هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

اولین ماه محرم دخترم و روز علی اصغر...

دخترم : از خدا برای تو و برای همه به حق علی اصغر امام حسین (ع)عاقبت به خیری آرزو می کنم و امیدوارم شش ماهه امام حسین پشت و پناهت باشه عزیزم ... چند تا عکس از روز شیرخوارگان علی اصغر هستی در حال آماده شدن برای شرکت در مراسم اینم هستی خوشگل مامان که همه ی مراسم رو بغل مامانی خواب بود ...
8 آبان 1393

قشنگترین دلیل زندگی ما هشت ماهه شد...

دردونه ی من دختر گلم الان دیگه تو، هشت ماهه شدی...فدات بشم که از بس ناز و ملوسی دیوونمون کردی همش تو خونه مشغول رقصیدنو دست زدنی گلم. توی این ماه 68سانتی متر قد و 8کیلو وزن داری .رشدت خوبه اما عالی نیست منم همه تلاشم رو میکنم اما شما شیطونی و تلاشهای مامانی متاسفانه خیلی نتیجه نمیده واما خب همین که سالمی خدا رو هزار مرتبه شکر به غیر از وزنت تو بقیه کارات خیلی پیشرفتت سریعه . میخوام از اتفاقات و کارایی که تو این مدت یاد گرفتی بگم: یکی از قشنگترین کارایی که انجام دادی 9 شهریور ساعت 1 وخورده ای شب بود که واسه اولین بار لبای غنچه و خوشگلت رو روی لپای من گذاشتی و بوسم کردی چهار دست و پا رو کامل میری،خودت میشینی،دست به وسا...
9 مهر 1393

دومین آتلیه هستی در هفت ماه وسیزده روزگی...

شنبه 22شهریور 93 واسه دومین بار دختر بامزه و تپل و دوست داشتنیم رو بردیم آتلیه شازده کوچولو.شما به تازگی نشستن رو یاد گرفتی و با تکیه میتونی واسه چند ثانیه بایستی.یه کوچولو آبریزش داشتی ولی علائم دیگه ای از سرما خوردگی نداشتی اما بازم خیلی خوش اخلاق بودی واسه عکس و با وجود سن کمت خیلی همکاری کردی.خیلی عکسات خوب شد و اصلا نمیشد ازشون گلچین کرد چون واقعا همشون عالی بودند.یه آلبوم ایتالیایی واست سفارش دادیم و گفتیم که همه عکسات رو داخلش استفاده کنند.خیلی آلبومت خوشگل شده بود خوشگل خانوم مامانی توی این تاریخ شما هفت ماه و سیزده روز سن داری کوچولوی دوست داشتنی   بریم به سراغ عکسای خوشگل وبامزه هستی جوونم از این عکست ...
22 شهريور 1393

من و زادگاه مادری ام ...

جمعه 27 تیر 93 واسه اولین بار رفتیم زادگاه مادری ام .یعنی شهرستان ایزدخواست فارس.واسه شبهای قدر با خاله ها ومامان بزرگ زنونه رفتیم شهرستان . سفر خوبی بود بهمون خوش گذشت.شما مثل همیشه دختر خوب و خوش اخلاقی بودی. فکر نمیکردم اینقدر توی جمع راحت باشی اصلا بهونه نمی گرفتی و حسابی توی دل همه جا باز کرده بودی. همه عاشق این حرکتت شده بودند که دوربین رو میگرفتند جلوت وبه شما میگفتند لبخند و شما مثل گل از هم باز میشدی . خیلی همه اخلاقتو دوست داشتند که اصلا بی دلیل گریه نمیکنی.19 شهریور چهارشنبه  هم واسه عروسی دختر خاله مامان(رامش ) دوباره رفتیم شهرستان و جمعه برگشتیم.یه کم آبریزش بینی داشتی که من ترسیدم سرماخوردگیت شدید بشه فرداش یعنی شنبه شما ...
20 شهريور 1393

جوجه ی ما هفت ماهه شد...

عسلم هفت ماهه شد خدایااااااااااااااااا شکرررررررررررررررت انگار همه این روزا مثل خواب گذشت اصلا نفهمیدم چطور شد که هفت ماهه شدی!!!!!! ۵ماه دیگه یک ساله میشی و میدونم این ۵ ماه هم مثل این هفت ماه گذشته مثل برق میگذره بازم میگم خدارو شکر خدا رو صد هزار بار شکر که من شاهد بالیدن و بزرگ شدنت هستم و هر روز میبینم برای یاد گرفتن چیزای جدید چطوری تلاش میکنی و قدرت خدا رو توی لحظه لحظه ی بزرگ شدن تو میبینم کم کم یاد گرفتی که چهاردست وپا بری و شیطونی شدی واسه خودت .روز سوم شهریور ساعت 11.30شب بود که تونستی واسه اولین بار چهار دست و پا بری .بابایی این طرف مبلا بود و شما به عشق بابایی از زیر مبل چهار دست و پا رفتی پیش بابایی. ...
9 شهريور 1393

کوچولوی دوست داشتنی خونه ی ما...

