هستی دنیای مامان و بابا

وقتی هستی مثل مامانش عاشقه بارونه ...

  دیشب وقتی داشتیم از خونه عزیز برمیگشتیم یه بارون نم نم شروع به بارش کرد و انگاری تا صبح اومده بود.صبح چند ساعتی قطع شد و قبل از ظهر دوباره شروع به باریدن کرد،با شما رفتیم تراس و بارونو نشونت دادم خیلی ذوق میکردی ظهر که بابایی از سر کار اومد شما دیدن بارونو واسش تعریف کردی بابایی هم رفت کاپشن و چترتو آورد وبا هم رفتید زیر بارون. چند تا عکسم ازت گرفته بود.بعد که اومدی بالا خیلی با ذوق تعریف میکردی که بارون از بالا میاد روی زمین و حسابی کیف کرده بودی ... عزیزای دلم دوستون دارم به اندازه ی قطره های بارون       ...
25 آذر 1394

اولین برف پاییز 94 با عشق مامانی...

دختر نازنیم امسال برخلاف سالهای گذشته سرما و برف خیلی زود مهمون ما شد و به برکت قدم های کوچولوی شما،امسال تو پاییز برف بارید. امروز یه روز زیبای برفی بود.عصری که ازخواب بلند شدم دیدم داره برف میاد انگار تازه شروع شده بود چون یه لایه کم روی زمین نشسته بود اما همین هم خیلی لذتبخش بود و غیر از زیبایی هیچ چیزی دیده نمیشد.با خوشحالی اومدم و کاپشنت رو پوشوندم و کلاهت رو سرت کردم و با همدیگه رفتیم داخل تراس .شما وقتی برف رودیدی اولش با تعجب نگاه کردی و پرسیدی مامانی این چیه گفتم برف.وقتی دونه هاشو روی صورتت حس کردی کلی ذوق کردی وخندیدی و هی میگفتی آخ جون برف. خدای مهربون ممنونم برای اینهمه زیبایی که به ما عطاکردی.خوشحالم که یه بار دیگه فرصت اینو...
17 آذر 1394

چه دغدغه ای داشتم برای گرفتن مای بیبی ت اما...

امروز ظهر داشتم با خاله اختر تلفنی صحبت میکردم،شما هم داشتی بازی میکردی که یه باره اومدی گفتی مامان دستشویی دارم گفتم چی مامان گفتی برم دستشویی منم دیدم خودت گفتی ازخاله خدافظی کردم وشما رو بردم دستشویی. شما نشستی و خیلی راحت دستشویی ت رو کردی و من شگفت زده شده بودم که بدون هیچگونه توضیحی خودت نشستی و کارت رو انجام دادی بعدم بلند شدی و گفتی خودمو بشورم بعدم یه کم آب به خودت گرفتی که من شما رو شستم و اومدیم بیرون .خیلی حس خوبی بود اینکه دیدم داریم توی یه مرحله جدیدی پا میزاریم . اصلا فکر نمی کردم اینقدر راحت باشه و همیشه یکی از دغدغه هام این بود که چطوری این کار رو شروع کنم که امروز خودت بدون هیچ مقدمه و پیش زمینه ای کار رو شروع کردی. الهی ...
12 آذر 1394

دخمل کوشولوی من بیست و دوماهه شد...

دختر عزیزم سلااااااااااااااام بیست و دو ماهگیت مبارک ... اومدم بگم خیلی دوست دارم و خدا را شکر میکنم که هستی ... دختر کوچولوی ما حالا حسابی بزرگ شده و داره دو ساله میشه ...باورم نمیشه که دخترم داره بزرگ میشه چقدر زود میگذره و گذر زمان رو اصلا احساس نمیکنیم...خدایا شکرت ... خدا جون ممنونتم که همیشه مواظبش بودی و هستی ...خدا جون یه لحظه هم تنهاش نذار ... هستی عزیزم برات بهترین آرزوها را دارم و امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشی ... بلبل کوچولوی ما خیلی بامزه حرف میزنی و حرف زدنت فوق العاده ست و پیشرفتت خیلی توی حرف زدن جالبه... همه ی کلمات رو متوجه می شی و کاملا میدونی که باید کجا ازشون استفاده کنی...
9 آذر 1394
1