هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

پرنسس ما دوساله شد...

1394/11/9 23:19
نویسنده : مامان آرزو
470 بازدید
اشتراک گذاری

دخترم در کمال ناباوری من دوساله شد.بعضی از وقتها توی زندگی یکسال به اندازه یک عمر طول میکشه و بعضی وقتها اینقدر سریع میگذره که قابل باور نیست.من تمام سعیم رو کردم تا از لحظه لحظه با هستی بودن لذت ببرم و دچار روزمرگی نشم و به داشتنش عادت نکنم. سعی کردم هر روز برام یک روز تازه باشه با یک عالمه اتفاقهای تازه و عالی.الان که به دختر دوساله ام نگاه میکنم به روزهایی فکر میکنم که دلم می خواست بدونم چه شکلیه،به لحظه اولی که دیدمش و در باورم نبود که این تا چند ساعت قبل توی دلم بوده،روزهایی که درد میکشیدم و شیر میدوشیدم تا حتماً دخترکم آغوز بخوره،به لحظه هایی که بهش شیر میدادم، اون روزهایی که فکر میکردم اگه نتونم بهش شیر بدم مادر بودنم کامل نمیشه،به اون لحظاتی که انتظار میکشیدم تا از بیمارستان بهمون زنگ بزنن و بگن واسه هستی شیر بیارید،به دفعه اولی که توی 3 روزگی اجازه داده شد شیر بخوره و به اوج خوشحالی خودم. به حمامهای اول با بزرگترا که در تصورم هم نمی گنجید یک روز خودم تنهایی اینکار را بکنم. به واکسنهاش که تا می اومدم از حول یکیش راحت بشم نوبت بعدی بود. به شش ماهگیش که وقتی مسئول بهداشت گفت تا یکسالگی دیگه واکسن نداره فکر کردم اووووه تا چقدر وقت دیگه نداریم.به روزهایی که خوابیده بود و فکر میکردم کی یعنی غلت میزنه، به شبی که برای اولین بار غلت زد و از پهلو شد.به اینکه غلت میزد و دمر میشد و بعد گریه میکرد که یکی منو برگردونه،به روزهایی که هر روز دهنش را چک میکردم تا ببینم کی دندون در میاره،به وقتهایی که لم میداد و همه جا را با دقت نگاه میکرد، شبی که از خوشحالی اینکه تونسته چند ثانیه بشینه جیغ میزدم،به اولین باری که گذاشتمش توی روروئک و عقب عقب میرفت،به روزی که توی تختش بلند شد و به لبه تخت وایساد، به اینکه نمیدونستم چطوری کمکش کنم تا سینه خیز بره،به اولین باری که منو صدا کرد،به تلاشش برای تبدیل سینه خیز به چهاردست و پا، به صدای تپ تپ کف دستاش با زمین وقتی که چهاردست و پا رفت،به وسایل خونمون که دیگه سر جاهاشون نیستند، به نگرانی همیشگیم برای پاک کردن جای انگشتاش از روی میزها، به کابینتها و کمدهایی که همیشه در حال تمیز کردنشونم،به دسته کلیدم که گم میشه و باید تمام خونه را بگردم تا پیداش کنم،به قدمهای کج کجی که برمیداره و به چشمهاش که یک دنیا حرف داره و یک عالمه علامت سوال.به همه چیز فکر میکنم و اینکه چقدر همه اینها زود گذشت.خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکردم.دخترکم دو ساله شده و من دوساله که مادرم.دوسال گذشت و من ممنونم از همه،اول از محمودم،همسرعزیزم که وقتی از خستگی بهش غر میزدم، بهم می خندید و همیشه کنارم بود، از همه ی اطرافیانم که کار یادم دادند و حال دخترم را پرسیدند و از همه بیشتر از خدا ممنونم که فرشتشو بهم داد و کمکم کرد تا بتونم دوسالش کنم.

