هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

یه سفر به یادموندنی با یه عالمه حس خوب...شمال

1396/7/25 2:37
نویسنده : مامان آرزو
330 بازدید
اشتراک گذاری

سفرنامه شمال

روزاول
باخانواده ی مامانی برنامه ریزی کردیم که توی مهر ماه چند روزی بریم شمال،بابایی واسه پنج روز از طرف بانک ویلای زیباکنار رو رزرو کرد،از پنجشنبه پنج روزمون شروع میشد،پنجشنبه رو بابایی مرخصی گرفت و ساعت تقریبا" 7 صبح بود که راه افتادیم،همه ی وسایل رو از شب قبل آماده کرده بودیم وسریع چیدیم داخل ماشین و راه افتادیم،یه ساعت اول مسیر رو شما هم بیدار بودی و خیلی سرحال صحبت میکردی کم کم ساعت نزدیک 8 بود که خوابت گرفت وخوابیدی تا ساعت 12.30ظهرخوابماهم بدون توقف اومدیم تا قزوین،داخل قزوین پیاده شدیم و چایی و نهار خوردیم و دوباره راه افتادیم،ساعت نزدیک به 3 بود که رسیدیم رشت،توی رشت بارون نم نم شروع به باریدن کرده بود،یه توقف کوچولو کردیم و ریه هامون رو پر از هوای تازه و پاک کردیم،شما یه کوچولو زیر بارون دویدی و خوشحالی کردی،دوباره سوار شدیم و راه افتادیم به سمت زیباکنار وساعت تقریبا 4.30 بود که رسیدیم زیباکنار،اومدیم ویلامون رو تحویل گرفتیم،ویلامون عالی بود،یه ویلای دوبلکس دو خوابه با تمام امکانات و خیلی تمیززیبامحوطه ویلامون فوق العاده دوست داشتنی وزیبا و تمیز و مرتب بود،یه کمی ویلا رو برانداز کردیم،وسایلمون رو گذاشتیم داخل ویلا و اومدیم بازار،آخه وقتی داشتیم میومدیم ویلا انگاری پنجشنبه بازار بود،یه بازار پر از زنهای شمالی که چادرشون رو به کمرشون بسته بودند و پابه پای مرداشون کار میکردند به بابایی گفتم سریع وسایلمون رو بزاریم داخل ویلا و بریم بازارآرامخیلی بازار دوست داشتنی بود،یه کمی وسایل سالاد خریدیم و بعدم رفتیم سوپرمارکت یه خورده وسیله خریدیم و یه کمی توی خیابانو پیاده دور زدیم و بعد دوباره برگشتیم ویلا(البته به قول شما طویلهقه قههوقتی داخل بازار بودیم شما میگفتی مامانی برگردیم طویله مونتعجب من و بابایی وقتی این کلمه رو شنیدیم خیلی خندیدیم حالا درسته ویلا و طویله حروف مشترک زیاد دارند اما نه اینکه دیگه ویلا به اون خوشگلی رو بهش بگی طویلهخندهوقتی بقیه اومدند واسشون تعریف کردیم و خیلی خندیدیم دیگه تا آخر سفر کسی نگفت ویلا و همه از کلمه جدید طویله استفاده میکردندخندونک البته دور از جون همه ی جمع،باور کن الان هم که دارم واست مینویسم نمیتونم نخندمقه قهه)وسایلمون رو داخل آشپزخونه و اتاقا جا دادیم و به کمک بابایی مشغول درست کردن شام شدیم،خاله عاطفه اینا از طرف اهواز صبح راه افتاده بودند،بابابزرگ و خاله اختر اینا هم ظهر از اصفهان راه افتاده بودند،هنوز هیچ کدومشون نرسیده بودند،به کمک بابایی یه شینسل خوشمزه به همراه پلو و سالاد درست کردیم،ساعت نزدیک 10.30 بود که کم کم همه شون از راه رسیدند و جمعمون جمع شدراضیشام رو با یه عالمه شوخی و خنده خوردیم و بعدم رفتیم داخل ایوون نشستیم و گل گفتیم و گل شنیدیم.
روزدوم
جمعه صبح از خواب که بیدار شدیم صبحانه خوردیم و رفتیم داخل محوطه،یه عالمه گشتیم و عکس گرفتیم،بعدش رفتیم لب دریا،ساحل خیلی بهمون نزدیک بود،هوا آفتابی و خوب بود،یه کوچولو رفتیم داخل آب و شما حسابی آب بازی کردی و خودت رو خیس خیس کردی،خیلی خوشحالی کردی و خندیدی،بعد اومدیم ویلا نهار خوردیم و یه کمی استراحت کردیم و رفتیم بندرآزاد انزلی،یه عالمه پاساژخوشگل بود اونجا،بابایی در بدو ورود رفت یه دونه ماشین کودک واسه شما کرایه کرد که واقعا" کارمون رو راحت کرد و شما خیلی دوستش داشتی و داخلش که نشستی دیگه اصلا بهانه نمیگرفتی و خسته نشدی و چیزی نمیخواستی،همراه بابایی رفتی یه خورده پاستیل هم