هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

شیرین زبون مامان سی و نه ماهه شد...

1396/2/9 10:0
نویسنده : مامان آرزو
234 بازدید
اشتراک گذاری

به خنده هایت
چال گونه هایت
گاهی،میشود سوگند خورد
به چشمانت اما،همیشه...

سی و نه ماهگیت مبارک عزیزدلم
داریم روزای بهاری رو باهم میگذرونیم،خدا رو شکر همه چیز خوبه و اوضاع بر وفق مراد...الهی شکر

توی این روزا که هوا پر از بوی زندگیه ما هم سعی میکنیم که از این هوای عالی و لذت بخش استفاده کنیم و تقریبا" هر ظهر وقتی بابایی میاد بساط نهارمون رو برمیداریم و میریم باغ آرامصبح ها تا ساعت 10باهم میخوابیمخواب البته گاهی شما یکی دو ساعتی بیشتر از مامانی میخوابیآرام وقتی بیدار شدیم من مشغول کارای خونه میشم شما هم میری داخل اتاقت،مشغول بازی میشی و تماشای برنامه کودک،بعد از یه خورده وقت که برمیگردم میبینم غیر از تلویزیون هیچ چیز سرجاش نیستخطا و اصلا" به قول خودت توی فاز مرتب کردن نیستی،به هیچ پلتیکی هم حاضر به مرتب کردن نیستی،یه شب خیلی اتاقت بهم ریخته بود بهت گفتم اتاقت رو مرتب کن گفتی مامان بیا با هم مرتب کنیم منم خیلی خسته بودم گفتم نه مامان من خسته م لطفا خودت مرتب کن یه باره گفتی مامانی ما با هم رفیقیم،ما سه تا یه خانواده ایم باید به هم کمک کنیمتعجب کاملا جوابت قانع کننده بودخنده اومدم که با هم کمک کنیم که جنابعالی رفتی داخل تختت نشستی و گفتی حالا من یه کم کتاب شنگول منگول بخونم میام کمکتسکوتوقتی من تنهایی اتاقت رو کامل تمیز کردم گفتی مامانی دوست دارم گفتم مرسی گفتی نه مامان هرکسی بهت میگه دوست دارم بگو من بیشترسکوتگفتم من بیشتر گفتی مامانی میدونم که بعضی از کارام بده یه کمی بیشتر از کارامم خیلی خوبه و به اینصورت کمک نکردنت رو توجیح کردیخندههنوزم روی وسایلت حساسی و اگه با یه بچه ای بهت خوش نگذره اصلا" حاضر نیستی وسایلت رو بهش بدی،نوه خاله بابایی یه شب اومده بودند خونه مون عید دیدنی که شما بهش گفتی بریم داخل اتاقم،یه کوچولو داخل اتاق بودید و بعد برگشتید بیرون،وقتی مهمونا رفتند رفتم اتاقت رو مرتب کنم که دیدم استثناعا" مرتب بود یه کمی تعجب کردم تا اینکه شما چند شب پیش پرده از راز اون شب مهمونی برداشتیخندونکو یه باره خودت گفتی مامان من هر چیزی رو فرناز جون میخواست بهش گفتم اینا تزئینیه و نمیشه بهش دست زدتعجبیعنی اینقدر  بهت خندیدم که تعجب کرده بودی،اون لحظه بود که فهمیدم چرا اتاقت اون شب اینقدر مرتب بوده چون اصلا" نذاشتی که فرناز بیچاره به وسایلت دست بزنه،از دست تو دختر که نمیدونم اینا رو از کجا یاد میگیریاخیرا" هر کتابی برات میخونم یا هر برنامه کودکی که میبینی خودتو میزاری جای شخصیتی که دوست داری و واسه من داستانش رو تعریف میکنی،این روزا خیلی علاقمند به برنامه کودک پرنسس سوفیا شدی و همه ش داری حرفا و کارای پرنسس سوفیا رو انجام میدی،خیلی بلبل زبونی و از جملاتی استفاده میکنی که واقعا" من نمیدونم از کجا شنیدی و جالب اینکه خیلی خوب میدونی هر حرفی رو باید کجا استفاده کنی،چند روز پیش موهات رو شونه زدم بعدم یه گیره زدم به موهات،خیلی گیره دوست نداری گفتی مامانی مگه نگفتم گیره برام نزن موهام اذیت میشه گفتم ببخشید حواسم نبود یه باره گفتی فکر می کردم خوب براتون توضیح داده باشم اما انگار کافی نبوده چند روز پیش داشتم از شیرین زبونیات واسه خاله عاطفه میگفتم که شما شنیدی و یه باره گفتی مامانی این یه رازه بین ما دوتا نباید به کسی بگیخندونک اگه بابایی آهنگ با گوشیش بزاره میگی بابا آهنگ نزار من تو فاز آهنگ نیستم داشتی با خاله آذر تلفنی صحبت میکردی یه باره به خاله آذر گفتی خاله پیشونیم عرق میکنه فکر کنم دارم چربی سوزی میکنمخیلی دوست داریم دخترک زبون دراز ما،خیلی خوشحالم که هر لحظه مون پره ازحرفای قشنگی که میزنی
عکسای بهاری هستی مامان در ادامه

