هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

تولد سی سالگی مامان آرزو در آغازین روزهای ورود دخترم به سه سالگی..

چه چیزی تو عمق چشاته که من یک نگاه تو رو به یک دنیا نمیدم که بعد از تماشای چشمای تو از زمین و زمان عاشقانه بریدم تو با کل رویای من اومدی تا تو سی سالگی باورم زیر و رو شه که زیباترین خط شعرای من از تماشای چشم تو هر شب شروع شه اومدی تا بره فصل دیوونگی شدی آرامش کل این زندگی با تو هر ثانیه عاشقانه است برام آرزوهامو از کی به جز تو بخوام امروز پانزدهم بهمن ماه 1395و من دیشب شمعهای 30 سالگیم را فوت کردم و به میمنت و مبارکی سی ساله شدم سی سال از عمر من گذشت،120 فصل،فصلهایی که هم سبزی بهار را در من داشت و هم یخبندان زمستان.هم حرارت تابستان و هم زردی پاییز. البته میتونم بگم ...
15 بهمن 1395

تولد بازی همچنان ادامه داره...

دیروز صبح وقتی داشتیم ریخت و پاش های تولدت رو جمع میکردیم خاله آذر بادکنک هایی که بابایی باز میکرد رو میبرد میریخت داخل تختت امروز صبح که از خواب بیدار شدی وقتی بادکنک هاتو داخل تختت دیدی گفتی که میخوای لباس تولدت رو بپوشی و بری وسط بادکنکا منم لباس تولدت رو تنت کردم و رفتی وسط بادکنکا و یه عالمه تولد بازی کردی،منم دیدم دیروز توی تولد یادمون رفته با این تل پاپیون بامزه ازت عکس بگیریم این بود که از فرصت استفاده کردم و چند تا عکس ازت گرفتم البته با این تل داخل فیلمت خیلی رقصیدی اما باهاش عکس نداشتی عکسای عشق مامانی در ادامه اینم عکسای نفس مامان که اشک مامانی رو درمیاری تا چند تا عکس ازت بگیرم  اما من اینقدر میگیرم تا بل...
12 بهمن 1395

پرنسس ما سه ساله شد...

پرنسسم امروز سالروز میلاد توست و من هنوز همچون سالهای گذشته در حیرتم از داشتنت و امروز بی نهایت خوشحالم که در کنار تمام داشته هایم تو کامل کننده خوشبختی ام هستی شیرین من نمی دانم به چه زبان بابت تمام آنچه که با شکفتنت ارزانی ام کرده ای را سپاسگذار باشم چشمها،گوشها،زبان و قلبی را که پیش از تو داشته ام نه به یاد می آورم و نه دوست دارم که به یاد بیاورم با تو من دوباره زنده شدم تو به آن قالب گذشته من روح بخشیدی همین روحی که دیگران به خاطرش مرا مادر خطاب میکنند من الان مادر یک پرنسس سه ساله ام دختری که میپرستمش اگر شرک نباشد و نفس میکشم تمام هوایی را که تنفس میکند برایش هزارا...
9 بهمن 1395

جان جانانم سی وشش ماهه شد...

من نه بهشت میخواهم،نه آسمان و نه زمین بهشت من و زندگیم،نفسهای آرام کودکی توست که در آغوشم رویای آرزوهایت را میبینی من هیچ نمیخواهم،هیچ...هیچ روزی به من تعلق ندارد همه ی روزها و ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه های من تویی من دست کودکیت را میگیرم تا به فردای انسانیت برسانم که این رسالت من است بر تو و هیچ منتی از من بر تو وارد نیست که من با اختیار و عشق تو را به این دنیای پر آشوب فرا خوانده ام  بهترین اتفاق زندگی ما،تولدت مبارک سلام گل مامان،خیلی خوشحالم که دارم سه ساله شدنتو میبینم و از خدای خوبم عاجزانه میخوام که تو رو واسه ی ما و ما رو واسه ی تو حفظ کنه،الهی آمییین ... این ماهی که گذشت ماه پرکاری...
9 بهمن 1395

سه نفری در تدارک تولد هستی جوون...