خریدی و دیگه داخل ماشین مشغول بودی و بابایی راه میبردت و شماهم مغازه ها رو نگاه میکردی،همگی یه عالمه پاساژ گردی کردیم و دونه دونه مغازه ها رو نگاه کردیم و در نهایت هم با یه بستنی خستگی رو از تنمون بیرون کردیم،شما بعد از بستنی گفتی که گرسنه ای و با خاله آذر رفتی سیب زمینی سرخ کرده خریدی،چون میخواستیم بریم باید ماشین رو پس میدادیم اماشما قبول نمیکردی و میگفتی بابایی پولشو بده تا ببریم خونمونشاکیسیب زمینی ت رو داخل ماشین خوردی وبعد با یه کوچولو صحبت قبول کردی که ماشین رو ببریم پس بدیم،وقتی اومدیم بیرون یه بارون خیلی خوشگل و نم نم در حال باریدن بود و هوا فوق العاده بود،موقع برگشتن به مناسبت سالگرد عقدمون بابایی تصمیم داشت کیک بخره اما متاسفانه کیک آماده نداشتند و شیرینی خرید و برگشتیم ویلا و یه شیرینی و چای خوشمزه زدیم به بدن،شام رو هم که یه سوپ خوشمزه بود و مامان بزرگ قبل از رفتن پخته بود خوردیم و اومدیم داخل محوطه نشستیم و شب نشینی کردیم.
روزسوم
شنبه صبح بعد از خوردن صبحانه نهارمون رو که جوجه بود برداشتیم و اومدیم سمت ماسوله،جاده ش فوق العاده بود،به نظر من که شمال یه تیکه از بهشته،پر از حس خوبه هر نقطه ش،جاده ماسوله بینظیر بود تا چشم کار میکرد زیبایی بود و سرسبزی،اصلا نمیشد زیبایی هاش رو توی عکس گنجوند،نهار رو توی ماسوله کنار یه رودخونه خوردیم و تا غروب ماسوله بودیم که خیلی خوب بود،وقتی برگشتیم نزدیک ویلامون چند تا لباس فروشی بود که رفتیم و یه خورده خرید کردیم و رفتیم داخل ویلا،خانوما مشغول درست کردن شام شدیم و آقایون رفتند داخل سالن بازی و یه کمی تنیس و فوتبال دستی بازی کردند،بعد از خوردن شام اومدیم داخل محوطه تا نیمه های شب نشستیم و صحبت کردیم،ویلامون خیلی محوطه زیبا و با انرژی داشت و از نشستن داخلش آدم سیر نمیشد.
روز چهارم
یکشنبه صبح وقتی از خواب بیدار شدیم بعد از خوردن صبحانه رفتیم یه والیبال دسته جمعی زدیم که خیلی کیف داد و خندیدیم،شما هم توی این زمان که ما والیبال میکردیم با مامان بزرگ بازی میکردی،اومدیم و شروع کردیم به آماده شدن تا بریم دریا که یادم اومد با خودمون بادکنک مجیک آوردیمراضیبادکنکاا رو وصل کردیم به شیر آب داخل حیاط و آماده ش کردیم،حدود 110تا بادکنک کوچولو بود،خیلی بازیش بامزه بود وقتی که بادکنکا رو به سمت همدیگه پرت میکردیم بادکنکا میترکید و طرف مقابل خیس میشد،خیلی خوش گذشت اما حیف کم بودخندونکبعدم بساط نهارمون رو که شوید پلو و ماهی بود آماده کردیم و بردیم کنار دریا و نهار رو لب دریا خوردیم که خیلی خوب بود بعدم شما یه عالمه آب بازی و شن بازی کردی و اصلا "سیر نمیشدی،بعدم یه آتیش درست کردیم و یه چایی و سیب زمینی آتیشی زدیم به بدن و بعدم یه خورده زدیم و رقصیدیم،نهایت استفاده از دریا رو بردیم و یواش یواش با دریا خداحافظی کردیم و اومدیم ویلا.شب هم وسایلمون رو جمع کردیم و وسایل رو گذاشتیم داخل ماشین بعدم اومدیم نشستیم دورهم،اونشب شب آخری بود که ویلا بودیم،اصلا حس نمیشد که چهار شب گذشته و انصافا خیلی خوش گذشت.
روزپنجم
دوشنبه صبح هم که بیدار شدیم مامان بزرگ آش رشته پخته بودخوشمزهصبحانه رو داخل محوطه خوردیم و ساعت نزدیک 11 بود که ویلا رو تحویل دادیم و با یه عالمه خاطره از اونجا خداحافظی کردیمبای بایخاله عاطفه اینا از ما جدا شدند چون میخواستند برند سمت اردبیل،ما هم اومدیم رودبار،ترشی و کلوچه خریدیم و افتادیم توی جاده به سمت خونه،ساعت نزدیک 3.30 بود که توی یه رستوران میان راهی اراک توقف کردیم و نهار رو خوردیم و دوباره راه افتادیم،به دلیجان که رسیدیم از بابابزرگ اینا و خاله ها خدافظی کردیم و اومدیم سمت خونه مون و مسافرتمون به سلامتی تمام شد.

