هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

سیزده بدر بارونی...

سیزده بدر امسال ابرها خیلی سخاوتمند شده بودند و به قدری بارون بارید که بی شک غبار غم رو برای همیشه با خودش برد وجویبارها رو سرشار از آب روان کرد تا کاروان سبزه های هفت سین در اون به حرکت در بیاد امسال سیزده بدر رو بادوست بابا آقا مصطفی(بابای مهتا جون) اینا توی باغ بودیم یه روز بارونی فوق العاده،خیلی هوا معرکه بود ما هم رفته بودیم زیر آلاچیق و به تماشای رحمت خدا نشستیم و لذت بردیم مثل همیشه دیدن بارون برای من یکی از لذت بخش ترین هاست مخصوصا" اگه کنار عزیزای دلم باشم . راستی به خاطر هوای بارونی نتونستیم سبزه گره بزنیم چون بارون خیلی شدید بود انشاله سال دیگه در کنار هم به دلخوشی و سلامتی حتما سبزه گره خواهیم زد روز خوبی بود خوش گذشت ...
14 فروردين 1395

اولین باری که هستی مزه ی خمیردندون رو روی مروارید دندوناش حس کرد...

دختر کوچولوی من به مسواک میگه مسگاف دیشب واسه اولین بار هستی کوچولو به کمک مامانش دندونای خوشگلش رو مسگاف زد چند وقتی بود که دیگه میخواستم کم کم پروژه مسواک زدنتو شروع کنم تا اینکه دیشب وقتی میخواستی بخوابی گفتی واست قصه بگم منم یه داستان ساختگی از خودم ساختم در مورد مسواک و دندان اینقدر داستان رو با هیجان برات تعریف کردم که همون لحظه بلند شدی و گفتی مامانی من میخوام مسگاف(مسواک) بزنم منم مسواک و خمیر دندونت رو آوردم و بهت یاد دادم،که خیلی هم زود یاد گرفتی و خیلی ام دوست داشتی البته کوچولوتر که بودی با مسواک انگشتی واست مسواک میزدم اما الان اینقدر خانوم شدی که مسواک و خمیر دندون میزنی بعدم به عنوان جایزه تخم مرغ های هفت سین رو که خیلی د...
13 فروردين 1395

گل مامان بیست وشش ماهه شد...

هستی من،روزای کنارت بودن خیلی شیرین و قشنگه...خیلی مااااه شدی،دخترک مهربون و دوست داشتنیِ ما یه عااالمه جمله ی تازه میسازه و حسابی مارو غافلگیر میکنه! خیلی شیطون شدی و گاهی این شیطونیات از حوصله من خارجه که البته نمیدونم من کم حوصله تر شدم یا شما شیطون تر برای خواب ظهرت خیلی اذیت میکنی اما با این همه خیلی دوست داریم و خدا رو شکر که تنت سالمه و حالت خوبه و انشاله خدا نگهدارت باشه دختر قشنگم وقتی خرابکاری میکنی و مزاحمت میشم!!!!میگی مامانی شما برو آشمزونه خودت !(برو آشپزخونه) از دستت که ناراحت میشم میگی:"مامانی بخند!"وقتی نمیخندم میگی:"مامانی چرا خنده ت نمیاد؟"و خودت با صدا میخندی!!و تا وقتی با صدا نخن...
9 فروردين 1395

ز کوی یارمی آید نسیم باد نوروزی (سومین نوروزباهستی جون)

خوشگل مامان عیدت مبارک اولین پست سال جدید... سلام دختر قشنگم عیدت مبارک خوشگلم،توی اولین روزای سال جدید مامانی از ته ته دلش آرزو میکنه وبلاگت امسال پر بشه از اتفاقات قشنگ و لحظات خوب.امیدوارم هر لحظه از سلامتی و سرخوشی و خوشحالیو آرامش و خوشبختی و برآورده شدن آرزوهامون و موفقیت هایی که توی این سال جدید داریم بنویسم. این سومین بهاریه که با وجودت زندگی ما بهاری تر شده دخترم و هرسال با وجودت عاشقانه تر به استقبال بهار میریم. امسال یه کوچولو هفت سین رو بهتر درک میکردی و واسه اولین بار توی چیدن هفت سین به مامانی کمک کردی و خیلی ذوق کرده بودی وقتی هفت سین مون کامل شد.انگار از هفت سین سنجدش رو خیلی دوست داشتی،چون م...
8 فروردين 1395

نرم نرمک میرسد اینک بهار...آخرین پست سال 94

هستی جونم الان توی آخرین لحظات سال 94 هستیم،شما و بابا محمود خوابیدید سال 94 با همه خوبی ها و بدی هاش گذشت و کم کم داریم وارد سال 95 میشیم...دخترکم من میدونم که روزهای خوبی در راهه...روزهایی که شاید من بهتر و بهتر دنیا رو درک کنم و شاید بتونم مادر بهتری برای تو و همسر بهتری برای بابا باشم...به این روزهای خوب ایمان دارم و میدونم که روزهای قشنگتری توی راهند اینو قلبم بهم میگه...و تمام امیدم به خداست خداییکه مهربونترینه و هرجا بهش اعتماد کردم جوابمو داده... بازم ازش میخوام که عشق و آرامش زندگیمون رو هر لحظه بیشتر و بیشتر کنه... یه عالمه آرزوهای خوب توی دلم دارم برای همه... برای تو دختر نازم که تمام خوشیهای ما تو این دنیا بسته به خنده های ...
29 اسفند 1394

خونه تکونی قصر کوچولو و قشنگمون تمام شد...

