هستی دنیای مامان و بابا

راحت جانم پنجاه و پنج ماهه شد...

1397/6/9 17:13
نویسنده : مامان آرزو
58 بازدید
اشتراک گذاری

حال و هوای دلت گرم بماند که شهریور پایان گرمای تابستانی ماست 
نه آغاز دلتنگی های سرد پاییزی!
نکند با هر باد و بارانی بلرزد،بخشکد زیر انبوهی از برگ ها.
باران اگر بارید،
سیل اگرجاری شد
و جاده ها خیس از نبودن،تو اما حال و هوای دلت گرم بماند.
دلبسته ی واژه ها،نگاه ها و دست ها نباید بود که با تکان خوردن هر شاخه بی درنگ،دلی یخ بزند...!
حال و هوای دلت گرم بماند که پاییز،فصل دل سپردن و ورق زدن خاطرات کهنه ی دل نیست

خب تقریبا" یک سوم شهریور ماه رو هم پشت سر گذاشتیم و داریم کم کم به پاییز زیبا نزدیک میشیم ولی همچنان از خنک شدن هوا خبری نیست،البته یه چند روزی هوا یه کمی بهتر شده بود اما دوباره هوا گرم شدو ما همچنان با گرمای شدید تابستانی دست و پنجه نرم میکنیم،تابستان امسال مرتب قطعی برق و آب داشتیم و در کل تابستان نارضایتی بود واسه مردم،یه تابستانی پر از گرونی،اجناس به صورت ثانیه ای قیمتش بالا میره و توی اخبار همه ی خبرها شده اجناس احتکار شده ای که کشف میشه،قشر کارگر و ضعیف هر لحظه فقیرتر و قشر سرمایه دار هر لحظه ثروتمند تر میشند،مطمئنا" این دولتی نبود که ما بهش رأی دادیم و ازش حمایت کردیم اما کاش بپذیریم که وقتی ما مردم عادی خودمون به خودمون رحم نمیکنیم نباید از دولت مردان انتظار زیادی داشته باشیم،وقتی هر فروشنده ای خودش میشه یه محتکر و هر قیمتی دلش میخواد میده اوضاع بهتر از این نمیشه،از دست ما کاری برنمیاد فقط میتونیم دعا کنیم که خدا خودش به مردم رحم کنه و خیلی زود ظلم ریشه کن بشه و اتفاقات خوبی رقم بخوره،الان که بدجور همه چیز درهمه...
از بس همه جا حرف از گرونی و اوضاع اقتصادی خراب هست به شما کوچولو ها هم سرایت کرده و شما هر چیزی میگیم ربطش میدی به اوضاع اقتصادی مثلا" چند روز پیش میخواستیم از خونه بیایم بیرون که یه نفر ماشینش رو روبروی خونه ی ما پارک کرده بود که شما یه باره گفتی توی این اوضاع اقتصادی خراب چرا مرم ماشینشون رو دم خونه ی ما پارک کردندخندونکمن ارتباط پارک نادرست رو با اوضاع اقتصادی نفهمیدم اما متوجه شدم خیلی از اوضاع اقتصادی شاکی هستیخندهیا مثلا" چند روز پیش داشتی گز میخوردی من داشتم به بابایی میگفتم چقدر گز رو گرون کردند و به شوخی گفتم دیگه نمیشه گز هم خرید که یه باره شما گفتی مامان ما که نمیخوایم احتکار کنیم ما واسه خوردنمون میخریمخنده
توی این ماه تولد خاله آذر رو داشتیم که رفتیم اصفهان،شام و کیک خریدیم و رفتیم خونه بابا بزرگ.
راستی یه اتفاق خیلی خوب اینکه توی این ماه دیگه خودت به تنهایی میری دستشویی و خودتو میشوری و مامانی رو حسابی راحت کردی دمت گرمراضی
خدا رو شکر این ماه هم به آرومی سپری شد و روزهامون با شیرین زبونی های تو قشنگتر میگذره

چندتا عکس از این ماه در ادامه

یه عصر تابستونی قشنگ و هستی خوش اخلاق و مایل به عکاسیمحبت

پرنسس مامانیمحبت

برلب جوی نشین و گذر عمر ببینآرام

وقتی خرسی مریض میشه و هستی خانوم معاینه ش میکنهچشمک

خانوم دکترتشخیص دادند که خرسی از بس غذا خورده مریض شدهخندونک

تولدت مبارک خاله آذر مهربونجشن

 

توراه برگشت از کاشان رفتیم آغا علی عباس،توی کاشان اصلا" ازت عکس نگرفتم اینقدر مشغول بازی بودی و داشت بهت خوش میگذشت که گفتم بزار اذیتت نکنمآرام

شبها گاهی با بابایی بازی میکنی،این یکی از بازیهایی هست که شما خیلی توش مهارت داری و خیلی قشنگ و باتمرکز بازی میکنیزیبا

 

اینم از اولین کاردستی ت که به کمک مامانی درست کردی داخل کلاستون،البته همه قسمت های چیدنیشو خودت چیدیزیبا

یه شب به بابایی گفتی بابایی من یه همبرگر واقعی میخوام مثل فیلم باب اسفنجی،منظورت این بود که نونش گرد و بزرگ باشه،بابایی هم رفت یه همبرگر واقعی واست گرفتخندونک

وقتی هستی گله خودش سر خود میشینه الفبا رو تمرین میکنهزیبا

قربونت برم با نقاشیهات،نقاشیهات همیشه خیلی رنگی رنگیهمحبت

 

پسندها (1)
نظرات (0) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف