هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

ترنم زیبای زندگیمون روزت مبارک...

1396/5/3 11:39
نویسنده : مامان آرزو
174 بازدید
اشتراک گذاری

من معتقدم پدر اسکلت 
یک بدن است...
پسر پوست بدن!
مادر قلب بدن...
دختر اما!!!!
رگ و شریان هاست!
خانه بدون
دختر یک چیزهایی کم 
دارد که همه چیزند!

امروز روز دختر بود و چند روزی بود که بهت گفته بودم میخوایم واسه روز دختر واست کیک بگیریم و جشن بگیریم،البته به رسم هر سال تصمیم داشتیم کیکت رو ببریم خونه یکی از دوستامون که مثله ما یه گل دختر داره که متأسفانه با شکستن پای مامانی(داخل پست ماهگردت مفصل واست توضیح میدم) برنامه هامون تغییر کرد و جشن رو سه نفری گرفتیم که خیلی هم بهمون خوش گذشت از اتفاقراضی 
عصر بابایی رفت کیکی که به همین مناسبت چند روز پیش سفارش داده بودیم رو تحویل گرفت و یه پیراهن خوشگل هم با مشورت مامانی واست خرید البته من چون به خاطر شکستگی پام داخل خونه بودم  از طریق تلگرام و عکسایی که بابایی از لباسها میگرفت نظرم رو میگفتم و بلاخره با مشورت ومشارکت با بابایی یه پیراهن صورتی خوشگل واست انتخاب کردیمچشمکبعدم که بابایی کیک رو آورد و شما خیلی خوشحال شدی و حسابی رقصیدی و ذوق کردی...خیلی خوشحالم که داریمت یکی یکدونه مامانمحبت
تا قبل از به دنیا اومدنت همیشه از خدا عمر بالای هفتاد سال میخواستم اما حالا دلم میخواد بیشتر از صد سال پابه پات زنده باشم تا صندوقچه اسرار و تکیه گاه محکمت باشم،با دوستات دوست و با دشمنات دشمن باشم،روزی که دکتر لحظه سونوگرافی گفت بچه تون دختره،فرزندی از جنس خودم رو احساس کردم تو وجودم،با بزرگ شدنت شدی امین و رفیق لحظه هام و مأمن تمام خستگیام،گاهی اوقات فراموش میکنم فقط سه سال سن داری اینقدری که گاهی مثل یه آدم بزرگ باهام حرف میزنی،بهم محبت میکنی،ازم دلجویی میکنی،دلداریم میدی،اظهار نظر میکنی و من هر لحظه بیشتر احساس خوشبختی میکنم از داشتنت و خدا رو شکر میکنم به خاطر بودنت...
دختر قشنگم از خدا میخوام که همیشه آرامش و عشق توی لحظه لحظه ی زندگیت جاری باشه و همیشه بهترین لحظات رو توی زندگیت داشته باشی،امیدوارم لحظه های زندگیت باب دلت باشه و خداوند عطر و نور محبتشو تو زندگیت بپاشه...الهی آمیین
عکسای گل دخترخونه مون در ادامه

 

 

عاشقتووووونم 

گفتی مامانی پس شمعاش کو،گفتم کیک روز دختر که شمع نداره گفتی پس من چی رو فوت کنم و ناراحت شدی،بابایی هم رفت و به مناسبت چهارمین روز دختری که در کنارمون هستی این 4 تا شمع رو آورد،وقتی گذاشت روی کیک گفتی حالا تولد شد و خوشحال شدی

 

اینم پرنسس زیبای ما با لباسی که از بابا و مامان کادو گرفت

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)