هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

عشق مامانی 25 ماهه شد...

دخترم،تمام هستی من؛ چقدر زود بزرگ میشوی؟برای چه این همه شتاب داری؟برای من هیچ لذتی بالاتر از تماشای بالیدنت نیست،اما اینگونه که تو می روی میترسم به گرد پایت هم نرسم،میترسم از تو جا بمانم. هستی زیبای من!خورشیدکم!انگار همین دیروز بود که من صدف تو بودم و تو مروارید من!انگار همین دیروز بود که مرواریدم را به دریای پرتلاطم این دنیا سپردم تا جایی بیرون از من زندگی کند،بیرون از من نفس بکشد و بیرون از من ببالد.تو آنقدر کوچک بودی که حتی توان شیر خوردن هم نداشتی.فقط خدا میداند که من چقدر سخت و چقدر شیرین آن روزها را گذراندم. میوه دلم!روزهایی که میگذرند هرگز باز نمیگردند و روزهایی می آیند که من امروز برای آمدنشان ل...
9 اسفند 1394

پروژه از شیر گرفتن گل دخترمامان...

امروز صبح بلآخره تصمیم گرفتم توی سن دوسال و نه روزگی از شیر بگیرمت،تصمیم سختی بود البته من مشکلی نداشتم(نه مطمئن نیستم،بهتره بگم مشکل زیادی نداشتم)درکل من اصولا" این جور مسایل دخترم رو با عاطفه مادری قاطی نمی کنم.وقتی دخترکم درد داره دل من هم از درد فشرده میشه ولی میدونم بعضی از دردها برای رشدش لازمه مثل واکسن،دندون درآوردن.من اساسا" معتقدم وجه ی مادر باید مقتدر و در عین حال مهربون باشه البته این تصمیم از این جهت سخت هست که دخترم میخواد از یک مرحله سخت بگذره و وارد بخشجدیدی از زندگیش بشه.بخشی که شبهاش کاملا" با الان فرق خواهد داشت.میدونم بزرگ میشه،میدونم این روزها میگذره.من با تمام وجودم این دو ...
19 بهمن 1394

ما از سفر برگشتیم با یه عالمه حال خوب...

سلام دخترک خوشگل مامان.همونطور که توی پست قبلی گفتم یه سفر چهار روزه به مشهد مقدس داشتیم.روز چهارشنبه ساعت 9صبح ازخونه زدیم بیرون و واسه ساعت 11 فرودگاه بودیم.ساعت 12.30پرواز داشتیم که با یه ساعت تاخیر انجام شد و ما نزدیک ساعت 2.40 ظهر مشهد بودیم.وقتی رسیدیم هتل و اتاقمون رو تحویل گرفتیم یه دوش گرفتیم و حاضر شدیم و سه تایی رفتیم حرم.وقتی گنبد طلایی امام رضا رو دیدم فهمیدم تا چه اندازه دلم امام رضا میخواسته و بهش نیاز داشتم بابایی شما رو دنبال خودش برد تا من راحت باشم.حرم نسبتأ خلوت بود و رسیدن کنار ضریح کار خیلی سختی نبود.تا ضریح رو دیدم اشکام بی اختیار پایین میومد نمیدونم چرا انگاری یه باره بند دلم پاره شده بود رفتم کنار ضریح و حسابی باها...
18 بهمن 1394

سفر به مشهد با دخترم...

هستی جونم فردا سه تایی داریم میریم پابوس امام رضا چندوقتی بود خیلی دلم هوای مشهد رو کرده بود به بابایی که گفتم بهم گفت انشاله توی یه فرصت مناسب میبرمتون.دیگه چیزی نگفتم و منتظر شدم تا آقا بطلبتمون.تا اینکه شب تولدت وقتی که خاله آذر هدیه بهت یه چمدون داد بابایی هم خبر مشهد رفتنمونو داد و گفت میخوایم چمدون خوشگل خاله آذر رو افتتاح کنیم،خیلی خوشحال شدم بابایی گفت میخوایم واسه روز تولد مامان مشهد باشیم آخه پنجشنبه 15 بهمن تولدمه و مامانی 29 ساله میشه،خیلی حس خوبی دارم و خیلی خوشحالم که تولدم رو در کنار حرم امام رضا هستیم انشاله امیدوارم به سلامتی بریم و برگردیم و سفر خوبی داشته باشیم.تصمیم داشتم شنبه 10 بهمن یعنی دقیقا فردای روز تولدت وقتی از ...
13 بهمن 1394

سفارش جلد اول دفتر خاطرات هستی کوچولو...

