هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

دختر شیرین ما نوزده ماهه شد...

سلام شیرین مامان دخترم نگاه گرمت امید زندگی منه .تمام سختی ها را برای تربیت درست تو به دوش خواهم کشید.الان هدفم فقط یه چیزه: تربیت درست                           تربیت درست                       تربیت درست کاشکی واقعا بتونم به این هدف بزرگم برسم. گاهی موانع انسان رو از رسیدن به هدفش دلسرد می کنه خصوصا اگه موانع محیطی باشه .اما تنها چیزی که بهم امید میده نتیجه کاره.خدایا کمکم ک...
9 شهريور 1394

زندگی بی نظیرما با طعم ناب خدا...

این روزهای زندگی ام گرم می گذرد با تو، به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی ... تویی که برایم از همه چیز بالاتری و از همه کس عزیزتر ... می خوانمت تا دلم آرام بماند . نازنین من ؛همسرم این پنج سال،بی تردید بهترین سالهای عمر منند که رقم خورده اند. من، کنار تو و با تو، درگیر آرامشم. من با تو بهترین زندگی و بهترین های یک زندگی را داشته ام. من با تو خوشبخت ترینم... عزیزم، همسرم،همراه مهربونم،می دونی که با نفسهات جون گرفتم و با لبخندت خوشبختی رو دیدم. می دونی که آغوش گرمت برام سرشار از ارامش و امنیته و می دونی که وجود مهربون و ارزشمندت برام از هر چیزی توی دنیا با ارزشتره. عزیزم، مرد من، همرا...
8 شهريور 1394

هستی شیطون من ...

الان که دارم این پست رو واست مینویسم تو مثل فرشته ها خوابیدی اخه اینقدر توی پارک با بچه ها بازی کردی که حسابی خسته شدی .قبل از اینکه بریم پارک من و بابایی داشتیم شام میخوردیم که شما از توی کابینت آشپزخونه یه بسته پلاستیک آوردی و همه رو ریختی بیرون و حسابی کیف کردی بعدم که ازت میپرسم که اینا رو کی ریخته به من میگی هتی (هستی ).بامزه شده بودی وسط اون همه پلاستیک مامانی هم که دست به عکسش خوبه سریع دست به کارشد... اینم عکسای دختر بلا قربونت برم که می بینی مامانی لبشو گاز گرفته شما هم لبتو گاز میگیری اما همچنان به کارت ادامه میدی    ...
8 شهريور 1394

وقتی هستی خانوم چشم مامانشو دور میبینه...

دیشب وقتی از پارک برگشتیم من توی آشپزخونه بود بابایی هم جلوی تلویزیون بود که دیدم چند دقیقه ای هست که صدای شماا نمیاد وقتی اومدم دیدم داخل اتاقی و بلهههه کاری که دوست داشتی رو بلاخره انجام دادی و رفتی سراغ رژای مامان و حسابی باهاشون کیف کردی وقتی منو دیدی سرتو کج کردی و با خواهش گفتی اتی لپ(یعنی هستی رژ بزنه آخه به رژ میگی لپ) منم دیگه دلم نیومد ازت بگیرم و شروع کردم ازت عکس گرفتن.قربونت برم پرنسس مامان که خودآرایی میکنی دیگه پاک کردنش بماند که چه پروژه ای بود واسه خودش وقتی دستمال مرطوب جواب نداد و مجبور شدیم به صابون متوسل بشیم و بلاخره پاکش کردیم .از دست تو دختر شیطون عکسای هستی خوشگله در ادامه ...
6 شهريور 1394

دخترک شیطون مامان خورده زمین ...

دیشب رفته بودیم پارک. چند تا از دوستامونم بودند شما از اونجایی که عاشق آبی من داشتم از فلاکس آب بر میداشتم که شما اومدی روی پای من تا بتونی فلاکس آب رو باز کنی که تا من اومدم بگیرمت باسر رفتی روی فلاکس آب .الهی مامانی واست بمیره یه کمی گریه کردی اما مثل همیشه که مرهم دردات بوس های من و بابایی با چندتا بوس آروم شدی و دوباره رفتی سراغ فلاکس آب و شروع کردی آب ریختن توی لیوان. بعدم که همراه بابایی رفتی توی اسباب بازیا و کلی بازی کردی. وقتی اومدیم توی خونه دیدم که بینی ت یه کم خراش برداشته بوده و ما توی پارک ندیده بودیم.خودتم یه کمی احساس درد میکردی اما شیر خوردی و خوابیدی خیلی ناراحت شدم و اعصابم خورد شد که دختر صبور من بینی ش اینطوری شده بوده ...
1 شهريور 1394

یه روز خوب با دخترمون...نطنز

الان که دارم واست این پست رو مینویسم ساعت 1.04 شبه و ما وارد روز شنبه شدیم.خیلی خسته ام . شما و بابایی خوابیدید. منم گفتم تا عکسای امروزت داغه پستش رو بزارم . امروز صبح یعنی جمعه صبح رفتیم سرابان نطنز روز خوبی بود. هوا یه کم گرم بود .ما هم کنار مسیر آب نشسته بودیم که دیگه نمیشد شما رو کنترل کنیم مرتب میخواستی بری توی آب. آب هم خیلی سرد بود میترسیدم سرما بخوری سعی می کردم سرگرمت کنم اما با همه ی این اوصاف باز دختر شیطون ما شش بار رفت توی آب و من لباسات رو عوض کردم و دفعه آخر دیگه خودمم اومدم توی آب. خیلی آب خنکی بود واقعا حق داشتی که مدام دلت بخواد بری توی آب.اما قربونت برم تو که میدونی ما طاقت مریضی شما رو نداریم عزیزم.در کل با وجود تو ،هی...
31 مرداد 1394

هستی جونم ممنون که دخترم شدی...

دختر که داشته باشی، با خود تصور می کنی پیچ و تاب شانه را در نرمی موهایش -وقتی کمی بلند تر شوند- و کیف عالم را می بری از انعکاس تصویر خرگوشی بستنشان دختر که داشته باشی، خیال می کشاندت به بعد از ظهر گرم روز تابستانی که گوشواره های میوه ای از گیلاس های به هم چسبیده به گوش انداخته اید -همان هایی که هر که بیاویزدشان از شادی لبریز می شود و خنده ی از ته دل امانش را می برد- دختر که داشته باشی انتظار روزی را می کشی که با هم بنشینید در حیاط خانه مادربزرگ و گل های یاس سفید و زرد به رشته درآمده گرانبهاترین گردن آویز دنیا شود که بیندازیش به گردن دخترت دختر که داشته باشی گاهی دلت می لرزد از فکر اینکه روزی بر شانه مردی دیگر...
26 مرداد 1394

دالی موشه ...دالی هستی کوچولو

دیشب ساعت 2.5 نصفه شب بود که شما اصلا قصد خوابیدن نداشتی و تازه داشتی با مامان دالی موشه بازی میکردی و من ازت میپرسیدم هستی کجاست شما دستات رو میزاشتی جلو چشمت وقتی بر میداشتی میگفتی دالی. وای مامانی نمیدونی چقدر عاشق این عکسای دالی کردنتم چون چشمات قبل از لبات میخنده الان هم یکیشو انداختم رو صفحه گوشیم و هر بار گوشیم رو باز می کنم کلی قربون صدقه ت میرم. وقتی با اون دستای کوچولوت صورتتو میپوشونی و فکر میکنی چون خودت ما رو نمیبینی ما هم شما رو نمیبینیم میخوام بخورمت. عکسا در ادامه                          ...
17 مرداد 1394

امروز خودت واسه اولین بار گفتی خاله...

الان که دارم این پست رو واست میزارم وارد روز چهارشنبه شدیم شما الان 18 ماه و 5روز سن داری.این دختر شیطون من نمیرفت بخوابه تا منم بیام از کارای خوشمزه ش بنویسم نشسته بود روی صندلی توی آشپزخونه واسه مامانش زبون میریخت و دلبری میکرد الهی فداش بشم من.دیشب داشتیم میرفتیم با بابایی پارک آخه شما گفتی دوست بخوام ما هم آوردیمت پارک پیش دوستات توی مسیر که داشتیم میومدیم خاله آذر زنگ زد من داشتم از خوشمزگی های شما واسش میگفتم که یاد گرفتی صدای زنبور رو در میاری و میگی بیز بیز که خاله گفت گوشی رو بدم به شما که وقتی دادم شما خودت بدون اینکه من چیزی بگم گفتی آله و خاله آذر رو حسابی خوشحال کردی.قربونت برم که خودت تشخیص میدی که با کی داری صحبت میکنی،فدات ب...
14 مرداد 1394