هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

فرشته مامان زمینی شد...

چه زیباست لحظه های آمدنت را به انتظار نشستن ... چه دل انگیز است و چه شوقی دارد دیدن روی ماهت برای اولین بار ... و چه خاطره انگیز و شیرین است قدمهای کوچکت را در زندگیمان گذاشتن و لحظه لحظه گام برداشتنت به سوی سعادت و خوشبختی وهر چه که زیبایی هست دخترم ... صبح یک روز سرد زمستونی توی بهمن ماه خدا منو لایق مادر شدن دونست و یه پرنسس ناز بهم هدیه کرد.                                            &nbs...
9 بهمن 1392

سیسمونی دخترمون...

عزیزدل مامان وبابا روز شمار تولدت داره کم کم یک رقمی میشه و ضربان قلب من صد رقمی ،گاهی حس میکنم بیرون اومدنت را دوست ندارم ،احساس میکنم الان متعلق به خود خود منی.احساس میکنم تولدت به معنی تقسیم کردنت با بقیه ست ولی از طرفی در انتظار شنیدن صدای گریه هات لحظه شماری میکنم .واسه بغل کردنت،چلوندنت،واسه اینکه به همه نشون بدم که منم یکی از فرشته های خدا را دارم.روزی صد بار به لحظه تولدت ،به اولین گریه هات ،به اولین بار که لمست میکنم فکر میکنم که با فکرش هم تمام وجودم به لرزه میفته. بالاخره خرید و چیدمان سیسمونیت تموم شد،دست بابابزرگ و مامان بزرگ و خاله ها و بابای مهربونت درد نکنه،همگی خیلی زحمت کشیدند واسه اتاقت. برای 5شنبه ...
6 دی 1392

من دارم مامان میشم ...خداجونم شکرت...

سلام عزیز دل مامان. توی این وبلاگ قراره خاطراتتو برات بنویسم؛ از اولین روزی که فهمیدم توی دل من به وجود اومدی تا زمانی که بزرگ بشی؛ ان شاء الله روزی خودت با دستات ادامه ش بدی و روزای قشنگتو ثبت کنی... هجدهم خرداد ماه سال نود و دو روزی بود که فهمیدم دارم مادر می شم! یک ماهی میشد که اقدام کرده بودیم واسه بارداری و من احساس میکردم به همین زودی دارم مادر میشم. چون تصمیم داشتم بابا محمود رو از این اتفاق سورپرایز کنم واسه همین از حسم هیچی بهش نگفتم.یه روز صبح به بابایی گفتم که باید برم مرکز بهداشت.بابایی صبح زود بردم اونجا منم بعد از اینکه بابایی پیاده م کرد سریع آژانس گرفتم و یواشکی رفتم آزمایشگاه و آزمایش بارداری دادم به کسی ...
20 خرداد 1392