هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

من دارم مامان میشم ...خداجونم شکرت...

1392/3/20 5:15
نویسنده : مامان آرزو
505 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز دل مامان.محبت

توی این وبلاگ قراره خاطراتتو برات بنویسم؛ از اولین روزی که فهمیدم توی دل من به وجود اومدی تا زمانی که بزرگ بشی؛ ان شاء الله روزی خودت با دستات ادامه ش بدی و روزای قشنگتو ثبت کنی...فرشته

هجدهم خرداد ماه سال نود و دو روزی بود که فهمیدم دارم مادر می شم!

یک ماهی میشد که اقدام کرده بودیم واسه بارداری و من احساس میکردم به همین زودی دارم مادر میشم. چون تصمیم داشتم بابا محمود رو از این اتفاق سورپرایز کنم واسه همین از حسم هیچی بهش نگفتم.یه روز صبح به بابایی گفتم که باید برم مرکز بهداشت.بابایی صبح زود بردم اونجا منم بعد از اینکه بابایی پیاده م کرد سریع آژانس گرفتم و یواشکی رفتم آزمایشگاه و آزمایش بارداری دادمعینک به کسی چیزی نگفته بودم. خیلی استرس داشتم؛  هم دوست داشتم باردار باشم و هم نه. نگران بودم، چون اصلاً آمادگی نداشتم.ترسو ولی بابا محمود خیلی دوست داشت زود بچه دار بشیم. چون عقیده داشت نباید فاصله سنی پدر و مادر با بچه زیاد باشه؛ هرچند که می گفت 32سال فاصله هم زیاده. آزمایش دادم و اومدم خونه قرار شد تا عصر زنگ بزنم و جواب بگیرم. تا عصر داشت قلبم  از جا کنده می شد. وقتی زنگ زدم آزمایشگاه  گفت: شما باردارید... نمیتونستم نخندم .با خنده گفتم شما مطمئنید گفت بله خوشحال شدم و گفتم فردا میام جواب آزمایشم رو روی برگه میگیرم ازتون.وااااای! فقط خدا می دونه که چه حالی داشتیم!یه حس خوشحالی غریبی بود انگار بعد از بیست سال باردار شده بودم ،لبخند می زدم، ولی ذهنم درگیر بود. نمی دونستم کارم درسته یا نه؟ ولی یه حس خوبی داشتم، یه حس عجیبلبخند

با خودم میگفتم یعنی واقعاً دارم مامان میشم؟! محمود بابا میشه؟! وضو گرفتم و دو رکعت نماز شکر خوندم و خدا را از ته دل شکر کردم. به خاطر این نعمت بزرگی که به ما داده بود! نعمتی که متاسفانه بعضیها از اون بی نصیبند! ولی ما داریم پدر و مادر میشیم!آرامخدایا صدهزار مرتبه شکرت...

زنگ زدم به شیرینی فروشی و یه کیک سفارش دادم  و گفتم روش بنویسند(محمود جونم بابا شدنت مبارک)از اتفاق فردا هم سالگرد عروسیمون بود و می دونستم بابامحمود میخواد کیک سفارش بده زنگ زدم به بابا محمود و گفتم که من کیک سفارش دادم شما دیگه نده.فردا عصرش به بابایی گفتم کیک رو تحویل بگیره و ازش خواهش کردم که در جعبه رو باز نکنهزبانخودمم رفتم برگه آزمایشم رو گرفتم و اومدم خونه. آماده شدم و منتظر بابا محمود موندم.بابایی با یه دسته گل خوشگل و کیک اومد خونه.تا رفت لباسشو عوض کنه منم کیک رو روی میز گذاشتم و در جعبه رو گذاشتم روش که نتونه ببینه .وفتی بابایی اومد اول من هدیه م رو دادم که یه جعبه قرمز بود که برگه جواب آزمایش رو که با روبان قرمز بسته بودم داخلش گذاشته بودم . وقتی به بابایی دادم با تعجب گفت چیه وقتی که باز کرد اول متوجه نشد وقتی که آرم آزمایشگاه رو بالای برگه دید چند ثانیه ای هاج و واج مونده بود و منو را با تعجب نگاه می کرد! تعجب بعد با تعجب گفت بارداری؟ منم به علامت تایید سری تکون دادم که خیلی خوشحال شد و اشک شوق از چشماش سرازیر شد منم روی کیک رو برداشتم که وقتی کیک رو دید خندید و گفت اصلا فکر نمیکردم روی کیک این باشه وخیلی با خودم فکر کردم که یعنی روی کیک چیه که نذاشتی ببینم و با ذوق جعبه کادویی که به مناسبت اولین سالگرد عروسیمون واسم گرفته بود رو از داخل جیبش در آورد و بهم داد که یه گوشواره خیلی خوشگل بود که خیلی دوسش دارم.بابایی از ذوق هی منو میبوسید و برگه آزمایش رو باز میکرد و میخوند. با بابایی قرار گذاشتیم فعلا به کسی چیزی نگیم تا تشکیل شدن قلب کوچولوت...دوست داریم کوچولوی دوست داشتنیبوس

عکسای این روز قشنگ در ادامه

عکس العمل بابایی بعد از دیدن برگه آزمایشآرام

اینم کیک و برگه آزمایشچشمک

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)