هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

خورشید خونه ما بیست و یک ماهه شد...

1394/8/9 2:8
نویسنده : مامان آرزو
2,117 بازدید
اشتراک گذاری

خدایا به اندازه کل دنیات و بزرگی ت شکرررررررررر ...

خدایا شکرت بابت همه ی مهربونیات...

خدایا شکرت که تمام شب صدای نفسهای شوهرم و دخترم رو می شنوم ،این یعنی اونا زنده وسالم در کنار من خوابیدند...

خدایا شکرت به خاطر پدر و مادر دلسوز و مهربانم و سلامتی که توی خانواده مون حاکمه...

خدایا شکرت به خاطر  مهر و الفت و صمیمیتی که خودت بین خانواده مون قرار دادی...

خدایا شکرت به خاطر تن و روحمون که سالمه،به خاطر سرپناه و روزی حلالی و آبرویی که به ما دادی...

خدایا بابت این آرامش فکر و خیال رها ازت ممنونم ...

خدایا من بنده ناسپاسی هستم ولی تو همیشه لطف و رحمت بیکرانت رو به ما نشون دادی،الهی شکرت که بچه و همسرم رو دوباره بهم برگردوندی و عمر دوباره به خودم دادی...خداجونم کمکم کن مادر خوبی برای دخترم و فرزند خوبی برای پدر و مادرم و همسر و همراه خوبی برای همسرم باشم...

خداوندا دختر دلبندم را و تمام فرزندان این سرزمین را برای تمام لحظه ها به تو می سپارم،مراقبشون باش...

تا زمانی که هستم و نیستم...

پست این ماه رو دوست داشتم با شکر یگانه معبود شروع کنم چون باز هم مثل همیشه بزرگی و مهربونیش رو به ما نشون داد...

عسل مامان ٢١ ماهه شدی دختر نازم.کلی خانومتر شدی.همه چیزو به زبون شیرینت تکرار

میکنی.قربونت برم نمی دونی چققققققققققققدر برامون عزیزی.همه عاشقتن و دلشون واسه شیرین زبونیات میره.پاستیل و اجیل و بستنی رو خیلی دوست داری وتقریبا همه غذا ها رو میخوری البته اگه بخوای و اما اگه نخوای بخوری هیچ جوره حاضر نیستی دهنتو باز کنی و همچنان برای غذا خوردن مامانی رو اذیت میکنی.از خصوصیات اخلاقیت بگم:دختر حرف گوش کنی هستی و لجبازی نمی کنی خیلی هم تمیزی اگه بعد از غذا دستات کثیف باشن  دستاتو به جایی نمی زنی و ازم میخوای تا دستاتو بشورم .وقتی ازت میپرسم که به مامانی چه قولی دادی میگی جیگ نزنم،گگه نکنم(جیغ نزنم،گریه نکنم)اما متاسفانه هر دو رو هم به نحو احسنت انجام میدیخندهاما هر موقع جیغ میزنی یا گریه میکنی خودت قولت رو به صورت خودکار تکرار میکنیقه قههاگه کار اشتباهی انجام بدی بهم میگی مامانی نانینینی یعنی ناراحتی منم میگم آره که شما میگی چیا یعنی چرا وقتی دلیلشو میگم سریع میگی بشقید،ززرت یعنی ببخشید،معذرت و یه بوسم میکنی باتربیت مامانی.الان 11 تا دندون داری انشاله که بقیه ش هم زود در بیاد و خیلی اذیتت نکنه.راستی این ماه مامانی به اصرار بابا رفت و رگ اضافه قلبشو سوزوند خیلی می ترسیدم و استرس داشتم اما وقتی بابایی بهم گفت که قول میده که عمل آسونی باشه منم راضی شدم برم که خدا رو شکر خوب بود و با موفقیت انجام شد و اما بگم از خانوومی شما که من اصلا فکر نمیکردم تا این اندازه دختر با درکی باشی. روز اول سه شنبه صبح ما رفتیم پیش دکترمون و شما رو من گذاشتم خونه مامان بزرگ اینا که وقتی بیدار شده بودی یه کوچولو گریه کردی وبعدش دیگه کم کم آروم شدی ما ساعت 2بعداز ظهر بود که اومدیم خونه و واسه 5شنبه صبح نوبت عمل زدیم. شب قبل از عمل واست توضیح دادم که مامانی مریضه و باید بره دکتر اما شب برمیگرده که شما چند باری گفتی هتی ببرش وقتی بهت گفتم که شما رو نمی تونم ببرم قبول کردی و خوابیدی .خاله عاطفه میگفت فردا صبحش که بیدار شده بودی اصلا بهونه نگرفتی و خودت میگفتی مامان رفته دکتر.اما من اونجا خیلی بی قرارت بودم و هر وقت بهت فکر میکردم یه باره بغض میکردم و گریه میکردم که بابایی رفت صحبت کرد و شب ساعت 10بهمون اجازه ترخیص دادند و اومدیم خونه .که عمو جعفر هم از اهواز اومده بود که شما حسابی باهاش رفیق شده بودی و صداش میکردی وفرخندونکو حسابی شارژ بودی.قربونت برم که مامانی به دختری با این باشعوری افتخار میکنه.بغلدختر گلم یاد گرفتی وقتی آب میخوری میگی سلام سسین یعنی سلام بر حسین،وقتی غذا میخوری میگی شکت(خدایا شکرت)،اگه یه درخواستی داشته باشی میگی شمنده یعنی شرمنده،وقتی میخوای یه چیزی بدی میگی بفما یعنی بفرما.چشمک

