هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

فرشته مامان زمینی شد...

1392/11/9 13:19
نویسنده : مامان آرزو
306 بازدید
اشتراک گذاری

چه زیباست لحظه های آمدنت را به انتظار نشستن ...

چه دل انگیز است و چه شوقی دارد دیدن روی ماهت برای اولین بار ...

و چه خاطره انگیز و شیرین است قدمهای کوچکت را در زندگیمان گذاشتن و لحظه لحظه گام برداشتنت به سوی سعادت و خوشبختی وهر چه که زیبایی هست دخترم ...

صبح یک روز سرد زمستونی توی بهمن ماه خدا منو لایق مادر شدن دونست و یه پرنسس ناز بهم هدیه کرد.

                                                      

صبح ساعت 6 بود که بابایی به همراه عزیز و عمه اومدند دم خونه مامان بزرگ دنبال ما تا بریم بیمارستان.من روزای آخر بارداریم رو خونه بابابزرگ بودم ،به اتفاق مامان بزرگ و خاله آذر رفتیم بیمارستان تا اومدیم کارای پذیرش رو انجام بدیم ساعت نزدیک هشت شد . من نزدیک به ساعت 8 رفتم اتاق عمل و شما ساعت 8.05 صبح به دنیا اومدی . وقتی به هوش اومدم دکتر بالای سرم بود ازش پرسیدم که حالت خوبه دکتر گفت بله شما صاحب یه دختر ناز و تپل شدی .وقتی اومدم توی بخش بابایی رو دیدم، خیلی گریه کرده بود میگفت لحظاتی که ما توی اتاق عمل بودیم خیلی بهش سخت گذشته اما الان که فهمیده حالمون خوبه خیالش راحت شده .بعدم یه گردنبند خوشگل بهم هدیه داد به مناسبت اینکه مامان تو فرشته کوچولو شدم . وقتی که نوزاد تخت بغلی رو دادند اما شما رو به ما تحویل ندادند اول خیلی ترسیدم فکر کردم اتفاقی افتاده و به من نمیگند اما بابایی گفت که یه کمی نفست تند میزنه غمگیناول فکر کردم خطرناکه اما بعد که بابا محمود بهم گفت که حالت خوبه خیالم راحت شد. روز اول به سختی تونستم بیام ببینمت اما لحظه ای که دیدم خدا چه فرشته ای بهم هدیه کرده همه ی دردام یادم رفت،به خدا انگار یه تکه از وجودم روی اون تخت کوچولو خوابیده بود. 6 روز توی بیمارستان بودی و بابا و خاله آذر لحظه به  لحظه همراهمون بودند.روزای غریبی بود اصفهان بعد از 4سال برف می اومد،من و خاله آذر شبا وقتی شما رو خواب میکردیم میومدیم توی تراس و بارش قشنگ برف رو باهم نگاه میکردیم .روزای قشنگی بود اماقشنگتر میشد اگه شما هم توی بیمارستان نبودی البته حالت کاملا خوب بود و پرستارا فوق العاده ازت مراقبت میکردند و فقط برای اینکه تحت مراقبت باشی گفتند باید توی بیمارستان بمونی .بعد از شش روز مرخص شدی وهمگی رفتیم خونه بابابزرگ.خدایا شکرت که الان دخترکم صحیح وسالم پش ماستمحبت

عکسای فرشته ی آسمونی ما در ادامه

 

اینم بابای مهربونت که داره کارای پذیرش رو میکنه تا من واسه زایمان بستری بشم ...

اولین لحظه ای که بعد از تولد دیدمت به خاطر تندی نفست توی دستگاه بودی ...خیلی سخت بود که نمیشد بغلت کنم عزیزکم...دلشکسته

وقتی واسه اولین بار تن قشنگتو لمس کردم .این لحظه بود که این جمله رو درک کردم که حسی شیرین تر و بالاتر از مادر شدن نیست. خداجونم هر کسی که دلش بچه میخواد دامنش رو سبز کن و این پرنسس منم حفظ کنمحبت

اینجا واسه اولین بار بعد از 3 روز خودم شیرت دادم .قربونت برم که اینقدر شارژ شدی و صورتت گل انداختهخنده

پسندها (4)

نظرات (0)