هستی دنیای مامان و بابا

من دارم مامان میشم ...خداجونم شکرت...

سلام عزیز دل مامان. توی این وبلاگ قراره خاطراتتو برات بنویسم؛ از اولین روزی که فهمیدم توی دل من به وجود اومدی تا زمانی که بزرگ بشی؛ ان شاء الله روزی خودت با دستات ادامه ش بدی و روزای قشنگتو ثبت کنی... هجدهم خرداد ماه سال نود و دو روزی بود که فهمیدم دارم مادر می شم! یک ماهی میشد که اقدام کرده بودیم واسه بارداری و من احساس میکردم به همین زودی دارم مادر میشم. چون تصمیم داشتم بابا محمود رو از این اتفاق سورپرایز کنم واسه همین از حسم هیچی بهش نگفتم.یه روز صبح به بابایی گفتم که باید برم مرکز بهداشت.بابایی صبح زود بردم اونجا منم بعد از اینکه بابایی پیاده م کرد سریع آژانس گرفتم و یواشکی رفتم آزمایشگاه و آزمایش بارداری دادم به کسی ...
20 خرداد 1392