هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

همه ی هستی ما شصت و شش ماهه شد...

1398/5/9 18:09
نویسنده : مامان آرزو
125 بازدید
اشتراک گذاری

زتمام بودنی ها ،تو همین از آن من باش
که به غیر با تو بودن،دلم آرزو ندارد

هوراهمه ی هستی ما شصت و شش ماهه شدهورا

خدایا شکرت ...خدایا شکرت... خدایا شکرت

این ماه یه ماه شلوغ داشتیم که خدا رو شکر همه ش ختم به خیر شد و بازم خدای مهربون بهمون نشون داد که چقدر دوستمون داره،توی این ماه یه روز که شما هم داخل ماشین بودی میخواستم از دور فلکه دور بزنم که چون سرعتم یه کمی بالا بود و دور فلکه هم آب ریخته بود نتونستم ماشین رو کنترل کنم و زدیم داخل جدول و خدا خیلی بهمون رحم کرد یکی از دوستای مامان و دخترش هم داخل ماشینمون بودند که خدا رو شکر هیچ کدوممون آسیبی ندیدیم و فقط ماشین یه کم آسیب دید،سریع زنگ زدم بابایی،بابایی هم با روی باز و مهربون اومد پیشمون و صورتمون رو بوسید وگفت فدای یه تار موی دوتاییتونبعد هم در عرض یک هفته یه ال 90 خرید تا فعلا" بی ماشین نمونیم و ماشین خودمون هم رفت تعمیرگاه تا درست بشه،خدا رو شکر بعد از سلامتیمون اینکه ماشینمون بیمه بدنه بود و همه چیز قابل حل بود،گاهی اوقات این اتفاقات باید پیش بیاد تا آدم خیلی چیزا رو بفهمه،منم بعد از این تصادف فهمیدم که مهربونترین و همراه ترین همسر دنیا رو دارم و هر لحظه به خودم افتخار کردم به خاطر داشتن بابا محمود
توی این ماه حسابی درگیر بودیم با مستقل شدن شما،آخه شما خیلی به مامانی وابسته ای و حاضر نبودی کلاس زبان و اسکیتت هم تنها بری،بابایی گفت باید این مشکل رو با هم حل کنیم واسه کلاس زبانت من میبردمت ویه کمی مینشستم بعد میرفتم و سعی میکردم زودتر از بقیه مامانا بیام دنبالت،معلم زبانتون زهرا جون هم خیلی کمکمون کرد و سعی میکرد یه سری مسئولیت داخل کلاس بهت بده تا راحتتر از من جدا بشی خدا رو شکر کلاس زبانت رو بعد از چند جلسه پذیرفتی و دیگه آخراش خیلی عالی بود و گاهی حتی با یلدا هم که دو ترم قبلتر از تو بود با اجازه زهرا جون میرفتی مینشستی و اصلا بهونه نمیگرفتی،واسه کلاس اسکیتت هم به پیشنهاد بابایی قرار شد که اصلا" من نبرمت و بابایی مسئولیت این کار رو بپذیره،جلسه ی اول که میخواستی بدون مامانی بری یه کمی بغض داشتی یه عکس از من گرفتی گذاشتی داخل جیب ساک ورزشیت و با یه عالمه بوس خداحافظی کردی اما عااالی بود بابایی گفت بهش گفته بودی یه کمی بشینه و بعد خودت گفته بودی بابایی برو و خودت تنهایی ایستاده بودی،بعد هم که برگشتی گفتی مامانی اصلا" گریه نکردم،خدا رو شکر خیلی راحت این مسئله هم حل شد
راستی دقیقا" روزی که مامانی تصادف کرد شبش روز دختر بود و ما از قبل با دوست مامانی الهام خانم که دوتا دختر داره قرار گذاشته بودیم بریم باغ،شب همگی رفتیم باغ از اتفاق خیلی هم خوش گذشتراستی آقا جواد و فاطمه خانم هم امشب زحمت کشیدند واسه شما به مناسبت روز دختر یه کیک خریده بودند و اومدند دم باغ که هر چی بهشون اصرار کردیم نیومدند داخل،ما هم آخر شب بعد از تمام شدن مهمونی کیک رو برداشتیم ساعت 2 نصف شب به صرف کیک وچایی رفتیم خونه شونچشمکدستشون درد نکنه مثل همیشه به ما لطف داشتند
خدایا شکرت به خاطر همه چیز... فرشته

عکسای این ماه در ادامه

یکی یه دونه مامان روزت مبارک

 

فرشته ی کوچولوی مامان که تا ما میخوایم نماز بخونیم میاد و شروع میکنه به نماز خوندن و قرآن خوندن،خدا نگهدارت باشه دختر مامان

 

این کاردستی رو خودت به تنهایی درست کردی،آفرین دختر خلاق مامانیتشویق

خانوم کوچولوی مامان رفته واسه اندازه گیری فرم پیش دبستانیشقلب

مامانی پشت در کلاس زبان منتظره که دختر ش اجازه بده بره خیال باطل

خوشتیپ مامانقلب

الهی دورت بگردم که مثل فرشته ها خوابیدیخواب

خدا جونم شکرت به خاطر همه چیز...

پسندها (2)

نظرات (2)

عمه فروغعمه فروغ
3 شهریور 98 12:08
خداروشکر که به خیر گذشته،همیشه سلامت باشید ان شالله
مامان آرزو
پاسخ
🙏
مـــبــےـنـــا✿●‿●✿مـــبــےـنـــا✿●‿●✿
8 شهریور 98 0:59
خانومی میتونم بپرسم از شکلک های متحرک چجوری استفاده میکنین؟
مامان آرزو
پاسخ
توی گوگل شکلک های وبلاگ رو سرچ بزنید و از اونا استفاده کنید