ماه عزیز محرم هم شروع شده و ما دو شب اول رو چون شما یه کوچولو تب داشتید جایی نرفتیم اما بقیه شبا رو با بابایی میرفتیم حسینه که شما بهش میگفتی ازاماده(امامزاده).خندونک

یه اتفاق وحشتناکی توی این ماه افتاد غمگینکه خدا رو هزار مرتبه شکر به خیر گذشت و دلیل این شکران نعمت توی اول پست هم این اتفاق بود  البته ما همیشه شاکر خدای مهربون هستیم .روز سوم محرم بود که بابایی دو روز اصفهان کلاس داشت و همگی باهم رفتیم اصفهان که توی مسیر رفت که میرفتیم چون بارون اومده بود و جاده خیلی لغزنده بود و بابا هم یه کمی سرعتش بالا بود یه باره ماشین از مسیر اصلی منحرف شد و سه تا ملق زد که خدا بهمون رحم کرد و ایربک ماشین باز شد و خدا نزاشت که ما آسیبی ببینیم وقتی ماشین بعد از کلی تکون های وحشتناک ایستاد بابایی هراسون پیاده شد و به ما کمک کرد و پیاده شدیم. به لطف خدای مهربون شما و بابایی حتی یه خراش کوچولو هم برنداشتید و فقط دو تاساق پای من کوفته شده بود و درد میکرد که وقتی هم عکس گرفتیم گفتند فقط کوفتگیه و دست راستم هم از شیشه های شکسته یه کوچولوو خراش برداشت اما شکر خدا که به خیر گذشت و خدا خانواده ما رو به هم بخشید.وقتی پیاده شدم و دیدم که همگی سالمیم  من فقط گریه میکردم و میگفتم خدایا شکرت که شما هی بهم میگفتی مامان گگه نکنگریهبعدم که اورژانس اومد وهمه مون رو معاینه کرد که چیزی نبود به لطف خدا.بعدم من و هستی برگشتیم و بابایی وایساد تا ماشین رو اومد جرثقیل برد.روز خیلی وحشتناکی بود که به لطف و کرم خدا به خیر گذشت.فرشتهروز بعد هم یه گوسفند قربونی کردیم و به شکرانه نعمت سلامتیون دادیم به بهزیستی.خدا جووووونم تو خیلی خوبی ممنووووونیم...

وقتی از شما میپرسیم ماشینمون چی شد میگی ماشین افتاد هتی اوف شد.بعدم به بابات میگی بابا مباظب هتی باش(مواظب هستی باش)زیبا

خدا جووووووووونم بازم ازت ممنونم.....

من و بابایی وقتی کاراتو می بینیم عشق میکنیم اخه تو تمام هستی ما هستی

فرشته ٢١ ماهه ما،نفسمون به نفست بستس نفسی

عکسای فرشته کوچولو در ادامهمتنظر

 

هستی جونی روی صندلی ای از جنس هندونه خندونک در حال خوندن کبات قصه (کتاب قصه)

اینم اولین ساخته ی دستای کوچولوی هستیزیباخیلی ذوق زده بودی و بابایی رو بیدار کردی و نشونش دادی،قربون دستای کوچولوت برم هنرمند مامانبغل

روز مراسم هم نوایی با حضرت رقیه...من و شما هم داشتیم میرفتیم توی مراسم شرکت کنیم . این بنر رو کنار یه ساختمون نیمه ساز زده بودند و شما وقتی دیدی اصرار داشتی بری پیشش و عکس بگیری و هر چی بهت گفتم خاکی میشی قبول نکردی...عینک

اینم دسته گلی که بابایی واسه عمل قلب مامانی آوردزیبا

هستی با پسکونوک (پستونک)خندونک

پسندها (1)

نظرات (1)

♥مهشید مامان مهتا
13 آبان 94 15:28
سلام هستی جون خودم 21 ماهگیت مبارک خدا ا صد هزا مرتبه شکر که هم عمل مامانی خوب بوده هم اون حادثه را سالم و سلامت از سر گذروندید قربون هستی جون شیرین زبونم برم دلم واست یه ذره شده
مامان آرزو
پاسخ
مرسی خاله مهشید مهربووووون.فداااات عزیزم.دوست دارم بوس بوس