هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

دخترقشنگم چهل ماهه شد...

1396/3/9 23:45
نویسنده : مامان آرزو
88 بازدید
اشتراک گذاری
من این روزها دخترکی را عاشقم که بودنش شروعی دوباره بود برای تمامی باورهایم،دخترکی که تمام لحظه هایم را بارور کرد از عشقی زلال و شوری بی انتهاومن به نهایت عشق قدم گذاشتم،به یمن نگاه پاک و معصومانه اش،این روزهاعجیب عاشقمدر امتداد نگاهم چشمان پاک اوست که رقص آبی آسمان را در آن نظاره گرم.هستی من،امید تمام لحظه های من,قداست چشمهایت را به قربان.این روزها عجیب عاشقم تورا و به یمن بودن تو و این لحظه های پر زعشق،حضور پاکترین لحظه ها را به تماشا نشسته ام،این روزها دستانم را به دستان کوچکت می سپارم و تو چه کودکانه و بی ادعا روانه می کنی به دستانم تمامیت آرامش را و من در میان گرمی دستان مهربان تو می رسم به حضورعشق, عشقی ستودنیدر هوای تو،در کنار تو ودر حضور تو بدون باج دادن به زمین و آسمان هوا را مزه مزه می کنم وچه طعمی می دهد مزه مزه کردن لحظه هایی پر زعشقو چه حس ستودنی است مرور لحظه لحظه های با توبودن ،چهل ماه عاشقیت را با تمام وجود لمس کردن منتی است که خدای آسمان ها بر من نهادو به برکت دستان مهربان اوست که من این روزها عجیب عاشقم تورا
اینبار تو به مادر بگو عزیزکم
چهل ماه عاشقیت مبارک مادرم

هستی عزیزم

کاش بدونی"چهل ماه " عاشقانه شاهد قد کشیدن نهال کوچیک خونه بودن چه لذتی داره...

نهال سرسبز و زیبای زندگی من

شکوفا شدنت همیشگی

الان که دارم واست مینویسم اینقدر سنگینم که به سختی دارم انگشتامو تکون میدمخندونک آخه از بس آب و غذا خوردم،به خدا خیلی سخته 16 ساعت بدون آب و غذا،دیگه واسه من و بابایی که سخت ترچون بی سحری هم روزه میشیمگریهدوست داشتم الان عید فطر بود میدونی چراا چون هم اینکه ماه مبارک رمضان تموم شده بود و هم اینکه مامانی امتحاناش رو داده بودسکوتاما تازه سه روزش گذشتهگریه
توی این ماهی که گذشت و ماه شعبان بود باید نذری قیمه مون رو می پختیم و چون من واسه دوشنبه 11 اردیبهشت با آتلیه قرار گذاشته بودم که ببرمت و دقیقا" فردای تولد امام حسین بود نذری مون رو بردیم خونه بابابزرگ و اونجا پختیم،از اتفاق هم خیلی عالی و خوشمزه شد،دست مامان بزرگ هم درد نکنه چون خیلی زحمت کشید،انشاله که خدا سایه شون رو روی سرمون حفظ کنه.شنبه رفتیم اصفهان،یکشنبه نذری مون رو پختیم و دوشنبه هم رفتیم آتلیه،طبق برنامه ریزی که کرده بودم گفتم دوشنبه میبرمت آتلیه و عکسای آتلیه ت رو میگیریم و چهار شنبه هم میبرمت فضای باز،اما متأسفانه برخلاف برنامه ریزی ما شما اصلا" روز دوشنبه همکاری نکردیعصبانیو ما فقط تونستیم عکسای ست مادر دختری مون رو بگیریم و برای عکسای تکی ت هی گفتی که من خسته م و خوابم میاد و اصلا" همکاری نکردیشاکی و مجبور شدیم عکاسی رو بزاریم واسه یه روز دیگه،وقتی از آتلیه اومدیم بیرون هیچ اثری از خستگی و خواب توی وجودت نبود و خیلی سرحال بودیسکوتو گفتی بریم لب آب رفتیم و بعدم گفتی گرسنمه و پیتزا میخوام،رفتیم پیتزا خوردیم و بعدم دست از پا درازتر برگشتیم خونه خطادوباره واسه چهارشنبه قرار گذاشتیم اما اینبار مجهزتر رفتیم و من صبح چهارشنبه رفتیم یه عالمه لپ لپ خریدم و بهت گفتم اگه با عکاس همکاری کنی بهت لپ لپ میده شما هم که عاشق لپ لپی و قبول کردیراضی چون میخواستیم بریم فضای باز و هوا هنوز یه کمی سرد بود ساعت11 رفتیم و خوشبختانه به واسطه لپ لپ و جذابیت های فضا تونستیم عکسای فضای بازتو بگیریم و ساعت تقریبا 3 بعداز ظهر بودیم که خسته و کوفته اومدیم خونه مامان بزرگ،پنج شنبه ظهر هم رفتیم عکسای آتلیه ت رو گرفتیم و خدا رو شکر کارمون تموم شد خستهخیلی مامانی و خاله آذر خسته شدند اما ارزشش رو داشت چون خیلی عکسات خوب شدزیبا،انشاله آماده شد توی یک پست جداگونه واست میزارم.
پنجشنبه و جمعه هم همگی رفتیم باغ خاله اختر هوا عالی بود و بارونی،خیلی خوش گذشت
این ماه هم خدا رو شکر همه چیز بر وفق مراد و در آرامش سپری شد...الهی شکر

