هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

عسل مامان چهل و پنج ماهه شد...

1396/8/9 13:44
نویسنده : مامان آرزو
173 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به خوشگل مامان،الان که دارم پست چهل و پنج ماهگیت رو مینویسم کنار من نشستی و داری خیار میخوری،داشتم فکر میکردم که  یه جمله واسه شروع این پست بنویسم که یه باره گفتی مامان به چی فکر میکنی گفتم میخوام وبلاگت رو بنویسم دارم فکر میکنم چطوری شروع کنم که یه باره گفتی خب کاری نداره که بنویس هستی گله خیلی پانداش رو دوسش داره،خاله نگران هستی نباش دوباره میریم سفر همدیگه رو میبنیم خاله اختر من خیلی دوست دارمخندونکسکوت یعنی عاشق وبلاگ نویسیت شدمخنده الان هم کنار من نشستی و هی میگی مامان این استیکر خنده به کی میخنده خندونکمیگم همینجوری گذاشتم میگی مامان این به من میخنده ببرشخندهمیگی مامان اینایی که گفتم نوشتی میگم آره میگی خب بفرست واسه لب تاب خاله هاسکوتخب انگاری قسمت بود پست چهل و پنج ماهگیت هم اینطوری شروع بشهآرام

عسل مامان چهل و پنج ماهگیت مبارک

توی این روزای قشنگ پاییز که هوا تقریبا" مثل بهاره زندگی در جریانه و خدا رو شکر ما خوبیم،این ماه غیر از چند روز مسافرت شمالمون اتفاق خاص دیگه ای نیفتاد و روزا دارند میگذرند و اصلا" قابل باور نیست که هشت ماه از سال گذشت،انگار همین دیروز بود که سال 96 تحویل شد،این روزا من بیشتر به کلاسهای دانشگاه مشغولم،چون انشاله این ترم آخره و سعی میکنم کلاسام رو برم،شما هم که توی خونه پیش مامانی هستی و وقتایی که من میرم دانشگاه اگه صبح باشه که میری بانک بابامحمود و اگه بعد از ظهر باشه پیش بابایی می مونی داخل خونه،روزا یا مشغول بازی هستی یا نقاشی میکشی یا کارتون میبینی و عاشق کارتون باب اسفنجی هستی و بعد از اینکه تمام میشه دیالوگاشون رو واسه من میگی و میخندی،قربونت برم که مثل طوطی همه چیز رو تکرار میکنی و هر روز یه جمله جدید میگی که من تو اون لحظه میخوام گازت بگیرم که اینقدر خوشمزه ای،هر کلمه ای که جدید باشه و نشنیده باشی وقتی میشنوی ازم سوال میکنی که کلمه اشتباهیه یا نه،چند روز پیش داشتی برنامه کودک میدیدی باب اسفنجی به پاتریک گفت خواب آلود یه باره گفتی مامان خواب آلود کلمه اشتباهیه گفتم نه گفتی بی کلاسم نیست گفتم نه با خوشحالی تا چند روز تکرارش میکردیخندونک
یه روزم داشتی با خاله اختر تلفنی صحبت میکردی یه باره گفتی خاله منم سه تا انگشتر دارم خاله گفت آره اما باید بزرگ بشی تا اندازه انگشتت بشه یه باره گفتی خاله بگو انشاله که انگشترم اندازه انگشتم بشهخنده
بهم میگی مامان من خیلی دستشویی دارم میگم خب بیا بریم دستشویی،چرا به مامان زودتر نمیگی تا اینقدر اذیت نشی میگی چون اگه شما رو از جات بلند کنم پیر میشی،من دوست ندارم شما پیر بشیتعجبیعنی عاشقتم که اینقدر مهربونی اما کاش یه خورده توی جمع کردن وسایلت رعایت پیر نشدن منو میکردیخنده
داری برنامه کودک میبینی یهو میگی مامان من دوست ندارم ازدواج کنم و وسیله واسه خودم بخرم و شوهر بگیرم بهت میگم چرا دخترم تعجبمیگی چون نمیخوام شما و بابایی رو تنها بزارم یعنی عاشقتم که اینقدر مهربونیمحبت
بهم میگی مامانی میخوام رو پاهات بخوابم،روی پام پشتی میزارم و میخوابونمت و یه کوچولو تکونت میدم یه باره میگی مامان پاتو تکون نده سرم آسیب میبینهسکوت
وقتی یه سوال ازت میکنم و حال نداری توضیح بدی میگی مامان چرا باید همه مطالب رو من توضیح بدمخندونک
خدایا به خاطر همه ی این روزای تکراری اما پر از آرامش شکرررررآرام
چندتا عکس از عسل مامان در ادامه

یه آبگوشت خوشمزه توی اتاق سنتی خونه مون با ظرفای سنتیخوشمزه

اینم وضعیت بابایی موقع نماز خوندنخنده

 

این عینک توی لپ لپ بوده میزنی به چشمت و خیلی جدی میشینی برنامه کودک میبینیخندونک

 

الهی قربونت برم که اینقدر بزرگ و خانووم شدی

 

هر موقع میخوای خیار بخوری میگی مامان باید خودم بشورمش،منم میبینم کیف میکنی میگم باشهآرام

 

اینم پاندایی که اول پست درموردش صحبت کردی،از موقعی که خریدی یه لحظه هم از خودت جداش نکردی حتی موقع خواب،این عکس تکی رو هم خودت از پاندا گرفتیآرام

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)