هستی جان،دختر عزیزم سالروز دومین سال حضورت در لحظه لحظه زندگیمان مبارک

ظهر روز پنجشنبه 8 بهمن که بابایی از سر کار اومد رفتیم اصفهان.شما خیلی خوشحال بودی و میگفتی میخوایم بریم اصمهان خونه بابابزرگ.اول قرار شد شما رو بزاریم خونه مامان اینا و خودمون بریم دنبال کارا که وقتی رسیدیم اصفهان شما خواب بودی و دیدیم خیلی ترافیک و اگه بریم تا خونه بابا ممکنه به کارامون نرسیم واسه همین از راه رفتیم واسه خرید هدیه تولدت.با همفکری بابایی تصمیم گرفته بودیم واست یه دونه ماشین شارژی بزرگ بخریم آخه اونروز که رفتیم واسه خرید سرسره و آشپزخونه از ماشینا خوشت اومده بود.خیلی تنوع ماشینا زیاد بود به سختی با بابایی یه دونه شاسی بلند رنگ سفید واست انتخاب کردیم که توی همه ی ماشینا از همه شون خوشگل تر بود به نظر ما.زیبا بعد که خریدیم به سختی داخل ماشین جاش دادیم و بعدم رفتیم شیرینی فروشی واسه تحویل کیکت.خوشمزهکیک تولد امسالتم دوباره به شیرینی فروشی پانته آ سفارش دادیم چون کیک جشن دندونی و قدمت و کیک تولد پارسالت رو که به پانته آ سفارش داده بودیم خیلی راضی بودیم هم از نظر طعم و هم از نظر زیبایی.طرحی که امسال انتخاب کرده بودیم سفید برفی و هفت کوتوله بود که  خیلی از عکسش قشنگتر شده بودزیبا و خیلی تمیز و زیبا کار کرده بودند.کیک رو گرفتیم ،کلاه و شمع هم خریدیم و رفتیم سمت خونه بابابزرگ.فقط مامان بزرگ خونه بود و بقیه بیرون بودند،قرار بود واسه شام بریم رستوران و تولد رو توی رستوران بگیریم.راستی بابابزرگ واسه مراسم یکی از فامیل که فوت کرده بود رفته بود شهرستان و قرار شده بود تا عصری برگرده که تماس گرفت و گفت که مراسم طول کشیده و نمیتونه بیاد و خیلی ناراحت بود و عذرخواهی کرد.خیلی حالمون گرفته شد اما دیگه چاره ای نبودغمگینیکی یکی خاله ها اومدند و آماده شدیم واسه رفتن.خاله اختر هدیه واست یه سارافون و کت خیلی شیک خریده بود و که همون اول بهت داد و گفت که همینو واسه تولدت بپوشیم که وقتی تنت کردیم خیلی بهت میومد و واقعا مثل یه پرنسس شدی.همگی رفتیم خیابون آتیشگاه رستوران شب نشین که خیلی فضای زیبایی داشت.هوا فوق العاده سرد بود و خیلی نمیشد بیرون ایستاد بابایی رفت پذیرش یه آلاچیق گرفت و رفتیم داخلش. اسپیلت روشن بود و حسابی گرم بود،شما خیلی خوشحال بودی و همه ش داشتی میرقصیدی بعدم که شمعا رو روشن کردیم و مراسم فوت کردن شمع و بریدن کیک رو اجرا کردیم،سه بار شمعا رو روشن کردیم و شما فوت کردی تا بلاخره رضایت دادی کیک رو ببریخندونکبعد از اینکه شام رو سفارش دادیم و خوردیم برگشتیم خونه،هواا عجیب سرد بود.توی خونه هم هدیه هامونو بهت دادیم که خیلی ذوق کردی،همه خیلی زحمت کشیده بودند با اینکه ما خیلی سفارش کردیم که کسی زحمت نکشه اما بازم مثل همیشه شرمنده مون کردند، از طرف بابابزرگ و مامان بزرگ یه دستبند خیلی خوشگل،از طرف خاله آذر یه چمدون خیلی بامزه و دوست داشتنی و یه متن خیلی زیبا،از طرف خاله اختر و عمو محمد لباس تولدت،از طرف خاله عاطفه و عمو جعفر یه کاپشن و یه عینک دودی و از طرف من و بابایی هم که یه ماشین ناقابل.دست همه درد نکنه واقعا واست سنگ تموم گذاشته بودند.بغلتولد خوبی بود به ما که خیلی خوش گذشت انگار به شما هم خیلی خوش گذشته بود چون خیلی خوشحال بودی فقط جای بابابزرگ و خاله عاطفه و عمو جعفر خیلی خالی بودمحبتچقدر این پستت طولانی شدخستهدخترم امیدوارم 1000ساله بشی و هر سال رو با سلامتی کامل و خوشی واست جش بگیریم .فرشته

عکسای پرنسس کوچولو در ادامه

 

اینم کیک خوشگل و خوشمزه دو سالگی پرنسس کوچولوی ماخوشمزه

نوشته ی کیکت خیلی خوشگل بود و دوست بابایی داخل شیرینی فروشی سفارشی واسمون زد که میگفت یه مدل جدیده و اسمش مدل ویترینی هستآرام

 ورودی رستوران شب نشین که خیلی فضای قشنگی داشت.اینجا شما رو اصلا نمیشد کنترل کرد چه برسه به اینکه عکس ازت بگیریمخندونک

ژستهای هستی داخل آلاچیقچشمک

هستی در حال رقص

هستی جوونم خیلی دوست داریییم محبت

مراسم فوت کردن شمع که طولانی ترین قسمت جشن بود چون شما هی می گفتی روشن کنید و ما روشن میکردیم که شما فوت کنیخندونک

