هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

لغت نامه هستی خانوم...

لحظه لحظه های ناب زندگی با شیرینی کلامت دلپذیر و به یاد ماندنی خواهد شد.بگو...باز هم بگو تا شیرین کنی همه خاطراتم را... توی این پست تصمیم گرفتم کلماتی که میتونی بگی رو واست اینجا بزارم تا زمانی که بتونی به راحتی و بدون غلط صحبت کنی. تعداد کلماتی که با توجه به سنت میگی که الان دقیقا18 ماه داری تقریبا زیاده و حتی میتونی لغات دو کلمه ای بگی خودت خیلی قشنگ سعی میکنی کلمات رو از توی حرفای ما یاد بگیری و هوشت عالیه وکافیه من یه مطلب رو یه بار بگم سریع یاد میگیری. فدات بشم طوطی خوشگل من ... بفرمایید ادامه مطلب لطفا  دلام = سلام ( وقتی بهت میگم هستی حان یه جایی که میریم اول چی باید بگی خودت میگی ذلام) مسی = مرسی ( دیگه ت...
10 مرداد 1394

واکسن 18 ماهگی هستی جونم رو زدیم...

پنج شنبه 8 مرداد صبح ساعت یه ربع به 8 بابایی به گوشیم زنگ زد که آماده بشیم تا بیاد دنبالمون بریم واسه واکسن شما. منم خودم آماده شدم غذا هم میخواستم آبگوشت بزارم گذاشتم و اومدم شما رو که خواب بودی آماده کردم وقتی خواستم بهت قطره استامینوفن بدم بیدار شدی آخه یه کمی تلخ بود وقتی بیدار شدی گفتی مامان تش(ترش) آخه توی طعمها غیر از ترش هنوز مزه ای رو نمی شناسی .بهت خندیدم شما هم بلند شدی بهت گفتم میخوایم بریم واکسن بزنیم خوشحال شدی و دیدی آماده ای خودت گفتی دشم (چشم ) منظورت عینک دودیت بود قربونت برم که میخوای تیپت کامل باشه بعد هم اومدیم پایین منتظر بابا شدیم تا بیاد .وقتی بابایی اومد رفتیم و خانم پیله ور اول شما رو وزن کرد 10 کیلو و قدتم 80 بود ...
10 مرداد 1394

فندق مامان هیجده ماهه شد...

یک سال و شش ماه از به دنیا اومدنت گذشت و تمام لحظاتش برای ما شیرین بود،بهترین لحظات من و بابا در کنار تو میگذره و همیشه به خاطر شیرین کاری های قشنگ تو دلیل های فوق العاده ای برای خندیدن داریم. از خودت بگم که دیگه برای خودت خانمی شدی ماشاءالله و همینطور حسابی شیطون و وروجک.خیلی از کلمه ها رو میگی.تو کار خونه ام کمکم میکنی البته بین خودمون باشه بیشتر کثیف کاری میکنی.دستمال بر میداری همه جا دستمال میکشی طی میکشی ...خلاصه دخترم به مامانیش کمک میکنه . توی این ماه خاله شکوفه اینا با مامان بزرگ اینا زنونه اومدند خونه مون که شما خیلی با پویا پسر خاله ارتباط برقرار میکردی و صداش میزدی پوآ مهمونی خوبی بود بهمون خوش گذشت . هستی قشنگم،گذشت 18ماه ...
9 مرداد 1394

دختر گلم مثل فرشته ها خوابیده ...

رویاهایت را که دست من و بابا میسپاری، چشمانت را که آرام و بی دغدغه روی هم میگذاری، کنارت بیدارم و لحظه لحظه با صدای نفسهایت زندگی میکنم ... از وقتی تو را دارم خواب هم برایم پر از بیداریست ... ولی من دوست دارم این همه بیخوابی و هوشیارانه خوابیدن را وقتی تو تعبیر قشنگ خوابهای منی "هستی" جاودانه ی من برای دیدن عکسای قشنگ خواب هستی کوچولو بریم ادامه مطلب اینم از عکسای هستی کوچولوتوی تابش که هر وقت گذاشتیمش سریع خوابش برد.بی جنبه ی مامان دوست دارم ... ...
7 مرداد 1394

دختر بابا هفده ماهه شد...

