هستی دنیای مامان و بابا

عشق بابایی سیزده ماهه شد...

دختر ناز نازی من 13 ماهه شدی و هرروز شیرین و شیرنتر می شی. الان توی ماه اسفندیم ماهی که من عاشقشم.این ماه واسه من پر از انرژی و روح زندگیه،هر روزش واسم پر از حس خوبه مخصوصا این دو سال که خدا شما فرشته ی قشنگ رو به ما داده عید واسم قشنگتره  این ماه در کل خیلی احساس آرامش داشتم چون کارایی که میخواستم واسه شما انجام بدم همه ش به بهترین نحو انجام شد جشن یلدات،جشن دندونی و قدمت و جش تولدت.راستی توی بهمن ماه هم امتحانات ترم یک دانشگاهم بود که خدا رو شکرهمه رو تونستم پاس کنم. فقط بعد از تولد یه چند روزی یه کمر درد خیلی بدی گرفتم که یه کم اذیتم کرد که خدا رو شکر با چند روز استراحت کاملا خوب شد که تو روزای استراحت همه کارا رو دوش بابایی بود ...
9 اسفند 1393

دخترم یک بهار...

نيما يوشيج در يك سالگي فرزندش نوشت: پسرم!يك بهار،يك تابستان،يك پاييز و يك زمستان را ديدي!!! از اين پس همه چيز جهان تكراريست ؛جز "مهرباني" یک ماه  هم از تولد یک سالگی ات گذشت...و این تنها گذر عمر است ک با سرعت می دود...دخترم یک بهار،یک تابستان،یک پاییز و یک زمستان را دیدی...بقیه تکراریست!!! جز عشق ما به تو .تنها لحظه های خوب باهم بودنمان است که متفاوت و ماندنی است... نازنین من...قدر لحظه لحظه های عمرت رو بدون...مثل خیلی از ماها که بهمون همین حرفها رو گفتند و نفهمیده فرصت هارو از دست دادیم نباش و از تک تک ثانیه هات بهترین استفاده رو داشته باش و لذتش رو تو آینده ببر... اینم عکسایی از اولین بهار و تابست...
9 اسفند 1393
1