هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

سومین شب یلدای هستی جون...

1395/10/1 1:20
نویسنده : مامان آرزو
186 بازدید
اشتراک گذاری

امشب یلداست...شبی که پاییز،درهر ثانیه از تو رد می شود و می گذرد؛برگ های رقصان پاییز از دور نظاره گر چشمانت هستند و آرام می نگرند تا ببینند چگونه برایشان دست تکان می دهی.خیلی تلاش نکن،پلک پاییز سنگین شده و دارد در خواب زمستانی فرو می‎رود.می بینی،تنها همین چند دقیقه ناقابل می تواند از یک شب عادی و همیشگی تو یلدا بسازد؛ یادمان باشد با آمدن زمستان، مشعل باهم بودن را روشن بگذاریم تا سردی فاصله ها به خانه ها راه نیابد.

امشب یلداست...شبی که پاییز،درهر ثانیه از تو رد می شود و می گذرد؛می دانی که تا نوروز تنها نود روز باقی است و تو در فصل سپید سرما،دلگرم آینده ای هستی که بهاران است.با اشعار گرم حافظ ،خود را برای زمستان سرد بیمه می کنی؛زیرا که هیچ زمستانی ماندنی نیست؛حتی اگر همه شب هایش یلدا باشد.در این با هم بودن یلدایی،حافظ از عشق،غزل می سراید وما باهم از همه فصل های خداوندی لذت می بریم و شکر می گوییم و همین باهم بودن هاست کهیلدا را نیک نام کرده و در تاریخ ماندگار.

یلداست...شبی که پاییز،درهر ثانیه از تو رد می شود و می گذرد؛سرخی انار و لبخند پسته و شیرینی هندوانه،شب فال و شب حافظ و شب شعر های شیرین باهم بودن،شب عشق وشب آزادی و رهایی.

امشب،میوه سربسته حرف هامان را روبه روی هم می گذاریم تا طعم شیرین دوستی را به کام زمستانی روزگار بچشانیم.آری یلداست،بگذاریم هر چه تاریکی است،هرچه سرما و خستگی است،تا سحر از وجودمان رخت بربندد.امشب بیداری را پاس بداریم که تا فردایی روشن راهی دراز باقی است.

دخترکم همه ی لحظه های پایانی پاییزت،پر از خش خش آرزوهای قشنگ
امسال سومین یلداییه که دختر عزیزم به جمع دو نفره ما اضافه شده و با حضورش شب یلدای قشنگمون رو زیبا تر کرده و انشاله در کنار همدیگه در آرامش و سلامتی سالیان سال این شب رو با دلخوشی جشن بگیریم...الهی آمینفرشته
امروز صبح وقتی که از خواب بیدار شدیخواب آلود مثل هر صبح بعد از سلام و صبح به خیر گفتی مامانی بیا بغلم کن،اومدم پیشت بغلت کردم و یه عالمه بوست کردم بوسبهت گفتم هستی میدونی امشب چه شبیه گفتی نه منم برات شب یلدا رو توضیح دادم تو هم با دقت گوش میکردی،وقتی صحبتم به اینجایی رسید که گفتم عصری هم میخوایم بریم کیک هندونه برا دخترم بخریم یه باره نیشب باز شد آرامو از اونجایی که عاشق کیک تولدی یه عالمه ذوق کردی و 
گفتی مامانی میخوام یه شمع للدایی(یلدایی) هم بخرم خندونکعصری با بابایی داشتیم میرفتیم شیرینی فروشی که اولین برف زمستونی هم شروع به باریدن کرد برف خیلی قشنگی میبارید،خیلی برات جالب بود چون امسال این اولین برفی بود که میدیدی یه عالمه وقت داخل پیاده رو ایستاده بودی و دونه های برف رو با دستات میگرفتی،بعدم رفتیم یه کیک هندونه و چند تا ژله هندونه خریدیم،شما هی یه دونه یه دونه شمعا رو می آوردی به من نشون میدادی و میگفتی مامانی این شمع للدا هست منم میگفتم نه و چون متأسفانه شمع مرتبطی پیدا نکردیم به خاطر اینکه تو کیک بدون شمع رو قبول نداری ناچارا" یه دونه شمع عدد سه برات گرفتیم تا رضایت دادی از شیرینی فروشی اومدیم بیرونشاکیبساط شب چله رو روی کرسی چیدیم،بعدم یه عالمه سه تایی عکس گرفتیم و رفتیم زیر کرسی که توی این هوای سرد واقعا" کرسی میچسبه...
راستی...یه اتفاق کم سابقه امسال افتاد،این بود که شب سی آذر و شب یک دی دقیقا به یک اندازه طولانی بود و توی رسانه ها هم اعلام کردند که امسال دوتا شب یلدا داریم...

هستی عزیرم عمرت یلدای بی پایان،دلت دریای تابستان،نبینی غم های زمستان و ای کاش روزگارت همیشه بهاران باشد...الهی آمین
عکسای قشنگ یلداییمون در ادامهمتنظر

هستی و بابایی دم شیرینی فروشی زیر اولین دونه های برف...

 

اینجا دیگه برف نمی یومد و نم نم بارون قشنگی میباریدزیبا

 

اینم کرسی و لحاف کرسی دوست داشتنی ما،این لحاف کرسی رو من و بابایی با همدیگه دوختیم یادش بخیر اونموقع شما داخل شکم مامانی بودی و هشت ماهت بود،واسه همین خیلی این لحاف رو دوست دارممحبت 

 

الهی قربون خنده هات برم که شیطونی ازش میبارهبوس

پسندها (1)

نظرات (0)