هستی دنیای مامان و بابا

یه نهار دلچسب...نطنز

جمعه شب آقا جواد و آقا مصطفی اینا به اتفاق خانواده هاشون اومدند باغمون.شب رو تا دیر وقت شب نشینی کردیم و از اتفاق بارون خیلی قشنگی هم بارید که هوا رو فوق العاده کرده بود،داخل تنور باغ آتیش روشن کردیم و دورش نشستیم و حسابی لذت بردیم.قرار شد واسه فرداش که شنبه بود و تعطیل بود برای نهار بریم سرابان نطنز.شنبه صبح رفتیم و عصر هم برگشتیم،روز خوبی بود فقط چون شما رو تازه از جیش گرفته بودم یه کوچولو اذیت میکردی واسه دستشویی رفتن اما بازم در کل خوش گذشت هستی عزیزم همیشه یادت باشه برای ما عزیزترین ودوست داشتنی ترین موجود دنیایی عکسای نفس مامان در ادامه ... اینجا اول چشمه سرابان بود که مثل همیشه شما با دیدن آب رفتی داخل آب ...
16 خرداد 1395

روز دوم...بسته شدن پروژه با موفقیت

امروز روز دوم پروژه ی گرفتن مای بی بی ت بود.خیلی عالی بودی خیلییییی یه روز کاملا بدون خطا صبح قبل از بیدار شدنت مای بی بی ت رو باز کردم که خوشبختانه کاملا خشک بود،دوباره شورت آموزشی ت رو تنت کردم،وقتی از خواب بیدار شدی بردمت دستشویی وکارت رو انجام دادی تا عصر هم که میخواستیم بریم باغ دو بار دیگه رفتی دستشویی و یکبار هم داخل باغ رفتی و غیر از یکبار که اشتباه گفتی بقیه رو کاملا درست گفتی و یک روز کاملا بدون خطا رو پشت سر گذاشتی و الان خیلی حس خوبی دارم و ازت ممنونم که اینقدر همکاری کردی،اصلا فکر نمیکردم به این خوبی از پسش بربیای،امیدوارم این روند به همین خوبی ادامه داشته باشه و از این مرحله از زندگیتم به آسونی رد بشی.الانم دخترک مامانی خ...
13 خرداد 1395

بای بای پوشک ...روز اول...یه روز خیلی سخت

امروز بلآخره تصمیم گرفتم پرونده مای بی بی شدنت رو ببندم و برای همیشه با پوشک خداحافظی کنی  برای همین یک روز بدون مای بی بی رو شروع کردیم از قبل دو تا شورت آموزشی واست تهیه کرده بودم،اول که نمیدونم چرا الکی بهونه میگرفتی و حاضر نبودی شورت آموزشی رو بپوشی یه عالمه زمان برد تا راضی شدی بپوشی البته به شرط جایزه که جایزه تم بستنی بود که البته خودت از داخل فریزر برداری،یعنی شرطت تو حلقم مامانی بعد از پوشیدن شورت چند باری گفتی جیش داری که وقتی بردمت متاسفانه خبری نبود بعد از چند بار اشتباه یه باره گفتی مامان جیش دارم که سریع رسوندمت به دستشویی و جیشت رو کردی تا زمان نهار چند باری بردمت اما خبری نبود،وقتی بابایی اومد داشتم وسایل نهار رو آم...
12 خرداد 1395

عزیزترینم بیست وهشت ماهه شد...

روزهای قشنگه با تو بودن همچنان تکرار می شود و تو بزرگ میشوی 9ماه ما به انتظار تو نشستیم و 28ماه است که تو در کنار ما نشسته ای وچه شیرین است این با هم بودنمون این ماه خیلی فعال بودم و تقریبا همه وقایع رو به روز برات تو وبلاگت نوشتم،مطلبی نمونده وفقط چند تایی عکس مونده که اگه توضیحی داشته باشه کنارش برات مینویسم  راستی فقط یه مطلب مهم مونده اونم اینکه ا گه فقط یه دونه دختر خوب و مهربون توی دنیا باشه،اونم تویی  هستی قشنگم  عکسای عشق بابا (با توضیحات) در ادامه این عکست خیلی جالبه از این جهت که خاله عاطفه هم وقتی کوچولو بوده دقیقا یه عکسی داره با همین ژست و تقریبا لباسی ش...
9 خرداد 1395

سفر به محلات...

توی آخرین ماه از فصل بهار دراولین پنج شنبه و جمعه خرداد ماه تصمیم گرفتیم با مهتا جون اینا بریم محلات، شهر گل ایران ظهر پنجشنبه وقتی که بابا محمود از سر کار اومد آماده شدیم و رفتیم سمت خونه مهتا جون اینا.قرار بر این شد که ما بریم دنبالشون.وقتی رفتیم،شما و مهتا وقتی دم در همدیگه رو دیدید یه عالمه از دیدن همدیگه خوشحال شدید،البته همیشه اول هر دیداری روابطتون عالیه اما بعد از یه خورده وقت گاهی قهرید گاهی آشتی وقتی رسیدیم محلات اول رفتیم دهکده گل که خیلی عالی و خوشگل بود،تا غروب اونجا گشتیم و بعدم رفتیم پارک سرچشمه محلات.داخل پارک سرچشمه رفتیم پارک بادی و قایق سواری که خیلی خوش گذشت بعدم که داخل همون پارک سرچشمه چادر زدیم.خیلی هوا عالی ...
8 خرداد 1395
1