هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

پروژه از شیر گرفتن گل دخترمامان...

1394/11/19 1:00
نویسنده : مامان آرزو
221 بازدید
اشتراک گذاری

امروز صبح بلآخره تصمیم گرفتم توی سن دوسال و نه روزگی از شیر بگیرمت،تصمیم سختی بود غمگینالبته من مشکلی نداشتم(نه مطمئن نیستم،بهتره بگم مشکل زیادی نداشتم)درکل من اصولا" این جور مسایل دخترم رو با عاطفه مادری قاطی نمی کنم.وقتی دخترکم درد داره دل من هم از درد فشرده میشه ولی میدونم بعضی از دردها برای رشدش لازمه مثل واکسن،دندون درآوردن.من اساسا" معتقدم وجه ی مادر باید مقتدر و در عین حال مهربون باشهآرامالبته این تصمیم از این جهت سخت هست که دخترم میخواد از یک مرحله سخت بگذره و وارد بخشجدیدی از زندگیش بشه.بخشی که شبهاش کاملا" با الان فرق خواهد داشت.میدونم بزرگ میشه،میدونم این روزها میگذره.من با تمام وجودم این دو سال و 9روز رو به دخترم شیر دادم...شب هایی بود که یک طرف بدنم خشک می شد از بس مجبور بودم به یک دنده بخوابم،شب هایی که هر چند دقیقه یک بار از من می می میخواست و واقعا اذیت میشدم.البته به نظرم این کار وظیفه مادری من بود و باید این نعمت رو درست تحویل میدادم.شیر دادن برای من هم پر از آرامش بود البته زمان هایی هم بود که حتی نمیذاشت من لباسم رو عوض کنم و تا میرسیدیم خونه دخترک دلش میخواست با اون حالت و آرامش ناشی از می می بخوابه...بی خوابی داشت،خستگی هم داشت ولی عشقی بزرگ توی همه این لحظات با من بود...این دوره هم داره تموم میشه و من دلم تنگ میشه برای این روزا،این رو مطمئنم. محبت
صبح که از خواب بیدار شدی وطبق روال عادی با ترفند لالایی می خواستی شیر بخوری،بغلت کردم و نوازشت کردم و مثل یه آدم بزرگ شروع کردم به حرف زدن برات،گفتم هستی جان تو دیگه بزرگ شدی و نی نی کوچولو نیستی و دیگه نباید شیر مامانتو بخوری چون فاسدشده و واسه همین تلخ شده و باید غذا بخوری(با دقت به حرفام گوش می دادی) بعد گفتم حالا هر چیزی که دلت می خواد بگو من برات بیارم که بخوری،گفتی نه می می تلخ نشده بهت گفتم امتحان کن ببین تلخ شده که شما یه کمی خوردی و خیلی دهنت تلخ شد و گفتی بهم آب بده منم بهت آب دادم گفتی مامان داخل حمام بشورش گفتم باشه رفتم داخل حمام و وقتی برگشتم گفتم مامانی شستمش اما بازم تلخه که شما دیگه حاضر نشدی امتحان کنی و بیخیال شدی و دیگه تقاضای می می نکردیغمگینبعد گفتی واست صبحانه بیارم تعجبخیلی خوشحال شدم گفتم چی دوست داری بیارم گفتی نون وپنیر وچایی شیرین منم واست نون و پنیر و گردو و چایی شیرین آوردم که شما خیلی کامل صبحانه ت رو خوردیآرامبرای نهارت هم آبگوشت که دوست داشتی درست کردم خوشمزهتا ظهر که بابایی بیاد یکی دو بار با حالت هم دردی اومدی سراغ من و برای تلخ شدن می می هات متأ
سف شدی ولی نخواستی که بخوری.یعنی حتی کار به چشیدن دوباره اون مزه ی تلخ تلخک هم نرسید.برای خوابیدن ظهر هم گفتی کنارت بخوابم و واست لالایی بخونم که یه باره گفتی مامان آدم وقتی میخوابه می می میخورهغمگینبا این جمله ت بغضم گرفت وخیلی دلم سوخت برات گریه اما چاره ای نبود واسه همین باز دوباره واست توضیح دادم که شما بزرگ شدی و شیرت فاسد شده شما هم دیگه هیچ اعتراضی نکردی وخوابیدی،برعکس قبل که موقع خواب با عصبانیت شیر میخواستی و حتی یه بار هم بدون خوردن شیر نمیخوابیدیخطامن بیدار موندم گفتم شاید بیدار بشی اما خیلی راحت خوابیدی.شب هم یه کوچولو بهونه گرفتی بعدم زود گرفتی خوابیدی وفقط از من خواستی کنارت بخوابم،بغلت کنم و واست لالایی بخونمبغلاصلا فکرشم نمیکردم اینقدرآسون باشه.چون با اون علاقه ای که شما به شیر داشتی و داستانهای وحشتناکی که در مورد شیر خوردن بچه تا چهار سالگی شنیده بودم خیلی میترسیدم اما خدا رو شکر خوب بود.البته امیدوارم همینطور پیش بره و اذیت نشی البته خودم هم از لحاظ روحی و جسمی دارم خیلی اذیت میشم اما اشکال نداره دخترم مهم اینه که تو نرنجی و شاد باشی دخترکم.راستی امروز غذات رو کامل خوردی و مامانی رو حسابی خوشحال کردیمحبت

اینم هستی خوشگل من وقتی واسه اولین بار بدون خوردن می می خوابید

پسندها (2)

نظرات (3)

♥مامان مهشید♥
24 بهمن 94 12:18
الهی بگردم هستی جونم دیگه می می نمیخوره بزرگ شده آرزو جون الان هستی بیشتر از قبل به محبتت و بغل کردنت احتیاج داره مهتا هم همینطور بود باید منو بغل میکرد کلی نازش کنم تا با آرامش بخوابه و جبران می می بشه موفق باشی
مامان آرزو
پاسخ
ممنونم ازت مهشید جووونم با نظرات و پیشنهادات همیشگی و خوبت
نسیم جون
26 بهمن 94 14:51
عزیزم چه ناز خوابیده!بازم بیا پیشم خوش حال میشم
مامان آرزو
پاسخ
مرسی خانوومی.چشم حتما
نسیم جون
6 اسفند 94 22:56
هستی کوچولو عزیزم لینک شدی