عزیزم بالاخره با کمک های شایانی که شماو بابایی کردید خونه تکونیمون تموم شد و الان یه ملکه خسته البته با یه قصر تمیز اینجا نشسته. شما خیلی شیطونی کردی،گاهی اوقات که بالای نردبان بودم و چیزی میخواستم خیلی سریع میدادی دستم و منم کیف میکردم از داشتن دخترم و گاهی هم باید فقط میگفتم هستی نکن هستی بشین هستی دست نزن خطرناکه... اما در کل بودنت خیلی خوبه امیدوارم خدا واسمون حفظت کنه دختر شیرین زبون من...الهی آمین حالا خونه مون کاملا برق میزنه،و قتی خونه تمیز باشه کاملا میشه بوی عید و اومدن سال جدید رو احساس کرد مثل هر سال این روزا بی دلیل خوشحالم البته بی دلیل هم نه... تو و بابایی قانع کننده ترین دلیل برای شادی و خوشحالی من ...
28 اسفند 1394

سی دی بلاگ هستی جون رسید...

سلام خوشمزه ی مامان بالاخره دیروز بعد از ظهر پس از حدود دو یک ماه و نیم انتظار سی دی بلاگت به دستمون رسید.خیلی عالی بود،خاطرات این دو سال به صورت یک کتاب الکترونیکی و خیلی با سلیقه همراه با موزیک زیبا ورق میخوره.تمااااااااااام خاطرات این دوسال برام یادآوری شد.خلاصه که خیلی از این امکان "سی دی بلاگ " نی نی وبلاگ خوشم اومد.همیشه بعد از هر پستی یک بک آپ یا پشتیبان از وبلاگ میگرفتم اما الان خیالم راحت شد که دیگه هیچ وقت تحت هیچ شرایطی  این دو سال رو از دست نمیدم.دست همه دست اندرکاران درد نکنه البته یه ایرادای کوچولویی داشت اما بازم عالی بود...خیلی خوب بود و خوشگل... مبارکت باشه مامانی کتابچه خاطرات دیجیتالت... ...
27 اسفند 1394

دلم گرفته ...

دخترم الان که دارم این پست رو واست میزارم داریم روزای آخر سال رو سپری میکنیم. دوباره ماه اسفند شده و همه چیز بوی عید گرفته؛این روزهای آخر سال من رو یاد خونه تکونی های بچگی میندازه،تو اون شلوغ پلوغی خونه تکونی،کلی بازی و سر و صدا می کردیم،روی رختخوابها که واسه دوختن ملحفه ها وسط خونه بود چقدر بپر بپر می کردیم،وقتی که عروسک خاک خوردمون یا یکی از گم شده هامون از پشت یکی از کمدها پیدا می شد، چقدر هیجان زده می شدیم . یادش بخیر... موقع شستن فرشها که می شد  ما بچه ها دیگه سر از پا نمی شناختیم،فرشها که از کف اتاق جمع می شد تو اتاق خالی  کلی بازی می کردیم و از انعکاس صدای خودمون به وجد می اومدیم،بعد می رفتیم تو حیاط که مثلا&quo...
20 اسفند 1394

خدایامواظب عموی خوبمان باش وسلامتی راتقدیراین لحظاتش قرار بده...

شنبه صبح خاله اختر زنگ زد و گفت حال عمو کرامت بد شده و بردندش بیمارستان و واسش دعا کنید،خیلی ناراحت شدم اما اون لحظه ای که خاله اختر گفت اصلا فکر نمیکردیم که قضیه به این حدجدی باشه که نزدیکای ظهر خاله اختر با گریه زنگ زد وگفت حالش خیلی بده و رفته توی کما و واسه یه لحظه کاملا" تموم کرده و دوباره احیاش کردند و فقط قلبش برگشته.خیلی روز بدی بود فقط گریه و دعا میکردیم عمو کرامت در واقع عموی بابابزرگه اما از عموی واقعی خیلی به ما نزدیک تره و همیشه یه بخش ثابت و همیشگی از خاطرات کودکی ما بوده.شبهای بلند زمستان و شبهای گرم تابستان با وجود خانواده عمو کرامت بود که واسه ما همیشه کوتاه ترین و لذت بخشترین ساعات بود،ما همیشه با هم لحظات خوشی داش...
10 اسفند 1394