هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

باغ ابریشم (همایش خانوادگی)...

1395/12/21 1:44
نویسنده : مامان آرزو
135 بازدید
اشتراک گذاری

امروز جمعه بیست اسفند از طرف بانک بابامحمود دعوت شده بودیم باغ ابریشمزیباصبح ساعت یه ربع به هشت از خونه ی مامان بزرگ راه افتادیم به سمت باغ ابریشم،باید تا ساعت 8.30 توی محل حاضر میشدیم،ساعت نزدیک 8.20 بود که رسیدیم،ماشینمون رو پارک کردیم و اومدیم دیدیم یه محوطه ی بزرگ و سرسبز هست که همه کارمندا با خانواده هاشون نشستند،ما هم زیرانداز برداشتیم و رفتیم یه گوشه توی آفتاب نشستیم،هوا فوق العاده بود.شما و بابایی رفتید صبحانه مون رو گرفتید،نشستیم سه تایی نوش جان کردیمخوشمزهبعد همکار بابایی(آقای نصوحی)همراه با خانومش اومدند پیشمون،بابایی با آقای نصوحی رفتند پیش بقیه همکاراشون،من و خانوم آقای نصوحی(الهام جون)هم گرم صحبت شدیم،شما هم با بقیه بچه ها مشغول بازی شدی،ساعت نه و نیم واسه خانوما جلسه گذاشته بودند،منم شما رو گذاشتم واسه بابایی و رفتم،اول ازگروه شاهد دعوت کردند واسه خوندن سرودکه واقعا قشنگ اجرا کردند،بعد هم یک روانشناس آوردند که حدود یک ساعتی در مورد خانواده صحبت کرد و بعد هم از پلیس فتا دعوت کرده بودند و خطرات فضای مجازی رو توضیح داد جلسه تا ساعت 12.30 بود و مفید بود.بعد که اومدیم بیرون شما همراه بابایی و کیمیا(دختر آقای رجبی) حسابی خوش گذرونده بودید،یه عالمه قایق سواری کرده بودی،رفته بودی مهدکودک نقاشی کشیده بودی،یه عالمه با کالسکه اسب سواری کرده بودی،ترامپولین بازی کرده بودی و رفته بودی شهر بازی،حسابی شارژ بودی و خدا رو شکر بهت خوش گذشته بود میگفتی مامانی با چیمیا(کیمیا)جون رفتیم مهد کودکآرام لباسات رو عوض کردم و رفتیم واسه نهار،بعد از نهار یه کوچولو استراحت کردیم که شما خوابت برد و ساعت 3 آقایون رفتند جلسه و اینبار من وشما به درخواست شما همه برنامه ی صبح رو دوباره تکرار کردیم شاکیغیر از مهد کودک که تعطیل بود وساعت کارشون تا ظهر بودهخطا وقتی که رفتیم پشت در مهدکودک بهم میگی مامانی میدونی فلسفه مهدکودک چیه تعجباصلا شوکه شدم که شما کلمه فلسفه رو از کجا یاد گرفتی میگم نه مامانی فلسفه ش چیه میگی میریم داخلش نقاشی میکشیم بازی میکنیم و حسابی خوشحال میشیمخندهبهت گفتم حالا که تعطیله عشقم گفتی اشکال نداره شما یه نگاه بنداز ببین خانوم معلممون رو پیداش نمیکنیقه قههبعد از اسب سواری و قایقی سواری گفتی بریم ترامپولین(بازی بپر بپر روی فنر ،که اینقدر خوشمزه کلمه ترامپولین رو تکرار میکردی که دلم میخواست بخورمتبوس)حدود یه ساعت بازی کردی با کیمیا جون که من جای شما خسته شدم خستهبعدم گفتی گرسنمه اومدم بهت غذا  دادم و بعد بلند شدیم رفتیم یه کم توی محوطه دور زدیم که بابایی هم اومد البته با یه فرش خوشگل و یه بسته گز که کادوی بانک بود،دستشون درد نکنهآرامساعت نزدیک به شش بود که از باغ اومدیم بیرون،خدا رو شکر روز خوبی بود و شما مثل همیشه خیلی ماه بودی وخدا رو شکر خیلی بهت خوش گذشته بود،وقتی از باغ اومدیم بیرون گفتی بابایی دوباره میایم اینجا بابایی گفت آره دخترم تو هم که خیالت راحت شد گرفتی خوابیدی و تا دم در خونه خواب بودیخوابساعت نه بیدار شدی غذاتو خوردی یه کوچولو بازی کردی و دوباره ساعت 10 گرفتی خوابیدی،قربون شکل ماهت برم که اینقدر خسته شدی،خیلی خوشحالم که امروز بهت خوش گذشت،خیلی عاشقتم یکی یه دونه ی مامان
خدای مهربونم دختر و همسر مهربونم رو به تو میسپارم،هواشونو داشته باش و واسه من حفظشون کنفرشتهفرشتهفرشته
عکسای امروز در دامه

گروه شاهدآرام

گردش صبح هستی جون با باباییش و دوستش چیمیا جون در نبود مامانی

 

عشقای مامانبوس

 

 

گردش عصر هستی جون با مامانیبوس

 

یعنی عاشقتم که اینقدر با لذت بازی میکنیزیبا

 

وای خدای من موهاشوخندونک

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)