هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

یه مسافرت عالی...مازندران

1398/6/11 15:47
نویسنده : مامان آرزو
115 بازدید
اشتراک گذاری

امسال تابستون تصمیم گرفتیم یه سفر بریم شمال،قرار شد برنامه رو بزاریم واسه آخرای تابستون که هوا هم خوب شده باشه و شرجی شمال اذیتمون نکنه،تا اینکه بلاخره توی شهریور واسه پنچ روز از طرف بانک بابایی ویلایی توی شهر نور مازندران رزرو کردیم.
برنامه رو با خانواده ی الهام خانم دوست مامانی چیدیم،قرار شد با یه ماشین بریم،از شب قبل وسایل مون رو آماده کردیم و صبح روز چهارشنبه یعنی 6 شهریور حرکت کردیم به سمت شمال،ساعت حدود 10 صبح بود که قم ایستادیم واسه صبحانه،بعد از خوردن صبحانه حرکت کردیم به سمت شمال،ساعت تقریبا"2 بود که جاده هراز ایستادیم واسه نهار،وقتی واسه نهار ایستادیم یه نم بارون کوچولو روحمون رو تازه کرد،نماز خوندیم و حرکت کردیم سمت نور،ساعت تقریبا" 5 بود که رسیدیم نور،رفتیم ویلامون رو تحویل گرفتیم،خیلی عالی و مجهز بود و فوق العاده نزدیک به دریا،خیلی راحت پیاده میتونستیم بیایم دریا،وسایلمون رو ویلا چیدیم و آقایون رفتند بیرون خرید،ما هم تو این فاصله یه شام خوشمزه پختیم و بعدم دوش گرفتیم و با الهام خانم دو نفری رفتیم بیرون،یه کمی اطراف ویلا گشتیم و بعد هم اومدیم ویلا،شام خوردیم و خوابیدیم

عکسای این چند روز در ادامه

اینجا واسه نهار پیاده شدیم،هوا خیلی خنک و عالی بود شما سرما رفته بود تو جونت و حسابی سردت بود

محوطه ویلامون

صبح پنج شنبه که از خواب بیدار شدیم،بلال و چایی و میوه برداشتیم و زدیم بیرون،اول رفتیم یه سر بازار بعدم هم رفتیم پارک جنگلی نور که به بزرگترین پارک جنگلی طبیعی خاورمیانه معروفه،یه پارک جنگلی خیلی بزرگ و سر سبز،آتیش کردیم و یه بلال خوشمزه زدیم به بدن،تقریبا" تا ظهر جنگل بودیم بعد هم واسه نهار اومدیم خونه،نهار رو خونه خوردیم و یه آش رشته خوشمزه پختیم و برداشتیم رفتیم لب دریا،یه عالمه آب بازی کردیم و آش مون رو خوردیم و آخر شب اومدیم ویلا.

پارک جنگی نور...

 

بازی موردعلاقه ی عشق مامان

عشق کوچولوی مامان داره صدف جمع میکنه

بابامحمود مهربون داره واست رو ماسه ها نقاشی میکشه

مامان آرزو در حال آب بازی،خیلی هوا واسه آب بازی عالی بودچشمک

 صبح جمعه هم بساط جوجه مون رو برداشتیم و رفتیم سمت چمستان،پارک جنگلی کشپل چمستان،هوا عالی بود تا عصر توی جنگل بودیم شما هم حسابی بازی کردی،عصر اومدیم ویلا یه کوچولو استراحت کردیم و چایی و میوه برداشتیم و رفتیم لب دریا و تا آخر شب لب دریا بودیم.

 

 

راستی وقتی ما شمال بودیم عقد محضری عمه نجمه بود که اول قرار بود بعد که ما برگشتیم عقد کنند اما چون وقتی ما برمی گشتیم دهه ی محرم شروع شده بود ما گفتیم که عقد کنند،الهی که خوشبخت بشند،ما هم بیکار نموندیم و خودمون اونجا یه کیک به همین مناسبت سفارش دادیم و جشن گرفتیمچشمک

صبح روز شنبه یه ماکارونی خوشمزه پختیم و حرکت کردیم به سمت نمک آبرود،توی مسیر رفتیم ساحل سی سنگان توقف کردیم یه کمی اونجا نشستیم و رفتیم داخل شهر نوشهر،رفتیم داخل بازار میوه و سبزی و مامانی مست شد از این همه زیبایی،خیلی بازار فوق العاده ای داشت،دلم میخواست ساکن اونجا بودیم و میتونستم هر روز توی این بازارا بچرخم و لذت ببرم، بعد از بازارگردی اومدیم نمک آبرود،توی نمک آبرود بساط نهارمون رو پهن کردیم و نهارمون رو خوردیم بعدم اومدیم توی جنگلای نمک آبرود و چایی و میوه خوردیم،قرار شد که آقایون بچه ها رو ببرند شهربازی من و الهام خانم هم بریم سورتمه،شما همرا باباها رفتید شهربازی ما هم اومدیم سورتمه سواری که متاسفانه مثل سری قبل به دلیل بارندگی سورتمه تعطیل شده بود،ماهم اومدیم ملحق شدیم به شماها و رفتیم چند تا بازی های شهر بازی رو بازی کردیم،بارون یه کم شدید شد و هوا داشت تاریک میشد برگشتیم سمت ویلا، یه کمی خستگی در کردیم و رفتیم داخل شهر نور دور دور و آیس پک خوردیم

ساحل سی سنگان...

 

بازارچه زیبای نوشهر...

نمک آبرود...

 

دختر خوشحال مامان

 

 

 

صبح روز یکشنبه یعنی روز آخر مثل روزای قبل همراه بابایی رفتیم نون تازه خریدیم واسه صبحانه،هر صبح من و بابایی با همدیگه میرفتیم نون تازه میخریدیم که خیلی این کار بهم لذت میداد،بعد از صبحانه نهارمون رو آماده کردیم و وسایلمون رو جمع کردیم و رفتیم لب دریا تا از دریا خداحافظی کنیم،یه خورده لب دریا نشستیم که بارون نم نم شروع به باریدن کرد و یه باره تند شد و ما هم تنمون رو زیر بارون شستیم و اومدیم ویلا نهار خوردیم و از شهر زیبای نور خداحافظی کردیم و برگشتیم به سمت خونه مون ،ساعت تقرییا" 2 بود که از ویلا زدیم بیرون و ساعت 10 شب بود که رسیدیم خونه،خدایا شکرت

 

دختر آبکشیده ی مامانماچ

 

ویلای قشنگمون

 

جمع تنبلانیشخند

خیلی مسافرت خوبی بود و خدا رو شکر همه چیز خیلی عالی بود،نمی دونم چرا من اینقدر نسبت به شهرهای شمالی پر از حس خوبم و همیشه یکی از حسرت های بزرگ زندگیم اینه که چرا ساکن اونجا نیستم و وقتی میرم شمال همیشه دوست دارم بیشتر بمونیم و هیچ وقت سیر نمیشم،مطمئنم به زودی یه روزی میرسه که میریم ماه ها توی کلبه ی جنگلی و قشنگ خودمون یه دل سیر از شمال لذت میبریم.

پسندها (1)

نظرات (0)