هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

عروسک خوشگل ما سی و چهار ماهه شد...

1395/9/5 0:33
نویسنده : مامان آرزو
121 بازدید
اشتراک گذاری

تو یه روز سرد پاییزی دخترکم جلو تلویزیون خوابش برده
نگاهش میکنم عین فرشته ها آروم خوابیده
دلم طاقت نمیاره بغلش میکنم کنارش دراز
میکشم

  سرش رو آروم بلند میکنه میذاره روی سینه م ...دستش
رو تو دستم میگیرم،بوش میکنم ....بوی بهشت میده
...با ولع تموم باز 
بو میکنم،دلم میخواد این لحظه هیچ وقت
 تموم نشه ...!!

بوسش میکنم شیرین ترین مزه دنیا را با تموم وجودم حس
میکنم...بعد تو همین لحظه ها یه دست کوچولو آروم
صورتمو نوازش میکنه و بعد یه بوس کوچولو و بعد دوتا نقطه سیاه زل
میزنه به چشمام و یه لبخند شیرین ...واقعا" لذتی از این
بالاتر توی دنیا هست
؟؟؟

هستی گلم ممنونم به خاطر  دادن این همه حس خوب به زندگیمون
قربونت برم منننننننننننننننننننن


عزیز دل مامان سی و چهار ماهگیت پیشاپیش مبارک

الان که دارم این پست رو برات مینویسم هنوز سی و چهار ماهه نشدی اما چون میخوایم برای چند روز بریم اهواز خونه خاله عاطفه و نیستیم واسه همین پست سی و چهار ماهگیت رو چهار روز زودتر گذاشتم محبت
توی این روزای قشنگ پاییزی با حرفای گرم و قشنگت اصلا سرما رو احساس نمیکنیم،خیلی خوبه که توهستی عزیزدلممحبت

توی این ماه یاد گرفتی واسه اولین بار عدد یک رو بنویسی و من بهت گفتم عدد یک شبیه حرف الف هست،چند روز بعد داشت جم جونیور شعر حرف الفبا رو میخوند و از اتفاق حرف الف هم بود که یه باره دیدم رفتی سریع دفتر و مدادت رو آوردی و عدد یک رو نوشتی و گفتی مامانی من بلدم اولین حرف الفبا رو بنویسمتعجبخیلی برام جالب بود که یادت بود آفرین دختر باهوش منتشویق
چند روز قبل داشتم یه موضوعی رو به بابات میگفتم که بابات به شوخی گفت هستی چرا مامانت عصبانیه که شما گفتی  نه بابایی داره از خودش دفاع میکنه
چند روز قبل یه دونه هلیوکوپتر برات خریدیم که تا چند روز اول خیلی باهاش بازی میکردی و هر بار که داشتی بازی میکردی به بابات میگفتی بابایی ممنونم ازت از بابت اینکه هلوکر(هلیوکوپتر)خریدی
بهت میگم هستی بیا غذات رو بخور میگی نه مامان من که نوش جان کردمخنده
گفتی مامانی آدامس میخوام بهت گفتم هستی قورتش ندیا گفتی باشه،بعد چند دقیقه اومدی و میگی مامانی ببخشید قورتش دادم گفتم پس
 قرارمون چی شد هستی خانوم ؟میگی قرارمون شد شایندهسکوت
میگم:یعنی چیمتفکر
میگی:یعنی همون آیندهتعجب
میگم:خب چرا درست نمیگی آیندهسوال
میگی:خب شاینده همون آینده ست دیگه
قه قهه
نمیدونم منظورت از اینکه به آینده میگی شاینده در حالی که میدونی درستش آینده ست چیه
دیشب میگی مامانی من دلم چشمک خواسته بعد از کلی فکر و تحقیق متوجه شدم منظورت پشمکهخندونک
دیروز یهویی خودت میگی مامانی هر کی مؤدب نباشه بیکلاسهبغل

خیلی به دنیای حیوانات علاقه داری و مرتب درباره غذاهاشون و ...سوال میکنی مثلا" چند روز پیش پرسیدی مامانی مامان بزرگ مارمولک اسمش چیهتعجب
اگه حرف اشتباهی بزنیم سریع شما بهمون تذکر میدیمتفکرالبته بنده اساسا" معتقدم که خوشبختی یعنی دخترت اصول تربیتی که خودت یادش دادی رو بهت تذکر بده چشمک
راستی با مرجان جون که آتلیه دارند هماهنگ کردم فردا ظهر ببرمت باغ که ازت عکس بگیریم خیلی وقت بود منتظر یه موقعیت مناسب بودم و دیدم چی بهتر از طبیعت پاییزی باغ،از اتفاق هم این چند روز هوا فوق العاده سرد شده و میترسم اگه بذارم بعد از برگشتمون از اهواز هوا سردتر شده باشه،امیدوارم از اون روزای خوبت باشه که حسابی روی فاز خوبی هستی و باهام همکاری میکنی،دوتا کادو کوچولو هم واست تهیه کردم که اگه لازم شد به عنوان باج بهت بدم تا همکاری کنیخندونکمیدونم که همه چیز خوب پیش میرهفرشته

این چندتا عکس رو خاله آذر گرفته و طراحی کردهزیبا

من و شما و خاله آذر اومدیم بیرون خریدراضی

 

نوشتن اولین حرف الفبا

اینا هم کارای تیکه دوزی مامانی که توی پست قبلی گفتم واست میزارم 

این سرویس آشپزخونه نارنجی رو واسه آشپزخونه خونه مون دوختمزیبا

این رو هم برای روی اجاق گاز باغ دوختمزیبا

این رومیزی رو هم برای روی میز صبحانه داخل باغ دوختمزیبا

اینا هم چهار تا کیف لوازم آرایشی خوشگل واسه خودم و خاله هازیبا

این سرویس کوچولو رو هم برای باغ خاله اختر دوختمزیبا

اینم اون دوتا کادویی که برای فردا ظهر گرفتمآرام

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مهشید مامان مهتا
1 دی 95 13:18
کاراهات عالیییییین آرزو جون
مامان آرزو
پاسخ
مرسی مهشید جووونم بوس بوس