پست آخر از جلد اول هستی جان بلاخره جلد اول کتابچه ی خاطراتت آماده شد و من موفق شدم بعد از یه عالمه شب زنده داری و تلاش و خستگی وبلاگت رو به روز کنم و روزهای قشنگ این دو سال رو برات ثبت کنم خیلی کار سختی بود اما ارزشش رو داشت،من که از خوندنشون خیلی حس خوبی پیدا میکنم ومیدونم که تو هم وقتی بخونی پر از حس خوب میشی و امیدوارم خیلی زود بزرگ بشی و خودت هر لحظه و هر ثانیه از زندگی قشنگت رو با دستای خوشگلت ثبت کنی دخترم من سعی کردم تمام اتفاقات این دو سال رو با زمان خودش برات اینجا بنویسم و دلیل اینکه بعضی از تاریخ ها مربوط به قبل از ساخت وبلاگته اینه که میخواستم هر مناسبت در زمان خودش ثبت بشه و کاملا به ترتیب باشه من تا اونجایی که ذ...
10 بهمن 1394

پرنسس ما دوساله شد...

دخترم در کمال ناباوری من دوساله شد.بعضی از وقتها توی زندگی یکسال به اندازه یک عمر طول میکشه و بعضی وقتها اینقدر سریع میگذره که قابل باور نیست.من تمام سعیم رو کردم تا از لحظه لحظه با هستی بودن لذت ببرم و دچار روزمرگی نشم و به داشتنش عادت نکنم. سعی کردم هر روز برام یک روز تازه باشه با یک عالمه اتفاقهای تازه و عالی.الان که به دختر دوساله ام نگاه میکنم به روزهایی فکر میکنم که دلم می خواست بدونم چه شکلیه،به لحظه اولی که دیدمش و در باورم نبود که این تا چند ساعت قبل توی دلم بوده،روزهایی که درد میکشیدم و شیر میدوشیدم تا حتماً دخترکم آغوز بخوره،به لحظه هایی که بهش شیر میدادم، اون روزهایی که فکر میکردم اگه نتونم بهش شیر بدم مادر بودنم ...
9 بهمن 1394

یه سورپرایز شیرین...

امشب آقا علیرضا و خانومش(پسر دایی نادر) اومدند خونمون،مینا جون صبحی زنگ زد و گفت که شب اگه خونه هستید میخوایم بیایم اونجا.ساعت نزدیک به 8 بود که اومدند،وقتی اومدند دیدیم یه کیک تولد به شکل زنبور با یه شمع شماره 2 و یه سکه واسه هستی آوردند خیلی سورپرایز شدیم گفتند چون واسه تولد هستی نیستیم خودمون دوست داشتیم واسش یه کیک بگیریم با این کارشون خیلی خوشحالمون کردند و شما که دیگه از همه بیشتر خوشحال شده بودی واسه شمعش چونکه عاشق فوت کردن شمعی تا تولدت 4روزه دیگه مونده نفسم امروز بلاخره بعد از یه عالمه مقایسه کیکت رو سفارش دادم طرح سفید برفی و هفت کوتوله رو انتخاب کردیم که به نظرمون طرح خوشگلی بود از بس این چند روز حرف تولدت بود شما هم امروز می...
5 بهمن 1394

تربچه ما بیست وسه ماهه شد...

سلام دختر قشنگ و شیرین زبونم ... یک ماهه دیگه هم گذشت وشما بزرگتر و خانوم تر شدی. شمارش معکوس شروع شده و شما داری دو ساله میشی.هورااااااااااااااااااااااااااااااا... این روزها فقط بلبل زبونی میکنی و منم هزار بار بغلت میکنم و میبوسمت .امروز اومدی و بغلم کردی و بهم میگی : مامان یه عالمه دوست ندارم.بعد بهم میگی شما ناراحت شو  منم با ناراحتی نگاهت کردم میگی نه یه عالمه دوست دارم 💕💕💕 حالا خوشحال باش وقتی از دستت ناراحت میشم، بعد از چند دقیقه بهم میگی :مامان جونم ذذرت میخوام بخشید دیجه تچرار نمیشه دیجه خوشال باش(معذرت میخوام ببخشید دیگه تکرار نمیشه دیگه خوشحال باش).بعد اگه خوشحال نشم میگی پس خوشحال باش میگم خوشحالم...
9 دی 1394

دومین شب یلدای هستی جون...

یلدا ی خوشبختی ما وقتی رقم خورد که جمع دو نفره ی من و بابا محمود با تو عاشقانه ترین سه نفره ی دنیا شد ... از یلدا ی پارسال که با صدای خنده هات یک دقیقه که نه یک عمر به عمر شادیهایمان اضافه شد تا یلدا ی امسال که با شیرین زبونیات، یلدا برامون شیرین ترین شب سال شد...لحظه لحظه خدا را برای داشتنت شکر گفتیم و امشب بیشتر از هر شب برایت یلدا یی شدن عمر خوشبختیت را آرزو کردیم ... هستی جوونم خیلی دوست داریم ...یلدات مبارک نفسم امشب دومین شب یلدایی بود که دخترگلم این شب طولانی رو با حضورش واسمون دوست داشتنی تر کرد.ما امروز ظهر از اصفهان برگشتیم آخه بابایی از شنبه تا امروز کلاس داشت و ما از جمعه بعد ازظهر رفتیم خونه بابابزر...
1 دی 1394