هستی دنیای مامان و بابا

هستی عزیز ما پنجاه و چهار ماهه شد...

1397/5/9 1:10
نویسنده : مامان آرزو
57 بازدید
اشتراک گذاری

عشق کوچولوی مامان
از روزی که به دنیا آمدی
من متولد شدم
و از آن روز هم دخترم شدی،هم همه چیزم
دختر زمستونی من جهان باتو شکرانه هایش بیشتر است
و تو عاشقانه ترین باور خواب و بیدار منی
گوشه ی دلم روز به روز را بانگاه رو به تکامل تو آغاز میکنم
وسپاس خدایی که گیلاس باغ بهشت را به من عطا کرد
و من سرمستم از این زندگی با تو

خب بریم سراغ این ماه و روزای قشنگی که با هم گذروندیم،خدا رو شکر این ماه هم همه چیز آروم و بروفق مراد بود،توی این ماه کلاس های دوره روخوانی و الفبا تون شروع شد و شما با علاقه ی خیلی زیادی به استقبال این دوره رفتی که امیدوارم مثل دوره قبل بهترین باشی و حسابی موفق باشیفرشتهاین روزا مثل همیشه تا ظهرخوابی خواببعد از بیدار شدن و غذا خوردن آماده میشی واسه کلاس البته روزایی که کلاس داری،بعد از ظهر ها هم تقریبا" هر روز میریم باغ و عصر رو اونجا میگذرونیم،شبها هم تقریبا" هر شب البته به استثناء زمانهایی که اصفهان هستیم میریم پارک و شما یه عالمه بازی میکنی و بعدهم خسته برمیگردیم سمت خونه،که اصولا" شما در مسیر برگشت خوابت می بره و اینگونه خدا رو شکر روزهای ما به آرامی و خوشی سپری میشهآرام
راستی توی این ماه واسه اولین بار تنهایی توی تختت خوابیدی تا صبح،انشاله که ادامه دار باشهچشمک
خدا جونم شکرت به خاطر همه چیز،به خاطر دخترم،به خاطر همسرم،به خاطر سلامتی مون، به خاطر آرامشمون،به خاطر عشقی که توی خونه مون جاریه،به خاطر نعمت های ریز و درشتی که بهمون دادی که اگه بخوایم به خاطرش شکر بگیم باید هر ثانیه هزار بار شکرت رو بگیم،خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرتفرشته

چندتا عکس از این ماه در ادامه

توی این ماه دعوت شدیم عروسی یکی از فامیلای بابایی(نرگس جون) که به شما خیلی خوش گذشت،با مهلا کوچولو که از فامیلای پدری بابا هست دوست شده بودی و خیلی باهم رقصیدید و بازی کردید،این چند تا عکس رو هم داخل عروسی ازتون گرفتم که خیلی رها و بیخیال میخندیدمحبت

قربونت برم دخترک با کلاس منبوس

عاشقتم پرنسس کوچولوی منمحبت

تو مرا مونس جانی

 

یه روز پنجشنبه و جمعه رفتیم باغ خاله اخترو شما مامان بزرگ رو مجبور کردی واست نقاشی بکشه و اینم نقاشی های مامان بزرگمحبت

 

یه روز بعدازظهر که هوا یه کمی نسبتا" خنک شده بود اومدیم باغ تا شما یه کمی دوچرخه بازی کنی که مامانی اینجا گیرت انداخت و یه عکس ازت گرفتخندونک

این روزا عاشق قیچی هستی و ما هر چی شما رو دیدیدم داری با قیچی کار میکنیسکوت

اینجا داشتیم از کلاس برمیگشتیم و شما داخل ماشین خوابت برد،قربون چهره معصومت برم که اینقدر ناز خوابیدیمنتظر

وقتی واسه اولین بار شب رو تنهایی داخل تختت خوابیدیخواب

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (0) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف