هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

آرام جانم سی و یک ماهه شد...

1395/6/9 2:45
نویسنده : مامان آرزو
106 بازدید
اشتراک گذاری

عروسک مامان سی ویک ماهه شد پوررررااااا(شما به هورا میگی پوراخنده)
سی و یک ماهگیت مبارک هستی خانوم
هستی جون هر چقدر بزرگتر می شی شیطون تر و شلوغ تر و زبون درازتر می شی،البته شیطنتات به اندازه ست فقط گاهی یه کوچولو غرغرو میشیمتفکر
یه دنیا مهربونی داری و یه دنیا نمکهمه اطرفیان و غریبه ها در برخورد باهات عاشقت میشند و دل همه رو میبری
خییلی دختر مستقلی هستی و روابط اجتماعی و ادبت بیستهخیلی روی من و بابایی و وسایلمون تعصب داریخندونک
کارایی می کنی عجیببببببمتفکر با وسایلت صحبت می کنی تعجب با برنامه کودک داخل تلویزیون صحبت میکنیخطاحرفای بزرگتر از سنت میزنی گیج
یه شب داخل پارک بودیم و یه سیب دست شما بود و به من گفتی مامان من این سیب رو بندازم داخل آب،گفتم بنداز گفتی باشه میندازم اما اگه سیب رفت داخل آب به من ربطی نداره هاتعجب
یه روز هم رفتی سر کیف لوازم آرایشی من و بابایی بهت گفت که این کارت اشتباهه گفتی نه بابا جلوی مردم که آرایش نمیکنمخندهخداییش تا حالا بابا اینقدر قانع نشده بودخندونک
یه بار هم داشتی با خانوم آقا جواد صحبت میکردی که من بهت گفتم هستی چی میگی گفتی دارم با فاطمه جون حرفای خصوصی میزنم و اصلا متوجه حرفای شما نمیشم
توی این ماه چند روزی رفتیم خونه مامان بزرگ واسه خرید و چون هوا گرم بود وشما اذیت میشدی دنبال خودم نمی بردمت و واسه اینکه شما بهونه گیری نکنی ناچارا بهت میگفتم دارم میرم دانشگاه البته ببخشید مامانی اصلا دوست ندارم بهت دروغ بگم اما مجبور بودم،وقتی داشتم میرفتم یه باره شما گفتی مامان شما نمیتونی بری دانشگاه گفتم چرا گفتی چون نقلعه(مقنعه)نپوشیدی و با شال که نمیشه بری دانشگاه
خیلی خوشگل آدما رو صدا میزنی و با اضافه کردن یه جان حسابی از همه دلبری میکنی مثل مامان جان، باباجان،خاله جان یا مامان بزرگ خوبم، بابابزرگ مهربونم ... البته این به حال و حوصله ت بستگی داره اگه شارژ باشی اینطوری صدا میزنیزیبا
یه بار بابایی میخواست بوست کنه بهت گفت هستی جون اجازه میدی بوست کنم گفتی نه ریسک ش بالاستقه قهه
سه شوار رو برمیداری میگیری سمت موهات بهت میگم هستی چیکار میکنی میگی شه شویه میکشمخندونک
راستی این تابستون رو ترم تابستونه گرفتم و روزای امتحان و کلاس یا میزاشتمت پیش بابایی و اگه بابا سرکار بود میبردمت خونه عزیز،وقتی که میومدم دنبالت خیلی سریع آماده میشدی و وقتی عزیز میگفت که بشینید یه کم دیگه شما میگفتی نه بابام رو تهنا گذاشتیم نقران میشه (تنها گذاشتیم نگران میشه) وقتی بهت میگم مامانی واسه چی میره دانشگاه میگی میخواد درس بخونه تا ازش افتخار کنم(بهش افتخار کنم)بغل
به یه کم میگی یه پم و از کلمات نظرت چیه ،حتما"،...خیلی استفاده میکنی
راستی مهمترین و بهترین اتفاق این ماه اینکه بلاخره دندونات کامل شد،هوراااااااااا
جشن
الان بیست تا دندون داری،امیدوارم دندونات جنسشون خوب باشند و همیشه با لذت باهاشون غذا بخوریآرام
هستی جونم خیلی واسمون عزیزی،خدا واسمون نگهت داره عشق زندگیمون...خیلی خیلی دوست داریم

عکسای گل دختر مامان در ادامه

الهی فدات بشم که اینطوری رفتی داخل گوشیچشمک

کاشان عروسی عاطفه دختر خاله باباییآرام

میخوای بهت بگم دلیل این گریه ت چی بودشاکیوسط تابستون از من هفت سین میخواستیتعجبآخه چی بهت بگم من،تازه برداشتی هر چی گیره داشتی به موهات زدی و یه قیافه ی بامزه برا خودت درست کردیخنده

پسندها (1)

نظرات (0)