هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

شاهدخت مامان چهل و سه ماهه شد...

1396/6/9 22:57
نویسنده : مامان آرزو
182 بازدید
اشتراک گذاری

آزاد باش دخترم
شادی کن
برقص
بلند بلند آواز بخوان
بلند بلند بخند
زندگی کن
تا همیشه ......
دخترک رویاهای تمام نشدنی من
با من نفس بكش كودكم ، 
من تو را آزاد به دنيا آوردم 
مثل دريا،مثل موج...
تو هر روز از نو در من متولد میشوی ...

دخترقشنگم دوران کودکی خیلی زودتر از اون چیزی که تصور میکنیم میگذره پس حسابی از کودکیت لذت ببر دردونه ی مامان،دوووست دارم دختر دوست داشتنی مامان
هستی جونم الان یه مامان صحیح و سالم و خوشحال و پر انرژی داره واست پست میزارهبلاخره  بعد از 36 روز،یکشنبه 5شهریور پام رو باز کردم،هوراااا
واقعا نمیتونم حسمو برات بنویسم دخترم یعنی هر یه قدمی که برمیدارم خدا رو شکر میکنم و واسه سلامتی دوباره م از خدا تشکر میکنم و دعا میکنم که خدای مهربون همه ی مریضا رو شفا بدهفرشته
این چند وقتی که پام داخل گچ بود ومجبور بودیم مدتی رو خونه نشین بشیم فکر میکردم شما خیلی بهونه بگیری اما شما اینقدر خانوووم و بادرک با شرایط برخورد کردی که اصلا" نمیشد فهمید که فقط سه سال و نیم داریبا اینکه شما اصلا" بهونه نمیگرفتی اما خودم ناراحت بودم که شبا نمیتونیم ببریمت پارکغمگینبه بابایی هم که میگفتم قبول نمیکرد و میگفت وقتی خوب شدی همگی با هم میریم،یه روز هم به خودت گفتم هستی گله میخوای به بابایی بگم ببردت پارک که گفتی نه مامان ما یه خانواده ایم نباید بدون همدیگه جایی بریم وقتی جچ(گچ) پات رو باز کردی با همدیگه میریمتعجببعدم اومدی بوسم کردی و گفتی مامانی ما شما رو ایچوقت(هیچوقت) تنهات نمیزاریمزیبا عاشقتم دختر مهربون مامانبوس
خیلی خوشحالم که تو و بابایی رو دارم و ممنونم ازتون به خاطر این چند وقت که واقعا" خیلی واسم زحمت کشیدید
توی این ماه روز چهارشنبه 11مرداد تولد خاله آذر بود که بابایی واسه چهارشنبه مرخصی گرفت و روز سه شنبه رفتیم اصفهان،یه کیک هم سر راه خریدیم و رفتیم خونه بابابزرگ،بهشون نگفته بودیم که مامانی پاش شکسته،نمیخواستیم نگران بشند،وقتی سرزده و وسط هفته رفتیم خونه شون خیلی خوشحال شدند اما با دیدن پای مامانی خیلی جا خوردند و ناراحت شدند،شب هم دورهم با خاله اختر اینا یه تولد کوچولو گرفتیم که خیلی بهمون خوش گذشت و ما هم هدیه به خاله آذر مهربون که همیشه خیلی واسه هممون زحمت کشیده یه کارت هدیه دادیم،چهارشنبه عصر هم بابایی برگشت خونه و من و شما تا پنج شنبه بعدی موندیم خونه مامان بزرگ و بعد بابایی اومد دنبالمون.
تازگیا وقتی خیلی حرف خوشمزه میزنی دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم و یه گاز کوچولوت میگیرم که خیلی عصبانی میشی،چند روز پیش بعد از یه عالمه بلبل زبونی که کردی گرفتمت و یه گاز کوچولو گرفتمت که یه باره با عصبانیت گفتی چطور تونستی اینکارو بکنی،من دوستتم به من آسیب نزن،مگه من توت فرنگی ام که گازم میگیریتعجب الهی قربونت برم که نمیدونم این حرفا چطور به اون مغز فندوقی ت میرسهبوس
یه روز وقتی هنوز پام داخل گچ بود داشتیم با بابایی صحبت میکردیم من گفتم تا هوا سردنشده یه بار بریم محلات که یه باره شما گفتی مامانی خدمتتون عرض کنم شما با پای شکسته نمیتونید بیاید داخل استخرخندهخداییش الان نباید گازت گرفتمتفکر
دیروز داخل باغ بودیم واست میوه آوردم همه ش رو خوردی و غیر از یه تیکه آخرش،بهت که دادم گفتی مامانی دیگه نمیخوام شکمم پر شد گفتم نه مامان واسه این یه دونه هم جا داره گفتی نه مامان شما نمیدونی قضیه شکم من چطوریه خودم میدونم الان دیگه پرشدهخندونک
تازگیا عاشق برنامه کودک پت و مت شدی و هر موقع شروع میشه میگی مامان بیا ببین شت و مت شروع شدهخندونک
وقتی صدات میزنم میگی به من نگید هستی جان بگید شاهزاده،بهت میگم مامانی شاهزاده واسه پسره شما شاهدختی،پرنسسی اما قبول نمیکنی میگی نه من شاهزاده مچشمک
چند تا عکس از شاهدخت مامان در ادامه

هنوزم اصلا" مایل به عکس گرفتن نیستیشاکی مثلا" توی این عکس داشتی با بابابزرگ بازی میکردی که بابابزرگ گفتتند یه عکس از من و هستی بگیرید که شما نمیزاشتی عکس بگیرم و این از چهره ت کاملا" مشخصهخطا

 

اینجا هم که تولد خاله آذر مهربونه و شما به خاطر اینکه قراره بعدش شمع رو فوت کنی و کیک رو ببری واسه عکس همکاری کردی

اینم اولین شبی که بعد از سی و شش روز رفتیم پارک،داخل سرسره با دوستت خوابیده بودید و تخمه میخوردید البته به خاطر اینکه خیلی تکون میخوردید و شب بود خیلی عکسش با کیفیت نیست،خیلی خوشحال بودی و خیلی بازی کردیبوس

 

قربونت برم که اجازه نمیدی غنچه ها یه کوچولو باز بشه سریع میچینیشون،بعدم میای میدی به من یا به بابایی و میگی تقدیم با عشق

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)