خدا رو شکر پنج روز خوب و به یاد ماندنی رو سپری کردیم با کلی عکس و خاطره خوب
این هم عکساش

اینجا تازه رسیده بودیم رشت،هوا فوق العاده بود شما هم که خیلی سرحال بودی خدا رو شکر

 

اینجا تازه رسیده بودیم ویلا،من و بابایی داشتیم شام می پختیم شما هم با نقاشی خودتو مشغول کرده بودی

 

این عکسو از پنجره اتاق بالای ویلا گرفتم،یه کوچولو ریز افتادید داخل عکس اما خیلی عکس خوبیه ی

این ساختمون بازی بود که داخلش میزتنیس و فوتبال دستی و ...بود.

اینم آرم و اسم بانک انصار که باغبون هنرمند ویلا با شمشادها درست کرده بود

 

 

 

الهی سپید بخت ترین دختر جهان بشی دخترممحبت

 

 

 

ماسه تا باهم حالمون خوبهبه نظرمن که من و تو و بابایی وقتی کنار همدیگه ایم قشنگترین ترکیب جهانیمآرام

مهربونترین بابابزرگ و مامان بزرگ دنیا

اینجا یه والیبال دسته جمعی کردیم که خیلی خوش گذشت،البته بابابزرگ و خاله آذر داخل عکس نبودندچشمک

 

الهی فدای هر دوتاتون بشمبوس

واسه گرفتن این عکس هنری شما قهر بودید واسه همین هم دست شما داخل عکس نیستخندونک

اینم عکس قهرتشاکی

وقتی هستی گله بابابزرگ رو مجبور به بازی بدوبدو میکنهخندونک

وقتی کودک درون بابامحمود فعال میشه و با هستی جونش همبازی میشه،البته این کودک درون تقریبا" همیشه فعالهخنده

دختر رنگی رنگی مامان لب دریا 

الهی فدای خنده هات بشم که اینقدر از دویدن توی آب ذوق کردی،عاشق این عکساتم،همیشه خوشحال باش دخترم

 

 

بندرانزلیآرام

 

اینم ماشین دستی هایی که داخل مرکز خرید انزلی کرایه کردیم و شما خیلی دوسش داشتی و میخواستی بیاریش خونمونخندونک

 

جاده فومن _ماسولهزیبا

 

اینجا داخل ماسوله یه مرغ دیدی رفتی دنبالش که بگیریش

 

هستی و پاندا کوچولومحبتاین پاندا رو توی مسیر ماسوله خریدی و بعد از اون دیگه یه لحظه هم از خودت جداش نمیکردی و خیلی دوستش داشتیآرام

اینم دختر شیطون مامان با بادکنک های بامزه مجیک،انصافا" ایده ی ساخت این بادکنک از هر کی بوده دمش گرم خیلی بازیش باحالهچشمک

 

آخرین لحظات داخل ویلاآرام

  

رودبارآرام

 

خدایا شکرت به خاطر همه چیز...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)