هستی قشنگم خیلی خوشحالم که دخترمی و با بودنت لحظات زندگیمون رو دوست داشتنی تر و لذت بخش تر کردی...همیشه بمون برامون دخترم محبت
عکسای فرشته ی مامان در ادامه 

اینم زاینده رود پرآب،اینجا بعد از اولین نوبت آتلیه ست که شما همکاری نکردیخطا

اصلا" اثری از خستگی و خواب آلودگی نداریشاکی

وقتی داشتیم از لب آب برمیگشتیم یه نم بارون زد که هوا رو خیلی فوق العاده کرده بودآرام

اینجا تازه از آتلیه برگشته بودیم وخاله اختر به مناسبت تولدش یه کیک خریده بود که طفلی غیر از اینکه کیک رو خرید هیچ نقش دیگه ای توش نداشت شما شمعاش رو فوت کردی و بعدم بریدی و همچنان هیچ خبری از خواب نیستخندونک

 

اینم خوشحالی ت بعد از هر باری که شمعا رو روشن میکردیچشمک

  

اینم لپ لپایی که تونستیم باهاش شما رو راضی به عکس گرفتن کنیم سکوت

اینم نذری خوشمزه مون که همه ی زحمتشو مامان بزرگ کشیدخوشمزه

سازه های ساخته شده توسط هستی گلی داخل باغ خاله اخترزیبا

 

هیچ جوره حاضر نبودی داخل عکس باشیخندونک 

   

از دیدن این گلهای صورتی که چیدی اینقدر ذوق کردیبوس

 

قربونت برم،ژستت توی حلقم عزیز دلمخندونک

 

اینم سرگرمی هر شب هستی،قایق سواری داخل پارک

این بازی تعادلی رو بابابزرگ واست خریده که خیلی دوسش داریچشمک

 

رفتیم فروشگاه رفاه،خیلی این ماشینا رو دوست داشتی و وقتی که میخواستیم بیایم بیرون به بابایی میگفتی بابا برو پول ماشین رو بده تا با خودمون ببریم خونهخندونکهنوزم به رنگ سبز ارادت داری،داشتیم میرفتیم گفتی میخوام پیاده بشم وقتی پیاده ت کردیم رفتی این مایع دستشویی رو برداشتی و گفتی مامانی اینم بخریمخنده

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)