هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

واکسن 18 ماهگی هستی جونم رو زدیم...

1394/5/10 1:19
نویسنده : مامان آرزو
421 بازدید
اشتراک گذاری

پنج شنبه 8 مرداد صبح ساعت یه ربع به 8 بابایی به گوشیم زنگ زد که آماده بشیم تا بیاد دنبالمون بریم واسه واکسن شما. منم خودم آماده شدم غذا هم میخواستم آبگوشت بزارم گذاشتم و اومدم شما رو که خواب بودی آماده کردم وقتی خواستم بهت قطره استامینوفن بدم بیدار شدی آخه یه کمی تلخ بود وقتی بیدار شدی گفتی مامان تش(ترش) آخه توی طعمها غیر از ترش هنوز مزه ای رو نمی شناسی .بهت خندیدم شما هم بلند شدی بهت گفتم میخوایم بریم واکسن بزنیم خوشحال شدی و دیدی آماده ای خودت گفتی دشم (چشم ) منظورت عینک دودیت بود قربونت برم که میخوای تیپت کامل باشه بعد هم اومدیم پایین منتظر بابا شدیم تا بیاد .وقتی بابایی اومد رفتیم و خانم پیله ور اول شما رو وزن کرد 10 کیلو و قدتم 80 بود خیلی رشدت خوب نبود اما گفت روی نمودار نرمالی و دلیلش میتونه دراومدن دندونت و شیطنتت باشه و جای نگرانی نیست. وقتی اومدیم داخل اتاق تزریقات و واکسن شما رو زدند یه کمی گریه کردی و به محض اینکه خانم دکتر رفت و بابا شما رو بغل کرد آروم شدی و به خانم دکتر گفتی مسی(مرسی). که خانم دکتر خیلی بهت خندیدو ذوق کرد بعد هم برگشتیم خونه .توی خونه یه کمی بازی کردی ویه تخم مرغ واست آبپز کردم خوردی  خداروشکر حالت خوب بود بعدم گفتی میمین (ممه) خوردی بعدم خوابیدی.شب عروسی دعوت بودیم گفتم اگه حالت خوب بود میریم که شکر خدا  فقط یه کمی درد داشتی و اصلا گریه نمیکردی اینقدر که شما خانومی هر موقع درد میگرفت میگفتی بوس و من یا بابایی باید بوسش میکردیم و شما دردت آروم میشد .شب هم که رفتیم عروسی دختر خوبی بودی . خیلی رقصیدی.فقط موقعی که وقت شامت شد یه کم بیقراری کردی وقتی هم شامتو خوردی آروم شدی و رفتی پیش بابایی.عروسی خوبی بود خوش گذشت.خلاصه واکسن 18 ماهگی هم با همه استرسش گذشت شب قبل از زدن واکسنت رفتم توی اینترنت و یه تحقیق کردم همه می گفتند خیلی بده اما شکر خدا واسه شما که اصلا سخت نبود و به خاطر قطره های استامینوفنی که بهت سرساعت داده بودم اصلا تب نکردی و خیلی بهتر از اون چیزی بود که انتظار داشتم .دختر گلم دیگه واکسن نداری تا 6 سالگی، انشااله . امیدوارم که صحیح وسالم باشی و با خوشی روزاتو بگذرونی و خانواده مون سالم و خوشبخت باشه مثل الان عاشقانه همدیگه رو دوست داشته باشیم.

عکس ها در ادامه  ...

اینجا آماده منتظر اومدن بابایی بودی...قربون تیپت بشم دختر قشنگم...یه کم جدی هستی آخه تازه از خواب بیدار شدی و هنوز یخت باز نشده آخه واسه دختر خوابالو من که تا 12 میخوابه ساعت 8 صبح خیلی زوده...خندونک

قربونت برم که اینقدر قیافه گرفتی ... محبت

خوب کم کم دخترکم داره خندون میشه قربون اخلاقت برم مامانی که به خوش اخلاقی معروفی...

لحظه ای که قطره اولی رو بهت داد و شما یه کم ترسیده بودی و تند تند میگفتی تش تش یعنی ترش آخه به مزه ای که اذیتت کنه میگی ترش...عشقم گریه نکن....دلشکسته

خداروشکر بابایی مهربونت شما رو نگه داشته بود وگرنه من حسابی با این گریه هات هول میکردم....

اینجا بعداز واکسنه که مثل فرشته ها خوابیدی....

اینجا هم بعد از یه خواب دوساعته . که حسابی سرحال شدی و واسه مامانی اردک شدیقه قهه

اینا هم عکسای پرنسس مامان توی عروسی...دخترم واقعا مثل پرنسس ها رفتار میکردی ممنونم عشقممحبت

اینجا هم بعد از عروسیه که دیگه داخل ماشین خواب رفتی از بس خسته بودی و رقصیدی بودی..خندونک

خداجونم شکرت به خاطر این دختر ناز و سالم ...فرشته

پسندها (1)

نظرات (1)

♥مهشید مامان مهتا
19 مرداد 94 11:03
آخههههه عزیزممممم بزرگ میشی یادت میره چه پرنسسی ووووووی
مامان آرزو
پاسخ
مرسی خاله مهشیدجونم