هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

هستی و ماهی قرمز...

1395/12/24 1:45
نویسنده : مامان آرزو
151 بازدید
اشتراک گذاری

امروز صبح بابایی مرخصی بودآرامصبح که از خواب بیدار شدیم به پیشنهاد بابایی از خونه زدیم بیرون ورفتیم بازار گردی،تا ظهر توی بازارا چرخیدیم،وقت نهار رفتیم پیتزا خوردیم که داخل مغازه یه آکواریوم بزرگ بود که از من پرسیدی مامانی این چیه و من برات توضیح دادم،وقتی داشتیم برمیگشتیم شما گفتی که ماهی قرمز میخوام،با همدیگه رفتیم انتخاب کردیم که آقاهه پلاستیکش رو داد دست خودت خیلی خوشحال بودی هی می گفتی مامانی بیارمش بیرون من میگفتم نه مامان ماهی که بیرون از آب نمیتونه زنده بمونه و گربه کوچولو میاد میخوردش شما گفتی باشه حالا براش یه کوسه میخریم که نموره(نمیره)تعجبمن گفتم چییی؟گفتی کوسه همون که شیشه ای بود ماهیا توش زندگی میکردند،داخل پیتزا فروشی بود تعجباون موقع بود که فهمیدم منظورت آکواریومه اما ارتباطش رو با کوسه نفهمیدمخندونکاز راه اومدیم داخل باغ تا ماهی رو بندازیم داخل تنگ،شما هی میگفتی بابایی من ماهی رو میندازم داخل تنگ،من فکر میکردم همینطوری میگی و اصلا فکرش رو نمیکردم این کار رو کاملا" بدون ترس انجام بدی و وقتیکه بابایی پاکتش رو باز کردی خیلی راحت دستتو کردی داخل پاکت و ماهی رو برداشتی و انداختی داخل تنگتشویقیادم میاد مجرد که بودیم تنها کسی که میتونست آب تنگ ماهی رو عوض کنه مامان بزرگ بود چون خاله ها وهمچنین خودم خیلی میترسیدیم و انگار اصلا" در این مورد به مامانی نرفتیخندونک بعدم تنگ رو برداشتیم و اومدیم داخل کلبه،من داخل آشپزخونه مشغول کار بودم که دیدم صدای شما نمیاد اومدم دیدم انارای شیشه ای رو کنار تنگ ماهی تنظیم میکنی و ازشون عکس میگیری،اینقدر حرفه ای به کارت مشغول بودی که دلم میخواست گازت بگیرمبوستا عصر با ماهی کوچولو مشغول بازی بودی،بعد از شام برگشتیم خونه که توی مسیر که میومدیم داخل خیابون یه گربه کوچولو دیدیم بابایی مثل همیشه توقف کرد تا شما گربه رو ببینی که یهویی گفتی مامانی بده ماهی کوچولو رو بدم به گربه بخوره آخه خیلی گرسنه ست غذا نداره یعنی واقعا" موندم از این همه ارادتت به ماهی کوچولوشاکی​ خلاصه که بعد از یه عالمه توضیح قبول کردی که از خیر ماهی بگذری و ما هم سریع اومدیم خونه و جون ماهی بیچاره رو نجات دادیم خنده وقتی اومدیم خونه کنار تنگ ماهی​ دراز کشیدی و باهاش حرف زدی یه باره گفتی مامان این ماهی کوچولو بابابزرگ و مامان بزرگ نداره میای فردا بریم بازار واسش بخریم​؟سکوتمنم قبول کردم و حالا قرار فردا بریم واسه ماهی کوچولو مامان بزرگ و بابابزرگ بخریم
دخترقشنگم خیلی دوست دارم یه دونه ی مامانی
عکسای هستی و ماهی کوچولو در ادامه

 

 

اینم عکس خوشگلی که دختر هنرمند مامانی گرفتهبوس

اینجا بعد از یه کوچولو تفکر به این نتیجه رسیدی که ماهی نیاز به بابابزرگ و مامان بزرگ دارهخندونک 

 

پسندها (1)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)