فدات بشم گل همیشه بهار مامان

 

این کوله پشتی رو خاله آذر همراه عیدیت بهت داد که این روزا همراه همیشگیته و هرجا بری با خودت میاریآرام

 

سفال هایی که خاله اختر واست خریده بود رو رنگ کردی،یه باره دیروز به بابایی گفتی که سفاله بازی (منظورت سفال هست) ندارم و از تو به یک اشاره از بابای مهربون به سر دویدنآرامرفتیم خرید سفال خام به سلیقه خودت...

عاشق این عکساتم،خیلی توی این عکسا خانوووم افتادی،وقتی این عکسا رو میبینم احساس میکنم خیلی زود داری بزرگ میشی،الهی عروس شدنتو ببینیم عشقم

 

اینجا میخواستیم بخوابیم که شما گفتی آخرین لامپ رو من خاموش میکنم رفتی بالشتتو آوردی گذاشتی زیر پات اما دستت نرسید،یه باره اومدی کتاب قصه هایی که داشتم واست میخوندم رو گرفتی و گذاشتی زیر پات تا دستت برسهسکوت اما بازم نرسیدخندونک

یه شب وقتی رفتی همراه بابایی ذرت میزتیتی(منظورت ذرت مکزیکیهخندونک)بخری این شمعا رو هم خریدی شب وقتی خواستی بخوابی گفتی مامان فردا واسم کیک درست کن تا شمعا رو بزارم داخلش،منم صبح که بیدار شدم دست به کار شدم و این شد نتیجه کار،خیلی ذوق کردیزیبا

 

اینم اولین آدمی که به صورت کامل خودت تنهایی و بدون کمک مامانی کشیدی،وقتی دیدی من خیلی واست ذوق کردم گفتی بابامحمود رو کشیدمخندونک

به بودنت مینازم دخترکم...

 

یه روز عصر داخل باغ مشغول بازی بودی،گفتی مامان بیا خورشید درست کردم وقتی دیدم تعجب کردم که اینقدر دایره های مرتبی درست کردی بهت گفتم یه دونه دیگه درست کن که دیدم در لگو رو میزاری وسط و لگوها رو دورش میچینی و بعد در لگو رو برمیداری،خیلی از خلاقیتت خوشمون اومد و یه عالمه همراه بابایی واست ذوق کردیم و تشویقت کردیم،آفرین دختر باهوش و خلاق ماتشویق

 

اخیرا" خیلی با لوگوهات مشغول بازی میشی اینجا اومدم دیدم اینو درست کردی گفتم چیه گفتی منقل و سیخ جوجه،قربون مغز فندوقیت برم با کارایی که به ذهنت میرسه

 

فدای رنگ موهات بشم که اینقدر توی نور خوشگلهزیبا

 

باور کن بهترین اتفاق زندگیمونی

اینم یه نمای کوچولو از اتاق به هم ریختتشاکی

پسندها (2)

نظرات (1)

مامان ناز فاطمه
20 اردیبهشت 96 12:01
از طریق وبلاگ حلماگلی باهاتون اشنا شدم چند روزی هست ک دارم کارای قشنگتون میبینم ایشالله ک موفق یاشید واقعا شما مامانای هنرمند باعث افتخاریدددددددد.
مامان آرزو
پاسخ
ممنونم عزیزم خیلی لطف داری