هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

دلبر مامان پنجاه و سه ماهه شد...

1397/4/9 23:43
نویسنده : مامان آرزو
210 بازدید
اشتراک گذاری

تو مثل ِ بهانه اي
تو مثل ِ بهاري
تو مثل ِ تمام ِ هر چه تا به حال داشتم نيستي
جدايي از تمام ِ آنچه منظور ِ من است... تو بهترين حسّي... با تمام ِ دلبري ... با تمام ِ قصه هاي دلبرانه
كه پيش ترها
مادرم براي كودكي هايم تعريف ميكرد... هنوز نميداني چقدر ميخواهمت
هنوز نمفهمي كه اينجا كه من ايستاده ام كجاست ... زندگي كن بهانه ي قشنگ ِ من براي عاشقي
زندگي كن و آرام آرام بزرگ شو
مطمئنم
تو از بهار هم تازه تري
تو از هفت سين ِ شب عيد هم زيبا تري
تو از خوابهاي قشنگ ِ دم صبح هم
شيرين تري
جانكم...عزيزكم... زعفراني ترين طعم هاي روزگار
به طعم ِ عاشقانه هاي ما
عاشقانه های من و ُ تو و ُ بابا
نميرسند

پنجاه و سه ماهگیت مبارک هستی جونم

سلام سلام هستی جون مامانی،دخترکم خدارو شکرپنجاه و سه ماهه شدی و مامان و بابا هرلحظه به خاطر بودنت خدا روشکر میکنند.هر روز دوست داشتنی تر و زبون دراز تر میشی گاهی اوقات یه حرفایی میزنی که میخوام گازت بگیرم البته اکثرا" هم این کار رو میکنم و شما خیلی اعتراض میکنی،اما چیکار کنم خیلی خوشمزه ایچشمکاین ماه ما اکثر روزها رو خونه بابابزرگ بودیم چون خاله اختر میخواست بره خونه ی جدیدش ما هم میرفتیم که بابایی کارای فنی خونه رو انجام بده و ما هم کمک خاله اخترباشیم،خدا رو شکر خاله اختر هم صاحبخونه شد و به نظر شما خونه شون چاق خندونک(آخه شما به خونه بزرگ میگی چاق و به خونه کوچیک میگی نازکخندونک)و قشنگ بود و وقتی در حیاطشون رو باز کردی گفتی حیاطشون خیلی خوبه امنهخندهیادمه واسه اولین بار که رفته بودیم خونه خاله عاطفه خیلی خونه شون رو دوست داشتی فقط وقتی رفتی داخل تراسشون گفتی مامانی یه کم تراسشون نازکهخندهقربونت برم شیرین زبون منبوسیه شب هم خونه بابابزرگ بودیم و بابابزرگ از سرکار اومد رفت داخل اتاق لباسهاشو عوض کنه و اصلا" از بیرون بابابزرگ مشخص نبود سریع اومدی در رو کامل بستی گفتی بابابزرگ من در رو میبندم تا کسی جای خصوصیت رو نبینهبعد از این حرفت بابابزرگ رفت تو افق محو شدیه شب هم خاله عاطفه و خاله آذر باهم شوخی میکردند که یه باره خاله عاطفه دست خاله آذر رو فشار داد،خاله آذر هم در جواب خاله عاطفه دستشو محکم فشار داد،خاله عاطفه به شما گفت ببین خاله آذر با من شوخی فیزیکی کرد که شما گفتی اول شما به خاله آذر شینگول(منظورت نیشگون بود)گرفتی پس خودت مقصریخندهدوست دارم دخترک بامزهمحبتاین ماه چون مشغول اسباب کشی خاله اختر بودیم خیلی ازت عکس نگرفتم.

چندتا عکس از دلبرمامان در ادامه

رفته بودیم خونه خاله اختر رو ببنیم که شما یه گچ پیدا کردی و این دخترک با مزه رو داخل حیاط کشیدیزیبا

 

هستی،علی و پرنیا در 13 ماهگی هستی جون

هستی،علی و پرنیا در 53 ماهگی هستی جون (خاله فاطمه اینا چند روزی اومدند خونه بابابزرگ و من این عکس رو گرفتم و گذاشتم کنار عکس قبلی که خیلی بامزه بزرگ شدنتون رو نشون میده)

یه روز بعدازظهر با خاله ها و مامان بزرگ آش پختیم و زنونه رفتیم میدون امام که خیلی خوب بودآرام

 

یه شب داشتیم نون و پنیر و مخلفات میخوردیم که شما این لقمه رو درست کردی و گفتی مامانی از این عکس بگیر و بزار داخل اینستا و بنویس یه لقمه ی رویاییتعجبیعنی عاشقتما با این حرفاتبوس

 

پسندها (8)

نظرات (3)

مامان صدرامامان صدرا
27 تیر 97 11:26
ای جانم چه بامزه خونه ی چاققه قهه
هستی خوشگله ماهگردت مبارک❤
مامان آرزو
پاسخ
ممنون عزیزممحبت
عمه فروغعمه فروغ
26 مرداد 97 13:54
هزارماشالله به گل دختر خوش زبونمحبت
مامان آرزو
پاسخ
مرسی عزیزممحبت