هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

سفر به اهواز...

1395/9/13 1:31
نویسنده : مامان آرزو
115 بازدید
اشتراک گذاری

سلام فینگیلی مامان،عاشقتم به خدا...محبت
یکشنبه عصر رفتیم اصفهان خونه بابابزرگ،شب رو اصفهان موندیم و صبح ساعت پنج با دوتا ماشین حرکت کردیم به سمت اهواز،شما لحظه ای که سوار ماشین شدیم خواب بودی و تقریبا" تا ساعت یک بعد از ظهر خوابت ادامه داشت و وقتی که بیدار شدی حدود دو ساعتی مونده بود تا برسیم به اهواز اما در جبران همه ساعتهایی که خواب بودی وقتی بیدار شدی خیلی سرحال وخوش اخلاق و دوست داشتنی بودی،واسه خودت توی اون مکان کوچیک بازی میکردی،مثلا"دستمال کاغذی رو گرفته بودی روی چشمت و قایم میشدی و به من میگفتی پیدات کنم و جالب این بود که خودت چشم میزاشتی خودتم قایم میشدیخندهوقتی چشم میزاشتی یه شعری میخوندی که از سی دی قندک عموهای فیتیله ای یاد گرفتی که من با هر بار خوندنت میخواستم بخورمت،میخوندی:ده بیست سه پونزدهآرامهزار و شصت و نوزده(شونزده)آرامهر کی میگه شونزده نیستآرامبیشتر بیشتر نوزده بیست (هفده هجده نوزده بیستخندونک)خیلی بامزه و خوردنی میخوندیزبانیا اینکه میرفتی صندلی عقب داخل کت بابایی که آویزون بود و با مامان بزرگ خاله بازی میکردیگیجیه کمی هم رفتی داخل ماشین عمو محمد پیش بابابزرگ و خاله هاچشمک راه خیلییییی طولانی بود و گردنه و پیچ های سختی داشت و بارون ریزی که میبارید یه خورده مسیر رو سخت تر کرده بود اما خیلی بهمون خوش گذشت توی مسیر و اصلا احساس خستگی نکردیم،توی مسیر رفت فقط یک بار توقف داشتیم اونم واسه صبحانه بود که هوا خیلی سرد بود اما خیلی گفتیم و خندیدیم و سرما خیلی اذیتمون نکرد،ساعت نزدیک به 3 بودکه رسیدیم دم خونه خاله عاطفهخستهخدا رو شکر به سلامتی رسیدیمفرشته
این چهار روز خیلی خوب وعالی گذشت،هوا فوق العاده عالی و بهاری بود و گاهی یه بارون خوشگل بهاری هم میومد که واقعا روحمون رو تازه میکردبغل
وقتی رسیدیم بعد از خوردن نهار خاله عاطفه واست یه کیک کوچولو یه نفره باب اسفنجی خریده بود که شما خیلی خوشحال شدی و یه عالمه وقت باهاش سرگرم بودخوشمزهشب هم خانواده عموحجت(عموی بابابزرگ که خانواده شوهر خاله عاطفه اند)و خانواده خاله محترم اومدند دیدنمون.

روز دوم هم کامل خونه خاله محترم بودیم که روز خوبی بود.
روز سوم هم از صبح واسه نهار رفتیم شوشتر،واسه شام هم خونه عمو حجت دعوت بودیم.
روز چهارم هم که همه ش خونه خاله عاطفه بودیم،بارون خیلی خوبی میبارید همگی رفتیم بالا پشت بوم که شما خیلی شنگول بودی و یه عالمه زیر بارون بازی کردی،بعدم که مشغول جمع کردن وسایلمون شدیم چون میخواستیم جمعه صبح زود برگردیم.
جمعه صبح زود ساعت شش همگی البته به همراه خاله عاطفه اومدیم سمت اصفهان،چون عروسی یاسمن نوه عمه فاطمه بود خاله عاطفه هم همراهمون اومد،بارون خیلی شدیدی میبارید و مجبور بودیم با سرعت کمی بیایم وتقریبا" تا اصفهان همه مسیر رو بارون اومد که خیلی جاده رو وحشتناک کرده بود و ساعت نزدیک شش بود که رسیدیم و خیلی بیشتر از مسیر رفت خسته شدیمخستهوقتی رسیدیم دم خونه بابابزرگ بعد از خالی کردن وسایل حرکت کردیم سمت خونه مون و همچنان باران ادامه داشت و ساعت نزدیک به 9 بود که بعد از خوردن شام رسیدیم خونه،اینقدر خسته بودیم که همون موقع گرفتیم خوابیدیمخواب
خدارو شکر که به سلامتی رفتیم و برگشتیم و لحظاتمون خیلی خوب و عالی گذشتفرشته
عکسای این چند روز در ادامه

هستی گلی داخل کت باباشخندونک

 

 

 

سد کارونمحبت

آثار باستانی شوشتر،آسیاب

توی این عکس به دست بابایی توجه کنخندونک

 

داخل شوشتر یه رودخونه خیلی بزرگ بود،هوا هم خیلی خوب بود و شما یه عالمه آب بازی کردیآرام

اینجا هم بعد از یه آب تنی مفصل داخل آفتاب نشستیعینک

بعد از اینکه شما خشک شدی رفتیم قایق سواریچشمک

 

بعدم یه نهار مفصلخوشمزه

شما اینقدر گرسنه شدی که دم منقل مشغول خوردن شدیزبان

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)