هستی جان هفده ماهگیت مبارک             ۱۷ ماه پيش توي همچين روزي و همچين ساعتي با هزار اميد و آرزو راهي بيمارستان شدم تا بعد از ۹ ماه انتظار فرشته زندگيمون به دنيا بياد و بشه همه عشق مامان و بابا   عزيز دلم تا قبل از اون اگرچه حست مي كردم، باهات حرف ميزدم و خيلي خيلي منتظر اومدنت بودم اما فقط زمانيكه تو رو توي آغوشم گرفتم معناي واقعي عشقو فهميدم  و از اون روز به بعد هر روز عاشق‌تر و عاشق‌تر شدم .تموم لحظه به لحظه زندگيم با عشق به تو ميگذره...صداي نفسهات به من زندگي ميده...وقتي خوابي اينقدر خونه سوت و كوره كه ديوونه ميشم و براي بيدار شدنت لحظه شماري ميكنم، وقتي ت...
9 تير 1394

هستی گلی شونزده ماهه شد...

هستی من از تو نوشتن و سرودن از تو زیباترین کار دنیاست. شاید ندانی ،اما لذتبخش ترین برنامه ریزی هایم وقتی است که برای خندیدن تو برنامه می ریزم. بهترین روز دنیا، روزی است که تو سر حال و سلامتی و می خندی، بهترین روز دنیا روزی است که تو خوب غذا می خوری و من از ترس اینکه مبادا حواست به جای دیگری پرت شود حتی به زور نفس می کشم. بهترین سرگرمی دنیا، بازی های کودکانه با توست،بهترین لحظه دنیا لحظه ای است که مادر صدایم کنی و من بی صبرانه گوشهایم را تیز کرده ام. من بهترین مادر دنیا خواهم بود اگر آرامش را در آغوش من جستجو کنی و بوسه من بر پیشانی بی گناهت خواب شبانه ات را بر هم نریزد. قدمهایت را هر روز ...
9 خرداد 1394

دختر خوب ما پانزده ماهه شد...

تقدیم به دختر یکی یه دونه مون....بهار قشنگ زندگیمون...هستی خانوم عزیزم دخترم چون خنده ی صبح                       امیدی می دمد در خنده ی تو  به چشم خویشتن می بینم از دور                    بهار دلکش آینده ی تو عزیزم دخترم دست طبیعت                             اگر از ابرها گوهر ببارد وگر از هر گلش جوشد بهاری          &nb...
9 ارديبهشت 1394

سنجد مامان چهارده ماهه شد...

خانوم کوچولو چهارده ماهه شدی... مبارکه نفسم ... توی این ماه بیشتر مشغول خونه تکونی بودیم .من که عاشق خونه تکونی ام البته بابایی هم خیلی کمکم کرد و حسابی خونه رو واسمون برق انداخت دست گلش درد نکنه،انشااله خدا سایه ش رو همیشه بالا سر ما حفظ کنه...ان شااله...مهمترین اتفاق این ماه آغاز سال 1394بود... بالاخره سال 93 به پایان رسید و سال 94 آغاز شد  دومین عید نوروزت مبارک گلم   انشالا همیشه مثل بهار سبز و باطراوت باشی. لحظه تحویل سال ساعت 2:15 نصف شب بود و شما خواب بودی.من وبابایی با هم برنامه تی وی رو نگاه کردیم و درکنار شما سه نفری سال نو رو شروع کردیم که البته شما خواب بودی که من و بابایی عید رو به هم تبریک گ...
9 فروردين 1394

عشق بابایی سیزده ماهه شد...

دختر ناز نازی من 13 ماهه شدی و هرروز شیرین و شیرنتر می شی. الان توی ماه اسفندیم ماهی که من عاشقشم.این ماه واسه من پر از انرژی و روح زندگیه،هر روزش واسم پر از حس خوبه مخصوصا این دو سال که خدا شما فرشته ی قشنگ رو به ما داده عید واسم قشنگتره  این ماه در کل خیلی احساس آرامش داشتم چون کارایی که میخواستم واسه شما انجام بدم همه ش به بهترین نحو انجام شد جشن یلدات،جشن دندونی و قدمت و جش تولدت.راستی توی بهمن ماه هم امتحانات ترم یک دانشگاهم بود که خدا رو شکرهمه رو تونستم پاس کنم. فقط بعد از تولد یه چند روزی یه کمر درد خیلی بدی گرفتم که یه کم اذیتم کرد که خدا رو شکر با چند روز استراحت کاملا خوب شد که تو روزای استراحت همه کارا رو دوش بابایی بود ...
9 اسفند 1393