید! می رباید و از همه حس ها آنچه به من برمی گردانی شادی و آرامش است…بخند! به خاطر کودکانی که امشب در هر جایی از دنیا متولد شده اند. تو که می خندی ، زمین آبستن کودکانی از جنس لبخند می شود! کودک که باشی به خاطر کودکان که بخندی  به کودک بودنهایشان که می خندی زیبا می شوی . بعد بشین در گوشه ای خلوت از تنهایی هایت شعرهایم را بخوان و باورم کن. مرا و عشقم را! آنوقت ایمان دارم که از این بیشتر شاعر می شوی!  کودکی ...
16 مهر 1397

قشنگ مامان پنجاه و شش ماهه شد...

یکی باید باشد انعکاس صدایش بپیچد در خانه خنده هایش‌ بشکند در سکوت این خانه یکی باید باشد..‌ آغوشش چون آفتاب گرم و چشم هایشان چون ماه درخشان یکی باید باشد مثلِ تو  بشود ریتم زندگی این خانه هستی قشنگم،ریتم قشنگ زندگیمون مرسی که هستی قشنگ مامان پنجاه و شش ماهه شد،خدایا شکررررت اینروزا حسابی سرگرم و مشغولیم،شما همچنان با علاقه و جدیت کلاس مهد قرآنت رو میری و از این ماه هفته ای دو روز هم میری کلاس زبان،خیلی با علاقه کلاس زبانت رو شروع کردی و امیدوارم مثل کلاس روخوانی حسابی موفق باشی،راستی کلاس خیاطی من هم از اول مهر شروع شده و حسابی سرگرمم کرده،روزها خدارو شکر به خوبی داره میگذره و اوضاع بر وفق مراده،انشاله که آر...
9 مهر 1397