الان که دارم این پست رو میزارم ساعت 2 بعد از نصف شبه و الان شما و بابایی از فرط خستگی خوابید،آخه فردا شب تولدتهههههههههه  و سه تایی امشب در تدارک فردا شب بودیم البته  حدود یک ماهی میشه که در تدارک هستیم،خرید تم و پارچه و سفارش لباس و کیک و بیسکوییت های رنگین کمان رو توی دی ماه انجام دادیم،امروز هم از صبح که بیدار شدم مشغول پختن بیسکوییت و درست کردن ژله ها شدم عصر هم همراه بابایی رفتیم خرید هدیه واسه عشق مامان و یه کمی خرید هم داشتتیم انجام دادیم،شب هم با کمک همدیگه سه نفری جایگاه تولدت رو درست کردیم که خیلی خوشگل شد شما خیلی خوشحال بودی و حسابی کمک کردی،بابایی خیلی خسته شد آخه این همه بادکنک رو خودش تنهایی باد کرد منم نشستم ...
7 بهمن 1395

یکی یکدونه ی مامان سی و پنج ماهه شد...

سلام دختر یکی یکدونه م 35 ماهگیت مبارک خوشگلم​​ عزیزدلم هر روز داری بزرگ و بزرگتر میشی و من بیشتر از قبل عاشقت میشم این روزا همه ی حرفات در مورد تولدته،بیصرانه منتظر روز تولدتی و خیلی در موردش صحبت میکنی،مامان و بابا هم در تدارک تولد رنگین کمانی شما هستند و همه ی تلاشمون رو  میکنیم تا بتونیم یه جشن در خور شأنت برات بگیریم،این روزا همه کار من شده اینکه دنبال ایده و لباس و مدل کیک و.... باشم واسه تولد عشقم شما هم که خدا رو شکر خیلی خوشحال  و سرحالی ،هنوزم خیلی به سی دی دیدن علاقه داری و همه ی شخصیت های  کارتونی رو میشناسی تازگیا به مرد عنکبوتی(به قول خودت مر د پنجا گوتی) علاقمند شدی  و به بابای...
9 دی 1395

سومین شب یلدای هستی جون...

امشب یلداست... شبی که پاییز،درهر ثانیه از تو رد می شود و می گذرد؛ برگ های رقصان پاییز از دور نظاره گر چشمانت هستند و آرام می نگرند تا ببینند چگونه برایشان دست تکان می دهی.خیلی تلاش نکن،پلک پاییز سنگین شده و دارد در خواب زمستانی فرو می‎رود. می بینی،تنها همین چند دقیقه ناقابل می تواند از یک شب عادی و همیشگی تو   یلدا   بسازد؛ یادمان باشد با آمدن زمستان، مشعل باهم بودن را روشن بگذاریم تا سردی فاصله ها به خانه ها راه نیابد. امشب یلداست... شبی که پاییز،درهر ثانیه از تو رد می شود و می گذرد؛ می دانی که تا نوروز تنها نود روز باقی است و تو در فصل سپید سرما،دلگرم آینده ای هستی که بهاران است. با اشعار گرم حافظ ،خود را برا...
1 دی 1395

دو قدم مانده که پاییز به یغما برود...

دو قدم مانده که پاییز به یغما برود این همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد... دل ِ تنها به چه شوقی پی ِ یلدا برود؟ گله هارابگذار! ناله هارابس کن! روزگارگوش ندارد که تو هی شِکوه کنی! زندگی چشم ندارد که ببیند اخم دلتنگِ تو را... فرصتی نیست که صرف گله وناله شود! تابجنبیم تمام است تمام!! مهردیدی که به برهم زدن چشم گذشت.... یاهمین سال جدید!! بازکم مانده به عید!! این شتاب عمراست ... من وتوباورمان نیست که نیست!! زندگی گاه به کام است و بس است؛ زندگی گاه به نام است و کم است؛ زندگی گاه به دام است و غم است؛ چه به کام و چه به نام و چه به دام... زندگی معرکه همت ماست...زندگی میگذرد... ...
30 آذر 1395