هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

تولد سی سالگی مامان آرزو در آغازین روزهای ورود دخترم به سه سالگی..

1395/11/15 1:59
نویسنده : مامان آرزو
1,452 بازدید
اشتراک گذاری

چه چیزی تو عمق چشاته که من یک نگاه تو رو به یک دنیا نمیدم

که بعد از تماشای چشمای تو از زمین و زمان عاشقانه بریدم

تو با کل رویای من اومدی تا تو سی سالگی باورم زیر و رو شه

که زیباترین خط شعرای من از تماشای چشم تو هر شب شروع شه

اومدی تا بره فصل دیوونگی شدی آرامش کل این زندگی

با تو هر ثانیه عاشقانه است برام آرزوهامو از کی به جز تو بخوام

امروز پانزدهم بهمن ماه 1395و من دیشب شمعهای 30 سالگیم را فوت کردم و به میمنت و مبارکی سی ساله شدم
سی سال از عمر من گذشت،120 فصل،فصلهایی که هم سبزی بهار را در من داشت و هم یخبندان زمستان.هم حرارت تابستان و هم زردی پاییز.
البته میتونم بگم که نه تنها از سی ساله شدن حس بدی نداشتم بلکه خیلی هم خوشحال بودم و احساس خوبی داشتم
سی،شاید به خودی خود عدد خاصی نباشه؛اما مهمه از اون جهت که پایان یه دهه و شروع دهه بعد رو اعلام میکنه.و دهه،لفظ پرطمطراق و گنده ای است در داستان عمر آدامی
دیشب بابایی مثل هر سال شب تولد مامانی رو در کنار خانواده ی مامان جشن گرفت و همهرو دعوت کرد به رستوران،که همه به غیر از خاله عاطفه و آقا جعفر بودند که واقعا هم جاشون 
خالی بود غمگینشام رو داخل رستوران خوردیم که خیلی عالی بودخوشمزه بعد هم کیک خوشگلی رو که بابایی سفارش داده بود رو برداشتیم و همگی رفتیم خونه خاله اختر،هوا خیلی سرد بود رفتیم کیک رو با یه چایی تازه دم زدیم به بدن کهخیلی هم چسبید،خیلی بهمون خوش گذشت کلی گفتیم و خندیدیم و عکس گرفتیم چشمکخدا رو شکر امشب هم به خوشی گذشت و من یک سال بزرگتر شدم.
دلم خوشه به همسر و دخترم و خانواده م و سلامتی و امیدها و آرزوهامفرشتهچشمک
هستی عزیزم،آرامش قشنگ زندگیمون،ازت ممنونم که با بودنت لذت زندگی رو برام بیشترکردی

 من امروز سی ساله شدم

دهه چهارم زندگی سلااااااااااااااام

چند تا عکس از دیشب در ادامه

ایشون عشق مامانی هستند که به هیچ وجه راضی نمیشد که قبول کنه تولد مامانی هست و میگفت نه تولد خودمه تا اینکه بعد از یه عالمه گفتمان قبول کرد که تولد دوتاییمون باشهخندونک

اینم کیک خوشمزه که بابایی زحمتش رو کشیده بود،بابا محمود عاشقتم

 

اینم میز شام که بنده داشتم عکس میگرفتمچشمک

توی این عکس قرار بود منم حضور داشته باشم که کاملا" آکاهانه و به صورت عمدی منو داخل کادر قرار ندادندشاکیخنده

این انگشتر خوشگل هم کادوی قشنگ بابا محمود که خیلی فوق العاده بود،دستش درد نکنه مثل همیشه عالی،بابا محمود عاشقتم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)