هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

همه ی هستی ما شصت و شش ماهه شد...

زتمام بودنی ها ،تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن،دلم آرزو ندارد همه ی هستی ما شصت و شش ماهه شد خدایا شکرت ...خدایا شکرت... خدایا شکرت این ماه یه ماه شلوغ داشتیم که خدا رو شکر همه ش ختم به خیر شد و بازم خدای مهربون بهمون نشون داد که چقدر دوستمون داره،توی این ماه یه روز که شما هم داخل ماشین بودی میخواستم از دور فلکه دور بزنم که چون سرعتم یه کمی بالا بود و دور فلکه هم آب ریخته بود نتونستم ماشین رو کنترل کنم و زدیم داخل جدول و خدا خیلی بهمون رحم کرد یکی از دوستای مامان و دخترش هم داخل ماشینمون بودند که خدا رو شکر هیچ کدوممون آسیبی ندیدیم و فقط ماشین یه کم آسیب دید،سریع زنگ زدم بابایی،بابایی هم با روی باز و مهربون او...
9 مرداد 1398

چادگان و یه هوای عالی...

امسال تابستون اینقدر هوا گرم بود که ما دوباره پناه آوردیم به چادگون،از روز سه شنبه به مدت سه روز از طرف کار بابایی ویلا رزرو کردیم و با الهام خانم دوست مامانی اومدیم چادگون،هوا عااااالی بود،مسافرت خوبی بود خوش گذشت... خدایا شکرت به خاطر همه چیز عکسای قشنگ سفر با توضیحات در ادامه یه چیز خیلی جالب که امسال چادگون دیدیم این بود که سطح آب خیلی زیاد شده بود نسبت به گذشته و آب تا نزدیک ویلای ما که نزدیک آب بود رسیده بود و ما مسیری که هرسال با ماشین میرفتیم تا به لب آب برسیم پیاده  می رفتیم،خیلی حس خوبی بود  قشنگ مامان یکی از بازیهاتون این چند روز قل خوردن روی سراشیبی چمنا بو د ...
28 تير 1398

جشن پایان دوره روانخوانی

سلام سلام به دختر تلاشگر مامان... بلاخره دور روانخوانی قرآنت تمام شد و خدا رو شکر این مرحله رو هم عالی به اتمام رسوندی،الان دیگه میتونی از روی قرآن بخونی،انشاالله که قرآن حافظ و نگهدارت باشه عزیز دل مامان و بابا چند تا عکس از امروز در ادامه بعد از آزمون همراه دوستات رفتیم خانه و بازی و پارک   اینم جایزه ی دختر مامان    مدرک پایانی دوره روانخوانی ...
10 تير 1398

فرشته ی مامان شصت و پنج ماهه شد...

فرشته دوست داشتنی من تو یکی از زیباترین معجزات زندگی ام هستی یکی از بزرگ ترین شادی هایی که من تاکنون درک کرده ام و یکی از دلایلی که روشنی و خنده و شادی بیشتری در جهانم وجود دارد دوست دارم دختر کوچولوی عزیزم فرشته ی مامان شصت و پنج ماهه شد... خدایا شکرت  این ماه هم خدا رو شکر به سلامتی سپری شد و شما شصت و پنج ماهه شدی تو این ماه هفتمین سالگرد عروسیمون رو سه تایی با یه کیک کوچولو جشن گرفتیم،الهی که همیشه در کنار هم خوشحال و شاد و سلامت و خوشبخت باشیم توی این ماه یه روز داشتید با بابایی بازی میکردید که یه باره انگشت کوچیکه شما خورد روی زمین و خیلی درد گرفت،فکر نمیکردیم چیز مهمی باشه اما بعد از یکساعت ورم کرد و سیاه شد...
9 تير 1398

عشق مامان و بابا شصت و چهار ماهه شد...

تمام فصل ها تویی با تو بهار میشوم... نفس مامان شصت و چهار ماهه شد...خدایا شکرت توی این ماه رفتیم سیسمونی نی نی خاله اختر رو چیدیم و لباسایی که مامانی واسه هلن کوچولو دوخته بود رو واسشون بردیم،اتفاقات این ماه رو به مرور واست گذاشتم و فقط چند تا عکس به جا مونده که واست میزارم. خدایا شکرت به خاطر همه چیز... چند تا عکس از این ماه در ادامه قشنگ مامانی با لباسای مامان دوز،چند تکه کوچولو هم واسه هلن جونم دوختم،الهی که به خوشی تن کنید عزیزای دلم توی این ماه دو سه روزی بابابزرگ اینا مهمونمون بودند،شما داخل باغ با چوب و برگ یه بادبادک و غورباقه درست کردی،داشتی بهم نشون میدادی ازت پرسیدم چی درست کردی گفتی ...
9 خرداد 1398

خواهر که داشته باشی...

روزی که خاله اختر زایمان داشت ما همگی اومدیم بیمارستان،اجازه داخل شدن به شما نمیدادند من پیش شماموندم تا یکی از خاله ها بیاد پیشت که خاله آذر اومد پیشت و ما رفتم پیش خاله اختر،خاله آذر مهربون وقتی ما توی بیمارستان بودم شما رو برده بود پارک و آب بازی و کاری کرده بود که حسابی بهت خوش گذشته بود،وقتی منو دیدی بهم گفتی مامان امروز یه روز فوق العاده بود وبه من خیلی خوش گذشت،اون لحظه خیلی خدا رو شکر کردم به خاطر داشتن خواهری به این مهربونی و خیلی خوشحال شدم واسه تو که خاله هایی داری که از جون واست مایه میزارند،الهی که همه شون خوشبخت باشند و شادی و آرامش مهمون لحظه لحظه ی زندگیشون باشه عکسای گردش دو نفره شما و خاله آذر مهربون در ادامه ...
7 خرداد 1398

یه حس ناب...

خاله شدن خیلی حس عجیبیه  اولش فکر میکنی که فقط یه خواهر زاده ست اما بعدش میفهمی که اون فرزندیه ،که فقط تو به دنیا نیاوردیش خوش اومدی به دنیا  خوش اومدی به قلبامون خوش اومدی به خانواده مون،عزیزدل خاله دنیا جای قشنگیه اما یکم ترسناکه ولی عزیزترینم ما هستیم و هواتو داریم میتونی تا همیشه از داشتن یه عالمه عشق،یه عالمه تکیه گاه ،یه عالمه آدمایی که همه جوره پشتتن خیالت راحت باشه  مبارکمون باشه وجودت بلللللله بلاخره من واسه اولین بار خاله شدم و هستی قشنگم دختر خاله... هلن خاله روز سه شنبه 7 خرداد98 ساعت هشت و ربع چشمای قشنگشو به روی این دنیا باز کرد و با اومدنش تیممون رو کامل کرد و الان ما شدیم 11 نفر...
7 خرداد 1398