عشقای مامانیمحبت

کارد و کفگیر آماده برای برش کیکخوشمزه

هستی آماده و چاقو به دست برای برش کیک خندونکو مامان بزرگبغل

پرنسس در حال بریدن کیکتشویق

هستی در حال تست کیک خنده

اینجا هم که چاقوت خورد به سفید برفی و افتاد و شما اینجوری داری با تعجب نگاش میکنیچشمک

خودت کلاهتو روی سرت مرتب کردی و منتظری تا شام رو بیارندزبان

هدیه بابابزرگ و مامان بزرگآرامبه دوربین داری واسه بابابزرگ که نیستش بوس میفرستیبوس

این متن خوشگل رو که درباره سفر هست خاله آذر همراه با چمدون بهت داد که خیلی زیباا بودزیبا

بیست و چهار ماهگی

این ماه خیلی شیطون شدی و حسابی شیرین زبون.بغل شعر اتل متل توتوله رو دست و پا شکسته میخونی. عاشق آهنگ دختر از حمید طالب زاده ای و وقتی داخل ماشین میشینی فقط این آهنگ رو گوش میکنی و خودت باهاش تکرار میکنی و میخونی.چندبیت از آهنگ چاووشی فیلم شهرزاد رو هم میخونی.تشویقخیلی حرفای جالبی میزنی و خیلی جیغ زدنا و گریه هات کم شده چون احساس میکنم خیلی همدیگه رو بهتر درک میکنیم و باهمدیگه بهمون خوش میگذرهآرامدر کل ازت راضی ام ناجورخندونکتازگیا یاد گرفتی وقتی درخواستی داری بهم میگی مامان جونم عزیزدلم بعد درخواستتو میگی که دلم میخواد گازت بگیرمآرامراستی این ماه امتحانات ترم سه دانشگاه بود که خدا رو شکر همه رو خوب دادم و فکر میکنم که همه رو قبول بشم،واسه امتحانامم شما رو میزاشتم بانک پیش بابا محمود و بعد از امتحان هم میومدم میبردمت،توی بانک هم خیلی دختر خانومی بودی و خیلی شیطونی نکرده بودی و بابایی ازت راضی بودآرامفردای تولدت بردمت مرکز بهداشت برای قد و وزنت که خدا رو شکر خوب بود وزنت 11.200 و قدتم 90 سانتی متر. رشد قدت از وزنت خیلی بهتر بود و مسئول بهداشت گفت نسبت به یکسالگیت خیلی خوبه.خدایا شکرت که دخترم سالمهفرشته

این چند تا عکسم از بیست و چهار ماهگیتهمتنظر

با همدستی خاله ها همه ی گیره ها و سربندات رو زدی به سرت بعدم یه عالمه باهاشون رقصیدیقه قهه

خودت با بادکنکت این کار رو کردی،چه کارایی به این مغز فندوقی ت خطور میکنه دختر کوچولوآرام

قربونت برم که شیطونی از چشمات میباره خندونک

ای جوووونم با این ژست گرفتنات واسه عکسچشمک

هستی جون و مهتاگلی پشت کامپیوتر باغ که بعد از کلی دعوا حاضر شدند رضایت بدند کنار همدیگه روی صندلی بشینند.شما با گریه میگفتی من میخوام با کامپیوتر کار کنمخندهکه بازم مثل همیشه مهشید جون تونست آرومتون کنه چون من که از پس شما دو تا وروجک بر نمیامچشمک

بلایی که سر کتاب بیچاره ت آوردیخطا

این عکسا رو بابایی ازت داخل بانک گرفته.قربونت برم که اینقدر با شخصیتیبغل

پسندها (2)

نظرات (3)

♥مامان مهشید♥
13 بهمن 94 15:06
ای جووووونم تولدددد کیکککک برقصییییی مهمتر از همه پرنسس هستی جونم منم میخواااااام هستی جونم تولدت مبارک ان شالله تولد 120 سالگیت ا جشن بگیری الهی همیشه سالم و خوش زیر سایه پدر و مادر عزیزت
مامان آرزو
پاسخ
مرسی مهشید مهربونم. حیف اصفهان بودیم وگرنه شما که تاج سری عزیزم
نسیم
13 بهمن 94 19:43
الهی من قربون پرنسس کوچولو و ژستاش برم!!عزیییییییییییزمتولدت مبارک هستی جون
مامان آرزو
پاسخ
خدانکنه عزیزم .ممنونم دوست مهربون و عزیزم
مامان نفیسه
18 اردیبهشت 95 8:02
چ دخمل خوشکلییییییی چ کیک خوشکلییییییی
مامان آرزو
پاسخ
فداااات عزیزم