هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

دوباره سفر به چادگون...آخ جووون

1396/4/6 2:17
نویسنده : مامان آرزو
84 بازدید
اشتراک گذاری

سلام یکی یه دونه ی مامانی،الان که دارم این پست رو واست مینویسم پر از حال خوبم،مسافرت دو روزه مون به چادگون اینقدر بهمون خوش گذشت که الان پر از انرژی ام،یعنی بهتر از این ممکن نبود،خیلی از ماه رمضون و امتحانات و گرما بی انرژی بودیم و با این مسافرت به موقع دوباره فول شارژ شدیم
خدایا شکرت به خاطر همه چیز...
روز یکشنبه چهارم تیر که روز آخر ماه رمضون بود بعد از اینکه بابایی از سر کار اومد آماده شدیم و رفتیم اصفهان خونه مامان بزرگ،خاله عاطفه هم اومده بود البته بدون عمو جعفر،با خاله اختر اینا دو تا ماشین شدیم و راه افتادیم به سمت چادگون،همه روزه بودیم،وقتی رسیدیم چادگون دوساعتی تا اذان مونده بود،وسایل رو چیدیم،شما هم مشغول چیدن گلهای داخل محوطه شدیهمه مهمون ما بودند،واسه افطار وسایل آش رشته برده بودم سریع دست به کار شدیم و یه آش فوق العاده پختیم،افطار رو داخل محوطه بیرون از کلبه خوردیمخوشمزههوا فوق العاده بود انگار اصلا" تابستون چادگون نیومده بود،همگی رفتیم پارک داخل محوطه،شما با مامان بزرگ رفتی سرسره بازی،ما هم با خاله ها سوار یه تاب همگانی شدیمم و بابا و عمو محمد خیلی با سرعت تابمون میدادند،خیلی هیجان انگیز و خنده دار بود،اینقدر از شدت هیجان جیغ زدیم و خندیدیمم که دلمون درد گرفت بعدم اومدیم کلبه و شام رو که ماهی بود آماده کردیم و خوردیم،شما خیلی خسته بودی بعد از خوردن شام سریع خوابیدی،آقایون هم خوابیدند ولی ما تا نزدیکای صبح با خاله ها نشستیم و صحبت کردیم،صبح هم ساعت 9 نشده بود که بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه رفتیم قایق سواری،بعدم اومدیم نهار رو که جوجه بود آماده کردیم و داخل محوطه خوردیم و یکی دوساعت دیگه نشستیم دور هم و شما هم مشغول جمع کردن کاج شدی و یه عالمه وقت با کاج ها بازی میکردی،ساعت نزدیک 6 بود که پلاژ رو تحویل دادیم و اومدیم به سمت اصفهان،توی مسیر برگشت هم رفتیم حاشیه زاینده رود و بلال پختیم،ساعت نزدیک به 10 بود که رسیدیم خونه بابابزرگ و سفر دو روزه مون به پایان رسید،خیلی سفر عااااالی بود خدا روشکر

عکسای این دو روز در ادامه

قربونت برم عشق کوچولوی مامان

عاشق این عکستم که داری میری حیف که این شلنگه یه کوچولو بدجاستخندونکاینجا گلا رو تقدیم میکردی به بابابزرگ،میگفتی تقدیم با عشق اما بابابزرگ نگیرشون ازمخنده

 

اینجا هر ژستی خاله عاطفه میگرفت تو هم میگرفتی و هی به خاله آذر میگفتی از من عکس بگیرتعجبواقعا" جای تعجب داشت که توی یه عکس بدون اصرار خودت اومدیچشمک

 

 

 

مامانی الهی خدا واسمون حفظت کنه دختر قشنگمبوس

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)