سلام فندق مامان ... هستی دخترم تو اولین نوه خانواده ما هستی، تو با اومدنت شادی خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ رو چند برابر کردی ...هستی گلم تو از همین اول خیلی خوش شانس بودی که اولین نوه ی طرف مامانی هستی و عزیز دل بابابزرگ و مامان بزرگ و خاله ها هستی...حالا میتونم به جرات بگم که بابا بزرگ ومامان بزرگ تورو بیشتر از من دوست دارن چون من جرات ندارم به شما چیزی بگم وقتی میایم خونه مون تا چند روز همه زنگ میزنند و اظهار دلتنگی میکنند واست خیلی خوشحالم که خانواده م اینقدر دوست دارند و اینقدر براشون عزیزی امیدوارم خدا همیشه برامون حفظشون کنه و زنده و سلامت باشند و عروسیت رو ببینند...الهی آمین عکسای هستی گلی با بابابزرگ و مامان بزرگش در ...
10 مرداد 1393

دختر خوش خنده ما شش ماهه شد...

هستی جونم الان شش ماهشه و وارد هفت ماهگی شده.دخترم حسابی بزرگ شده .واکسن شش ماهگی رو هم زدیم و زیاد اذیت نشدی گلم. واکسنت رو توی تاریخ 11مرداد زدیم آخه روز پنج شنبه وجمعه بابابزرگ اینا و خاله ها همگی اومدند باغمون و من واکسنت رو نزدم که تب نکنی و اذیت نشی به جاش شنبه زدیم. صبح شنبه هم بابایی مهربون بردمون مرکز بهداشت که خانم پیله ور مرخصی بود و رفتیم پیش آقای گلی و توی مرکز بهداشت شهید نساجی زدیم. واسه اینکه از واکسن تب نکنی قبل از رفتن بهت قطره استامینفون دادم .البته دفعه اول  همه رو بالا آوردی و بعد نیم ساعت دوباره بهت دادم . وقتی رفتیم مرکز بهداشت اول شما رو قد و وزن کردن که خدا رو شکر همه چی خوب بود و وزن 7کیلو و 250گرم با لباس و...
9 مرداد 1393

روستای گل شکنان...

جمعه 16 تیر با همون همسفرای چادگان رفتیم یکی از روستاهای اطراف .خیلی خوش آب و هوا بود . شما 4 ماه و 7 روزداشتی. دیگه کاملا گردن گرفتی. یادگرفتی با دهنت پورپور میکنی و خودت خیلی میخندی.خیلی دختر خوش اخلاقی هستی حسابی با دوربین رفیقی و وقتی بهت میگیم لبخند خودت میخندی. یکی ازدوستامون هم اونجا باغ داشتند ما رو بردند اونجا. باغشون پر از آلبالو و آلوچه بود. روز خوبی بود هوا فوق العاده عالی بود. اینم عکسای هستی خوش اخلاق مامان   هستی و کارجدیدش                     ...
17 تير 1393

وروجک ما پنج ماهه شد...

روزها از پی هم میگذرند و من هر روز عاشق تر از قبل میشم.عاشق این زندگی قشنگی که با حضور تو دیگه هیچی کم نداره.پنج ماه در کنارت بودن برای من لحظات ناب تکرار نشدنی بود.هر روز صبح به عشق دیدن روی ماهت،به عشق دیدن لبخندهای بامزه ت،به شوق شنیدن صدای دلنشینت بیدار میشیم و شب هنگام با دیدن چهره معصوم و مهربان خفته در خوابت آرام میگیریم.  150 روز از باتو بودن چه زود گذشت...دخترم درحالی پنج ماهگی اش تمام شد که برای من مثل این بود که پنج هفته بیشتر نگذشته زمان چنان می گذرد که گاهی فکر می کنم نمی تونم به زمان برسم...دلبری های دخترکم تمام روزام را پر کرده گاهی با خودم می مونم که چقدر زود داره بزرگ می شه .امیدوارم همیشه سلامت باشی دختر ...
9 تير 1393