هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

خانوم خانوما سی ماهه شد...

1395/5/8 2:25
نویسنده : مامان آرزو
132 بازدید
اشتراک گذاری

 انگار همین دیروز بود که از  خدا می خواستم زودتر یکماهه بشی،شش ماهه بشی،یکساله بشی و حالا شدی سی ماهه جشنخدایا شکرت بخاطر همه موهبت ها و الطافی که به من عطا کردیفرشته
دختر ناز و فهمیده دو سال و نیمه من،هرکی ازت می پرسه چند سالته میگی دوسال و دیممه که اینقدر خوشمزه میگی که دلم میخواد بخورمت و اگه دلت بخواد یه کاری رو بکنی و میدونی من بهت میگم این کار مال بزرگتراست و شما نباید انجام بدی خودت پیش دستی میکنی و میگی من دیگه بزرگ شدم دوسال و دیمم شده و از شما بزرگترم میتونم انجام بدم اما اگه بهت بگم وسایلت رو جمع کن و یا یه کاری که مطابق میلت نیست انجام بده میگی مامانی من کوچولو ام فقط دو سال و دیممه سکوتبلاخره ما که نفهمیدیم دو سال و دیم یعنی بزرگ یا کوچولوقه قهه
روز به روز داری شیرین زبون تر می شی و گاهی یه حرفهایی می زنی که مارو متعجب می کنی،وقتی در مورد ماه آسمون و ستاره ها صحبت میکنی میگی مامان خیلی لذت بخش و عاشقانه ست تعجبیا اگه چیزی یا کسی رو دوست نداشته باشی و من ازت بپرسم چرا میگی چون عاشقانه نیستتعجبمیگی میخوام بازیگرا(بازیگر) بشم برم پیش کلاه قرمزیآراموقتی دعوات میکنم یا بهت تذکر میدم خیلی زود ناراحت میشی میگی چرا با من بی برخوردی میکنی یعنی برخورد بد میکنیخندونکیا میگی توی ذهنش میمونه یعنی توی ذهنم میمونهتعجبخنده
چند روزی شکمت یبس شده بود و خیلی واسه دستشویی رفتن اذیت میشدی منم از فرصت استفاده کردم و ربطش دادم به بستنی چون اخیرا" خیلی بستنی میخوری و بهت گفتم دیگه بستنی نخور تا حالت خوب بشه و شما قبول کردی تا اینکه خونه مامان بزرگ بودیم که بابابزرگ برات بستنی خرید و شما که عاشق بستنی بودی نمیخوردی منم یادم نبود بهت گفتم هستی جون چرا بستنی ت رو نمیخوری گفتی برات که توضیح دادم دستشوییم میسوزه اگه بستنی بخورمقه قهه
تا عدد 7 رو میتونی بشماری تشویق
خیلی خوب خیابونهارو می شناسی مثلا تا وارد خیابون خودمون بشیم که بریم خونه می گی مامان داریم میریم خونه،یا از جلوی مغازه ای که قبلا خرید کرده باشیم با ماشین رد بشیم زود یادآوری می کنی.محبت
دخترم تبریک بخاطر اینکه اولین دندان آسیاب بزرگ شما تو این ماه نیش زد که موقع مسواک زدن متوجه شدم (پایین سمت چپ دهانت ) و به فاصله خیلی کم دومی هم نیش زد و الان فقط دو تا دیگه از دندونات بیرون نیومده،وقتی که بهت میگم هستی دهنت رو باز کن میگی مامان فکر کنم دندونم زده بیرونخندونکخنده
این ماه خاله عاطفه اومده بود اصفهان خونه بابابزرگ،ماهم یه پنجشنبه با بابا رفتیم اصفهان که بابایی جمعه برگشت و ماهم تا پنجشنبه بعدی موندیم، بابایی هم پنج شنبه به همراه عزیز و باباجون اومدند اصفهان که بریم عروسی یکی از فامیلهای بابایی(مهران پسر آقا مجید دایی حسین)،که عروسیشون خیلی خوب بود و شما حسابی رقصیدی و یه عالمه هم بهت شاباش دادند
بهترین اتفاق این ماه هم مربوط به پروژه مای بیبی ت بود که خدا رو شکر خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکردم تونستیم با کمک هم مای بیبی شب رو هم بزاریم کنار و الان ده روزی میشه که دیگه شبا هم مای بیبی نمیشی و اصلا هم خطا نداشتی و از این مرحله از زندگیتم به راحتی گذشتی دختر خوبم و انشاله که واسه همیشه با مای بیبی خداحافظی کردی
این ماه دیگه خودت میتونی لباسات رو بپوشی البته هنوز برای آستین بلند خیلی ماهر نشدیچشمک
خیلی به کتاب علاقه مند شدی و حتما موقع خواب باید برات کتاب بخونم تا بخوابی،حتی یه  شب خونه عزیز بودیم که شما گفتی مامان بریم خونمون من خسته شدم خوابم میاد گفتم خب بیا بغل من بخواب گفتی نه خونه عزیز که کتاب ندارند که بخونید من بخوابمراضی
عاشق کتاب(حسنی تمیز است و پاک)شدی و از بس واست خوندم کاملا حفظ شدی و خودت خیلی قشنگ میخونیش
حسنی شیطون و بلا باز اتاقش پخش و پلا(به قول شما پشخ و پلاخندونک)
کیف و کتابش یه طرف رخت و لباسش یه طرف
صبح ها که از خواب پا میشه حسنی چشاش وا نمیشه
هی می ماله دست به چشاش دست کثیف با میکروباش(شما اینجاشو میگی دست میکروب با میرکوباشخندونک)
صورتشو نمیشوره صبحانه میخواد بخوره...
شعرش بازم ادامه داره و شما همه ش روحفظی.الهی قربونت برم دختر باهوش منبوس
راستی پست این ماه رو یه روز زودتر برات میزارم چون فردا به مدت سه روز میخوایم بریم چادگون،همراه آقا جواد اینا(دوست بابایی).امیدوارم که بریم و خیلی بهمون خوش بگذره مخصوصا به تو عشقم.وقتی ازت میپرسیم کجا میخوایم بریم میگی چاقدون بریم ماسه بازیخنده

عکسای دختر گلم در ادامه

فروشگاه مورد علاقه هستی خانوم،فروشگاه خانه و کاشانه(چون همه چیز پایین و در دسترست هست و هر موقع میریم حسابی خرید میکنیشاکی

هستی جونی آماده شده با مامان بزرگ بره بیرونبغل

عشقای مامان توی عروسی

پرنسس مامان توی عروسی برای چند دقیقه هم ننشست و فقط داشت میرقصید و بازی میکردبوس

دختر هنرمند مامان در حال پیانو زدنخندونک

وقتی هستی زوم میکنه رو گلهای سفره عقد،البته خدا رو شکر آخرای عروسی کشفش کردیچشمکاون دایره مشکی که پشت سرته هم سر یکی از مهمونای بیچاره ست که به دلیل قوانین نی نی وبلاگ مجبور شدم اینطوریش کنم خنده

دخترم مثل مامانش چادر سرش کرده نماز بخونهفرشتهالهی دورت بگردم

اینم کتاب مورد علاقه ی اینروزاتآرام

پسندها (1)

نظرات (0)