هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

یه سفر دل انگیز...

1396/11/20 0:22
نویسنده : مامان آرزو
626 بازدید
اشتراک گذاری

بعد از تولدت من و شما چند روزی موندیم خونه بابابزرگ،خاله عاطفه هم واسه چند روز موند و تصمیم گرفتیم واسه دو سه روز بریم یزدخواست خونه ننه جان مامانیظهر سه شنبه با دایی حسن و مامان بزرگ و خاله عاطفه و خاله آذر رفتیم شهرضا خونه ی خاله های مامانی و آخر شب با دایی حسن رفتیم یزدخواست و پنج شنبه عصر هم برگشتیم،خیلی بهمون خوش گذشت مخصوصا" به شماچون ننه جان اینا چند تا ببعی بامزه داشتند و شما خیلی دوسشون داشتی مخصوصا" یه دونه از ببعی ها بود که تازه به دنیا اومده بود و خیلی کوچولو و دوست داشتنی بود و شما به مامان بزرگ می گفتی بیارش داخل حیاط و باهاش بازی میکردی و بغلش میکردی و اصلا" هم ازش نمی ترسیدی،همه ی خاله های مامانی هم اومده بودند خونه ننه جان و اونجا پر از بچه بود و شما یه عالمه بازی کردی،اینقدر بهت خوش گذشته بود که وقتی میخواستیم بریم گفتی مامانی دوباره زودی بیارم اینجا،منم بهت قول دادم خیلی زود دوباره میارمت
عکسای نفس مامان در ادامه 

واااای خدای من،یعنی وقتی با این مقنعه از داخل اتاق اومدی بیرون به خدا یه لحظه قلبم وایساد،تو کی اینقدر بزرگ شدی نفس مامان،مقنعه واسه آریانا جون نوه خاله مامانه که سرت کرده بود،خیلی بهت میومد

 

آرمان،آریانا،هستی،ارغوان،پرنیا،علی...همبازیهای هستی جون توی مسافرتچشمک

 

اینم حیاط خونه باباجوناین عکس رو خیلی دوست دارم،چهار نسل توی یک قاب..مادربزرگ،دختر،نوه،نتیجه...خدا همه ی بزرگترا رو حفظ کنه انشاله...

 

  

پنج شنبه بعد از ظهر بابایی اومد اصفهان و جمعه با همدیگه برگشتیم خونه مون،وقتی هستی جون بعد از چند روز بابایی رو میبینه و بابا محمود با یه لپ لپ بزرگ سورپرایزش میکنهمحبت

 

پسندها (2)

نظرات (2)

سحر شفی
5 اسفند 96 15:58
وای چه جالب بود منم بعد به دنیااومدن پسرم با <a href="http://lahzeakhar.com/تور-باتومی">تور باتومی</a> به این شهر رفتم و  <a href="http://lahzeakhar.com">تور لحظه آخری</a> عالی بود 
مامان آرزو
پاسخ
چه جالبآرام
مامان صدرامامان صدرا
7 اسفند 96 13:44
عززززیزززز دلم همیشه به گردش و تفریح محبت
مامان آرزو
پاسخ
ممنون عزیزمآرام