هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

یه روز خوب با دخترمون...نطنز

1394/5/31 0:57
نویسنده : مامان آرزو
849 بازدید
اشتراک گذاری

الان که دارم واست این پست رو مینویسم ساعت 1.04 شبه و ما وارد روز شنبه شدیم.خیلی خسته امخسته . شما و بابایی خوابیدید. منم گفتم تا عکسای امروزت داغه پستش رو بزارم . امروز صبح یعنی جمعه صبح رفتیم سرابان نطنز روز خوبی بود. هوا یه کم گرم بود .ما هم کنار مسیر آب نشسته بودیم که دیگه نمیشد شما رو کنترل کنیم مرتب میخواستی بری توی آب. آب هم خیلی سرد بود میترسیدم سرما بخوری سعی می کردم سرگرمت کنم اما با همه ی این اوصاف باز دختر شیطون ما شش بار رفت توی آب و من لباسات رو عوض کردم و دفعه آخر دیگه خودمم اومدم توی آب. خیلی آب خنکی بود واقعا حق داشتی که مدام دلت بخواد بری توی آب.اما قربونت برم تو که میدونی ما طاقت مریضی شما رو نداریم عزیزم.در کل با وجود تو ،هیچ روزی به من و بابایی بد نمیگذره.دیدن خنده های تو غمی به دلم نمیزاره بمونه.فدات بشم تو کامل کننده خوشبختی من و بابایی.خیلی مواظب خودت باش تو یکی از باارزش ترین های زندگی من وبابایی هستی.بعد نطنز هم اومدیم زیارت آقاعلی عباس بعد هم برگشتیم خونه که وقتی رسیدیم خونه ساعت نزدیک 8.30شب بود.در کل دختر خیلی خوبی بودی و  خیلی موءدب بودی.خدا جوووونم شکرت بابت همه چیز

عکسای هستی خوشگله در ادامه

 اینجا اولین باریه که گذاشتمت نزدیک آب و تو دلت میخواست بری توی آب وداشتی گریه میکردی و اصلا نمیتونستی یه لحظه هم تحمل کنی تا مامانی ازت عکس بگیره غمگین

اینجا هم بعد از صدور اجازه از طرف مامانی به کمک بابایی شیرجه رفتی به سمت آبخنده

اینجاهم که واسه مامانی اردک میشی تا خودتو لوس کنی خطا

اینم اختتامیه یکی از اون شش باری که لباستو خیس میکردی. بعداز بازیت یه بار داخل اون آب یخ می نشستی. و ما دیگه می آوردیمت بیرونخستهخنده

عاشق این عکستم هستی جونم . یه لحظه دیدم نیستی .اومدم دنبالت دیدم اومدی پشت چادر،با دمپایی بابایی قه قههتکیه داده بودی به چادر و داشتی به روبروت نگاه میکردی و خیار میخوردی منم سریع شکار لحظه ها کردمخندونک

اینجا هم وسایل رو آوردیم پیش ماشین و منتظریم تا اثاث ها رو بزارند داخل ماشین . توی این فاصله من هم از فرصت استفاده کردم و چند تا عکس ازت گرفتم چشمک

بعد از اینکه سوار ماشین شدیم تا بریم آقا علی عباس شما اینقدر خسته بودی که همینطور که ایستاده داشتی با آهنگ دختر میرقصیدی چرت میزدی که من خوابوندمت روی دستم  خوابخیلی دوست دارم دخترم محبت

این اولین باره که دخترم اومده حرم آقا علی عباس اما از بس خسته بودی از توی ماشین دیگه بیدار نشدی منم همینطور که مثل فرشته ها خوابیده بودی کنار ضریح ازت عکس گرفتممحبت

پسندها (4)

نظرات (2)

(̲̅P̲̅)(̲̅E̲̅)(̲̅G̲̅)(̲̅A̲̅)(̲̅H̲̅)
5 شهریور 94 20:36
ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ... ﮐﻪ ﻗﺸﻨﮕﺘﺮﯾﻦ ﻋﺸ♥ـﻖ نگاﻩ ﻣﻬﺮباﻥ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺶ ﺍﺳﺖ! ﺯﻧـﺪﮔﯽ ﺭﺍ به ﺍﻭ ﺑﺴـﭙﺎﺭ... ﻭ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﭘﺸﺘﺖ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ؛ ﺗﻤﺎﻡ ﻫﺮﺍﺱ ﻫﺎﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ...
مهشید مامان مهتا
8 شهریور 94 12:14
هستی جونم انشالله همیشه به گردش و تفریح زیارتت قبول البته تو خواب خخخخ
مامان آرزو
پاسخ
فداات بشم خاله مهشید جوونم