هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

دلم گرفته ...

1394/12/20 1:21
نویسنده : مامان آرزو
189 بازدید
اشتراک گذاری

دخترم الان که دارم این پست رو واست میزارم داریم روزای آخر سال رو سپری میکنیم.
دوباره ماه اسفند شده و همه چیز بوی عید گرفته؛این روزهای آخر سال من رو یاد خونه تکونی های بچگی میندازه،تو اون شلوغ پلوغی خونه تکونی،کلی بازی و سر و صدا می کردیم،روی رختخوابها که واسه دوختن ملحفه ها وسط خونه بود چقدر بپر بپر می کردیم،وقتی که عروسک خاک خوردمون یا یکی از گم شده هامون از پشت یکی از کمدها پیدا می شد، چقدر هیجان زده می شدیم .
یادش بخیر... متنظر
موقع شستن فرشها که می شد  ما بچه ها دیگه سر از پا نمی شناختیم،فرشها که از کف اتاق جمع می شد تو اتاق خالی  کلی بازی می کردیم و از انعکاس صدای خودمون به وجد می اومدیم،بعد می رفتیم تو حیاط که مثلا" اومدیم کمک بدیم و روی فرش کف آلود سر می خوردیم و سر تا پامون رو خیس می کردیم.
تو اون هیاهوی خونه تکونی،دور از چشم بزرگترها می رفتیم لباس های عیدمون رو می پوشیدیم و خودمون رو تو آینه برانداز می کردیم و هر وقت فرصت می کردیم یواشکی می رفتیم سر وقت شیرینی و شکلات عید.
بزرگتر که شدیم با پیدا کردن دفترهای نقاشی دوران دبستانمون کلی ذوق می کردیم،کلی کیف می کردیم اگه  تو جیب یکی از لباسها یه اسکناس مچاله شده پیدا می شد.
یادش بخیر...متنظر
و امروز من نشستم پای آلبوم عکسای قدیمی.
چه روزهایی!!! چه خاطراتی!
آدم هایی که بودند و امروز نیستن...
و سختترین قسمت خونه تکونی،پاک کردن قاب عکس همین آدماییه که دیگه بینمون نیستند...
قدر همدیگه رو بیشتر بدونیم،زمان خیلی زود میگذره

در کمال ناباوری در واپسین روزای سال خدای مهربون تقدیر عمو کرامت رو در رفتن قرار داد غمگینو اون همه خاطره شیرین جاش رو به یه غم بزرگ داد.خیلی امیدوار بودیم به خوب شدنشون اما تقدیر بر این بود و هیچ کاری نمیشه کرد جز اینکه دعا کنیم واسه بازمانده ها و امیدوارباشیم که خیلی زود این غم سبک بشه چون بی شک هیچ وقت فراموش نمیشه!غمگین
پنجشنبه صبح بابایی مرخصی گرفت رفتیم اصفهان،قرار شد صبح بریم واسه خرید میز،صندلی و تاب واسه دور استخر باغ و عصر هم بریم ملاقات عمو.صبح که رسیدیم رفتیم سمت آتیشگاه و بعد از یه عالمه گشتن بلاخره تا ظهر یه دست میزوصندلی 4 نفره و یه تاب دونفره بزرگ و خیلی شیک و دوست داشتنی واسه کنار استخر خریدیم.خیلی خوشگلن من که خیلی دوسشون دارم مخصوصا کاورای روی تاب و صندلیا رو که طرحش خیلی فوق العاده ست.وقتی اومدیم خونه بابابزرگ بعد از خوردن نهار میخواستیم بریم ملاقات که زنگ زدند وگفتندکه عمو فوت کرده.خیلی حال بدی بود آخه خیلی امیدوار بودیم به خوب شدنشون اما...بعدم که رفتیم خونه عمو و دیگه همه ش غم بود و گریه و گریه گریهمن به خاطر شما خیلی توی جمع نبودم و بیشتر توی آشپزخونه بودم دوست نداشتم اذیت بشی البته هر موقع بابایی بود میومد میبردت بیرون.تا مراسم هفت عمو رو اصفهان موندم و روز جمعه بعد از هفت برگشتیم خونه.
خیلی غمگینم اما زندگی ادامه دارد...
خدایا شکرت ...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)